جستجوي پيشرفتهبرو جستجو
ارتباط با ماآرشيوشناسنامه صفحه اصلي
تاریخ 1396/04/27 - روزنامه سراسري صبح ايران (سه شنبه) نسخه شماره 5603

 از شاگرد اولي در مدرسه تا زندگي در ميان زباله ها 

 شايد باورش خيلي سخت باشد، باور اينکه يک روز در خيابان، معتاد کارتن خوابي را ببيني که به نظرت خيلي آشنا مي آيد و بعد احساس کني اين آدم همان بهترين دوست 15 سال پيش توست!!!

به گزارش باشگاه خبرنگاران جوان؛آن روز خيلي خسته بودم. کارهايم به شدت زياد شده بود و من هم تمام مدت پاي کامپيوتر بودم. همين خستگي باعث شد به جاي اتوبوس، سوار تاکسي بشوم و برخلاف روزهاي گذشته که در ايستگاه پياده مي شدم، در مسير نزديک تري به منزل، تاکسي را ترک کردم.

هنوز چند قدمي نرفته بودم که چشمم به کارتن خوابي افتاد که داشت درون سطل زباله سر کوچه را جستجو مي کرد. از اين دست کارتن خوابها زياد ديده بودم. کاري به کار کسي نداشتند و توي آشