جستجوي پيشرفتهبرو جستجو
ارتباط با ماآرشيوشناسنامه صفحه اصلي
تاریخ 1393/11/23 - روزنامه سراسري صبح ايران(پنجشنبه) نسخه شماره 4927

 شعر روشنِ بهزاد کرمانشاهي، شعري ملتزم به بيداري 

 نوشته : دکتر سّيد علي موسوي گرمارودي

يدالله بهزاد کرمانشاهي شاعر تواناي کرمانشاهي پنجم فروردين 1386 زندگي را بدورد گفت. مرگ چنين خواجه نه کاري است خُرد. او با آنکه بي‌ادّعا و گوشه‌گير، امّا از پهلوانان عرصة سخن بود.

شعر او را از دو جنبه مي‌توان مورد مداقّه و توجّه قرار داد:

يکي به اعتبار معنا و ژرف ساخت و ديگري به لحاظ لفظ و روساخت

1- ژرف ساخت شعر بهزاد

بايد بگويم که بهزاد شاعري معناگرا است و شعر او در ژرف ساخت, شعري متعهّد است و البته اين تعهّد، چند جنبه و سمت و سو دارد:

1- نخست و مهمترين آن تعهّد سياسي است.

2- دو ديگر سمت و سوي انساني و اجتماعي و عاطفي است.

3- سه ديگر وطن دوستي عميق و تنفّر از دشمنان ايران که به دو صورت متجلّي است: يکي در شعرهاي وطني و طرفداري از هموطنان و شهدا و ديگري تبرّي از دشمن.

4- چهارم تعهّد مذهبي.

5- پنجم تعهّد او نسبت به ياران و تولاّي وي با دوستان است و در اخوانيه‌هاي او انعکاس يافته است.

6- و سرانجام تعهّد اوست نسبت به خانواده و سپس بثّ‌الشکوي و حسب‌حال‌هاي زندگي خصوصي وي .

و اينک شرح هر يک از اين شاخه‌ها:

الف: تعهّد سياسي

نخستين برخوردي که من با شعر وي داشتم، با همين گونة شعر او يعني شعر سياسي و در غزلِ «غبار فتنه»ي او بود . من اين غزل او را پيش از انقلاب و در مجلّة ادبي نگين که صفحة شعر و نقد کتاب آن بر عهدة من بود به چاپ رساندم:

اي خوشا بانگي کزو آشفته گردد خوابها

تا مگر موجي فراخيزد از اين مردابها

صبح دولت بر دميد و چشم بيداري نديد

خود چه مي‌بينند اين بي‌دولتان در خوابها

بر تني موئي نمي‌جنبد زتاب کينه‌اي

ياد باد آن از خروش و خشم‌ها بيتاب‌ها

از چه طوفان زاد اين وحشت که با دريا دلي

موج سرکش هم گريزانست در پايابها

در دهان غنچه از غم خنده خونالود شد

گو به چشم ابرها باران شود خونابها

با فروغِ روز هم از باغها نتوان سِترد

گَرد اندوهي که شب مي‌ريزد از مهتابها

جويباران را شکست آيينة صافي که باد

چين حسرت مي‌زند هر دم به روي آب‌‌ها

شهسواران در غبار فتنه گم گشتند و رفت

نامشان از يادها، تصويرشان از قابها

جز نواي نااميدي نغمه در سازت نماند

اي کدامين پنجه سنگت بشکند مضرابها

فتح بابي روي ننمايد تو را از هيچ در

ور بخواني فصل ها بهزاد در اين بابها

ص90

بهزاد متعهّد بود، ستم را بر نمي‌تافت، به مبارزه قلباً اعتقاد داشت؛ و آنچه در دل داشت در شعر به زبان مي‌آورد.

غزل مزبور در سال 1351 يعني در اوج خفقان حکومت ستمشاهي سروده شده است. در سال 53 هم مي‌سرايد:

شد لعل از آن گوهر اشکم که شفق را ديدم چو شهيدان تو خونين کفن اي عشق

ص93

پيش از آن هم درهر شعر که مجالي مي‌يابد، التزام خود را به بيداري نشان مي‌دهد: در سال 1337 مي‌سرايد:

بنفشه جامه به نيل ار زند نه جاي شگفت

که در مصيبت بلبل زسوگواران است

هماره ياد شهيدان عشق زنده شود

ز رقتّي که به ديدار لاله‌زاران است

ص23

در سال 1338 در شعر «خون بها» مي‌نويسد:

درخراب آباد ما از بي کسي آزاد مرد

گر بميرد هيچکس از وي نمي‌آرد به ياد

ص47

و در دي‌ماه 46 در سوگِ بلندي که براي جهان پهلوان تختي در قالب ترکيب مي‌سُرايد، از جمله مي‌گويد:

تهمتن ز رخش تکاور فتاد

جهان شد به کام بد اختر شُغاد

ص72

و در يکي از بندهاي همين سوگنامه مي‌سرايد:

بدا روزگار را که روباه را

بپرورد و با شير ياور نماند

بدا سرزمينا که جز کام گور درو مرد را جاي خوشتر نماند!

ص74

در شعر زيباي کبوترها که در قالب نيمايي‌ست، در شکايت از تيرگي و خفقانِ حاکم بر کشور از جمله مي‌نويسد:

ز هر سو شهر بندم در حصار ظلمتي جاويد

وز اشباح شبم در هر طرف دژخيمي آماده‌ست...

ص65

در شعر «کلبة من» که نمادين و بي‌گمان منظور از «کلبه» کشور است[و نخستين شعر از مجموعة يادگار مهر اوست] مي‌سرايد:

سالها شد کاندر اين محنت سرا بي‌نصيب از روشنيّ و خامُشم

چشم اهريمن چراغ کلبه‌ام

کام دوزخ بسترِ آرامشم

يادگار مهر ص2

در قصيده‌اي با رديف «نشسته‌اي»، به تاريخ 1338، فرياد بر‌مي‌دارد که چرا بر نمي‌خيزي و در برابر ستم از پا نشسته‌اي:

دست از طلب کشيده و از پا نشسته‌اي

خيز اي رفيق راه که بيجا نشسته‌اي

سيل بلا رسيد و همه بام و در گرفت دارم عجب که باز شکيبا نشسته‌اي

گر داغِ دوست خاطرت آزرد، از چه روي

با خصم کينه‌جو به مدارا نشسته‌اي

تعهّد صفت شاعر است نه صفت شعر. شعر بهزاد، شعر متعهّد است زيرا بهزاد انساني متعهّد است.

فروغ در يکي از مصاحبه‌هايش مي‌گويد:

«شاعر بودن يعني انسان بودن.

بعضي‌ها رامي‌شناسم که رفتار روزانه‌شان هيچ ربطي به شعرشان ندارد، يعني فقط وقتي شعر مي‌گويند، شاعر هستند، بعد تمام مي‌شود. دو مرتبه مي‌شوند يک آدم حريص شکموي ظالم تنگ‌فکر حسود حقير . من حرفهاي اين آدمها را قبول ندارم ...»

تعهّد، صفتِ بهزاد، خود بهزاد، منش او، زندگي او، عمل او بود نه تنها صفت شعر او. از کوزه همان برون تراود که در اوست.

در بخش روساخت شعر او، يادآور خواهم شد که با وجود تعهّد عميق، در شعر او، تعهّد، به شعار نمي‌گرايد. جز در يک دو مورد.

از جمله در شعر دستِ کارگر:

اين دست درشت پينه بسته پروردة کوشش است و کار است

خوني که به گردش است در وي خون شرف است و افتخار است3

و تا اندازه‌اي هم در شعرهاي « با مرز ايران » صفحه 109 و « من با توأم » صفحه 111 .

من يکجا در مورد شعار گفته‌ام:

«... شعار نتيجة شعور اجتماعي و بيشتر مقطعي و به زمان و مکان وابسته است.

به همين روي، شعار چون زماني از آن بگذرد نوعي تاريخ و حتي سند تاريخي محسوب است، نه شعر.

سرايندة شعار، اگر چه منفرداً آنرا سروده باشد، اما از حلقوم جمع و جامعه فرياد کرده است، سير حرکت شعار، از بيرون به درون است يعني سراينده نخست جانماية سرايش آن را از جمع همدل و هم صداي خويش فرا گرفته و در خويش حل کرده و به درون رانده، سپس دوباره با هنجار شعار بيرون افکنده و به جمع پس داده است. در حالي که سير حرکت شعر، درست به عکس يعني از درون به بيرون است. زيرا حالت سرايش شعر، بحراني است؛

عاطفي که بر اثر آن، شاعر، انديشه‌اي رسيده و پخته را با گذراندن از بستر هذياني وهم، به زبان مي‌آورد. اگر چه هر دو، يعني هم شعار و هم شعر حاصل تجربة ذهني سراينده است اما مي‌توان گفت که شعر محصول تجربة فردي ذهن شاعر و شعار نتيجة تجربة جمعي ذهن اوست...»

ب: تعهد اجتماعي، عاطفي در شعر بهزاد

در اين حوزه از شعر بهزاد، نمونه‌هاي فراوان مي‌توان بدست داد، من به يک دو نمونه بسنده مي‌کنم:

در شعر جايگاه ما (صفحه 80 از کتاب گلي بي‌رنگ) مي‌سرايد:

در غمکده‌اي که جايگاه من و ماست هشدار که کارها نه بر وفق رضاست

چوب گنه نکرده مي‌بايد خورد عذر سخن نگفته مي‌بايد خواست

در همين حوزه است که با «ريا» و نيرنگ به مبارزه برمي‌خيزد و بارها و بارها؛ نيرنگ‌بازان و رياکاران را سرزنش مي‌کند و حتي دشنام مي‌دهد:

از هنر بيگانه‌ايم اما به نزد حق ستايان

اين هنر بس کاشنايي نيست با نيرنگ ما را

يادگار مهر، ص189

و جايي ديگر خطاب به اينان مي‌گويد:

بازارتان اگر چه رواج است سال و ماه

غير از متاع مکر ندارد دکانتان

هر دو به رنگي از خُم حيلت برآوريد

جنسي که مشتري نَرَمد زآستانتان

و در غزل «رنگِ ريا»، اين ستيز را به اوج مي‌رساند:

گر چهره بشوييد به هفت آب، سرانجام آن رنگ که برجاست بجز رنگ ريا نيست

گلي بيرنگ/ص231

اما برجسته‌ترين تعهّد اجتماعي بهزاد را بايد در شعر «کعبة» او سراغ کرد. کعبه قصيده‌اي در اوج فصاحت و سخنوري و در همان حال حاوي نقد اجتماعي ژرفي است:

گر چه بس رنگ و جلا در کعبة گِل ديده‌ام

جلوه‌گاه ذات حق را کعبة دل ديده‌ام

غالباً در کار گِل غافل زدنياي دلند

راهيان کعبه را منزل به منزل ديده‌ام

تا جراني در لباس زائران از هر ديار

بر سر بازار دنيا پاي در گِل ديده‌ام

راست گويم هيچيک را نيست با حق نسبتي

سود و سوداها که در طي مراحل ديده‌ام

خارجند انصاف اگر خواهي ز خطّ مستقيم

گر چه خود را نيز در اين قوم، داخل ديده‌ام

اين مصرع را از سر تواضع و فروتني ذاتي ، به زبان آورده است، و من که از نزديک او را مي‌شناختم مي‌دانم که او از اين قوم خروج مَقسَمي داشت، اما در شعر، چقدر خوش نشسته و ارزش انتقاد او را بسيار بالا برده و او را از غلتيدن به ورطة عيبجويي و خود شيفتگي بازداشته است.

ج: وطن‌دوستي و دشمن ستيزي

در مقدّمه گفتم که اين بخش از ژرف ساخت بهزاد را خود به دو شاخه تقسيم مي‌توان کرد:

بخشي که در آن عشق سوزان خود به وطن را بيان کرده است و بخش ديگري که در آن شهداي جنگ را ستوده و دشمنان وطن را دشنام داده است.

در مورد وطن؛ شعر« اي وطن » صفحه 113 از کتاب گلي بيرنگ:

تو يکي خوشتري مرا زبهشت

اي وطن، ور بهشت باشد هشت

راه من راه سرفرازي توست وين نه راهي که باشدش برگشت

تو دل و ديده‌اي و جان و تني نه همين کوه و جنگل و در ودشت

مي‌توانم گذشت از سَرِ جان نتوانم وليک از تو گذشت

شعر« زاد بوم» از کتاب گلي بيرنگ صفحة 118؛ يکي از بهترين شعرهاي مقاومت در طول سالهاي جنگ تحميلي است , برخي ابيات آنرا با هم بخوانيم:

غُرّش ميگ ها مرا در گوش گويد اي مرد جاي ماندن نيست

خيز و تا پاي مي‌دهد بگريز

کزبلايي چنين، کس ايمن نيست

هر کجا ره بَرَد ز صَدمتِ وي در امان هيچ کوي و برزن نيست

ور کسي زنده مانده است او را بر شهيدان مجال شيون نيست

با چنين حال زار و جسم نزار بهر تو هيچ حيله و فن نيست

ور بماني و جان ز کف بدهي جزتو را خون تو به گردن نيست

گويم آري، هرآنچه گفتي هست عزم رفتن و ليک در من نيست

نگريزم زدشمن ار چه مرا دست و بازوي مرد افکن نيست

خانمان را به خصم نگذارم خانه‌ام گر چه کم زگلخن نيست

آدمي بي‌وطن نيارد زيست مرغ اگرهست بي‌نشيمن نيست

نکنم زاد بوم خويش رها که گرامي ‌ترم ز ميهن نيست

گو بمان و به نامِ نيک بمير چند گويي که جاي ماندن نيست

کاش اين شعر در کتاب هاي درسي , مي آمد.

بهزاد در مورد دشمن ستيزي در قطعه شعري در همين کتاب مي‌سرايد:

تيغ اگر در کف ندارم، چنگ و دندانم که هست

خصم را گو گر سلاحم نيست ايمانم که هست

گلي بيرنگ ص122

د: تعهّد ديني بهزاد

بهزاد مسلمان معتقدي است. در ايمان خويش در تمام عمر، استوار بوده است. همشهري او ابوالقاسم لاهوتي که او هم شاعر بزرگي است؛ با آنکه در آغاز عمر براي اهل بيت رسول الله، شعرهاي بلندي دارد، اما همين که پايش به مسکو رسيد، دست از اعتقادهاي ديني خود برداشت و سرود :

«پيش ما ديگر خدا از اعتبار افتاده است»

اما بهزاد، کتاب خود را با نام خدا آغاز مي‌کند. و تا پايان عمر بر اين عقيده پابرجا مي ماند.

براي حضرت امام علي (ع)، حضرت فاطمه (س) و حضرت رضا (ع)، شعر مي‌سرايد.

در صفحة 176 از کتاب «گلي بيرنگ»، شعر يا علي را در دوازده بيت سروده است با مطلعِ:

نام زيباي تو شد ورد زبانم يا علي تا به دفع هر غمي بخشد توانم يا علي

و آن را با اين بيت به پايان مي‌برد:

تا چو بهزادم به کف پروانه‌اي از مهر توست

نيست پروايي ز روز امتحانم يا علي

يعني به «روز امتحان» و رستخيز، ايمان دارد.

و در صفحة 227 همين کتاب مي‌نويسد:

نه عربده جو به مسند بيداديم نه عشوه کنان به منبر ارشاديم

زانها که دل خلق جهان شاد کند تنها به ولايت علي دلشاديم

در کتاب يادگار مهر نيز در صفحه 88 مي‌سرايد:

آن کفرستيز قهرمان کيست؟ علي

وان شيفتة عدل و امان کيست؟ علي

در عرصة بيدادگري‌هاي زمان

مظلومترين مرد جهان کيست؟ علي

و در صفحه 170 همين کتاب، در شعر« يا علي »، يازده بيت از تراوش‌هاي ذهن وقّاد خود را به اظهار ارادت به آستان بلند سيد المظلومين و امام المتقين، امير سخن حضرت ابوالحسن علي‌بن ابيطالب عليه صلوات الله الواهب اختصاص مي‌دهد.

براي حضرت فاطمه سلام الله عليها در صفحة 204 کتاب گلي بيرنگ در شعري به نام«امّ » مي‌گويد:

دُختي که شود مام پدر فاطمه است

وز حادثه، شوي را سپرفاطمه است

زن را مه و مهر همسري نتوانند

معيار جلالِ زن اگر فاطمه است

و اما عرض ادب به آستان حضرت ثامن‌الائمه را ضمن شعري به نام «خراسانيها» بيان مي‌کند:

روضة خلد برين است خراسان که در او اثري نيست ز شيطان و ز شيطاني‌ها

ويژه کانجاست فرا برده سر کاخ ز ماه

شهرياري به دو گيتي‌ش جهانباني‌ها

پاک فرزند پيمبر که به ايوان جلال

پور‌آذر پسر آردش‌ به قرباني‌ها

والي ملک و لا خسرو اقليم رضا

کش رضا مي‌طلبد چرخ به درباني‌ها

که تا آخر قصيده حدود شانزده بيت ديگر، عشق خود به آن امام همام را اظهار مي‌دارد.

***

از ياد کرد بخش اخوانياّت و نيز بخش بث‌الشکّوا و حسب‌حال‌هاي او و همچنين از قلمرو طنز در برخي از اشعار او، فعلاً مي‌گذرم و اجازه مي‌خواهم که به روساخت شعر او بپردازم:

2- روساخت شعر بهزاد

بهزاد اگر چه چند شعر نيمايي، هم در مجموعة گلي بيرنگ و هم در مجموعة يادگار مهر ، دارد اما شاعري کهن سراست.

خود نيز به اين نکته اشاره دارد و در پايان قطعة «شهر کهن، شراب کهن» (صفحة 54 و 55 از مجموعة گلي بيرنگ) مي‌گويد:

غم‌هاي کهنه تا بزدايد تو را زدل

شعر کهن بخوان و شراب کهن بنوش

در اغلب قالب‌هاي کهن از قصيده و قطعه و مثنوي و چهارپارة پيوسته و رباعي و حتي ترکيب و مستزاد در همين دو مجموعة گلي بيرنگ و يادگار مهر، طبع آزمايي کرده و در همه، بسيار خوب از عهده برآمده است.

روانشاد مهدي اخوان ثالث دربارة شعر او، نوشته است:

«...نقدها را اگر عياري مي‌گرفتند و نقّادان و صيرفيان عصر، کارشان قاعده و قراري چنانکه سزاوار است- نه قلاّبي و قلاّشي و غلّ و غش‌اندازي و اندودگري و سَحق و طِلي3 و دغل باز و قلب‌سازي و ناسره‌پردازي- مي‌داشت يدالله بهزاد امروز روز، جايش در صف مقدم و تراز اول از شهرت و قبول و رواج و عزت و حرمت و محبوبيت و مقبوليت بود.»

از ميان ژانرهاي گوناگوني که بهزاد، با توانايي بسيار، بکار برده است البته در غزل، پيش‌تر و گمان مي‌کنم که مجموعاً در شماره هم بيشتر است.

غزل او را بايد غزل نئوکلاسيک يا ميانه ناميد، يعني نه غزل کهنه است و کهن و نه غزل نو. زبان غزل او خراساني- عراقي و گاه عراقي- خراساني است.

آرايه‌هاي لفظي در غزل او با کمال استادي و با ظرافت به کار رفته است. مثلاً در غزل «شکسته پايي» (مجموعة گلي بيرنگ، ص88) در بيتي آورده است:

خوش اگر چه بود سازت نزدي رهي به قانون

ننواختي دلي را به نواي آشنايي

که با کلمات ساز، زدن، ره، قانون، نواختن، نوا مراعات نظير کرده است و همه يا نام ساز يا اصطلاحي موسيقيايي است.

علاوه بر اينها، گاه چفت و بست سخن، چنان سنجيده است که بي‌آنکه بتوان اثري مشهود ار بند و پيوند خاص يافت , مي‌توان استواري و استحکام کلام را حسّ کرد. مثل ساروج که ملاط است و در برخي ساختمان‌هاي کهن، بي‌آنکه به چشم آيد، قلعه‌اي را استوار داشته است. و اين همان است که قدما به آن فخامت مي‌گفتند.

اين صفت در ژانرهاي ديگر شعر بهزاد شايد حتي چشمگيرتر از غزل او، به چشم مي‌رسد؛ زيرا ظرافتِ غزل, فخامت کلام را اگر تحليل نَبَرَد , روي آن توري نامرئي از ظرافت مي‌کشد که فخامت را، اگر نگوييم محو، تُرد و نازک مي‌کند. ولي در قصيده‌هاي او، استواري و فخامت، بهتر و بيشتر به چشم مي‌آيد.

بهزاد در قصايد خود سخنوري مطلقاً خراساني است، شايد از آن رو که از آغاز با ياران خراساني خود روحاً نزديکتر بوده است؛

در قصيده خراساني‌ها (ص 41 از کتاب گلي بيرنگ) مي‌گويد:

ديدم آن مايه محبت ز خراساني‌ها که فسون‌سازي و نيرنگ ز تهراني‌ها

تا آنجا به نعت خراساني‌ها ادامه مي‌‌دهد که مي‌گويد:

علمشان کاخي از صدمت ويراني دور

شعرشان باغي بي‌آفتِ پژماني‌ها

به هر روي، قصايد او، خراساني‌اند. قصيدة کعبة او (در صفحه 166 مجموعة يادگار مهر)، از فرائد قصايد فارسي است.

چنانکه مثنوي «ماکيانيم» در همين کتاب، آنقدر فصيح و بليغ و سخته و پخته است که به راحتي مي‌توان آنرا هم رديف سخن بزرگان متقدّم دانست.

***

سخن را با کلام او و از شعر چراغ مرده به پايان مي‌برم که ز هر چه بگذري سخن دوست خوشتر است:

ز دل کي مي‌توانم زنگِ غم بُرد که در جامم نه صافي ماند , ني دُرد

عزيزي داشتم رفت از کنارم گلي در گلسِتانم بود و پژمرد

به حسرت اشکم از مژگان در آويخت که آن دردانه را دزد اجل برد

من و اينک دلي آشفته سامان که گنج آرزو با خاک بسپرد

يادگار مهر، ص110

***

روانشاد بهزاد دوست من بود . هربار کرمانشاه رفتم به ديدارش در منزل وي شتافتم و از مصاحبت و خلق خوش و معلومات وسيع و خاصه شعر استوار و پر طراوت او لذّت بردم . باهم عکس ِيادگار هم در منزل او گرفته ايم.

ازاول فروردين 1371 که مجلة گلچرخ را به صورت مستقل منتشر کردم, گاهي از او شعري چاپ مي کردم .

يکبار تلفني يک رباعي براي گلچرخ من با نام گلچرخک ساخت و توضيح داد که کاف در اين کلمه ,نشانة تحبيب است . اِين رباعي در شمارة هفتم مجلة گلچرخ , شهريور 1372, در صفحة 36 به چاپ رسيد :

اي نقش ادب, نگارِ گلچرخکِ تو

بر گِردِ هنر , مدارِ گلچرخکِ تو

گلچرخ سپهر کآفتابش گويند

زودا که شود شکار گلچرخک تو

از تابستان 78 تا تابستان 82 که به تاجيکستان رفتم، از ديدار او چهارسال محروم شدم .

پس از باز گشت دوستي وپيوند ما دوباره برقرار شد . دريغا که اين بار مرگ او جدايي ما دوتن را ابدي کرد. اما دلم از ياد بشکوه وبلند او هيچگاه جدا نيست. خاک بر او خوش و بهشت خداوند جايگاه او باد.


نسخه چاپي ارسال به دوستان
 
سياسي
خبر دانشگاه
ادبيات
دانش و پژوهش
اقتصاد و بازار
مرز پرگهر
در قلمرو ورزش
آگهي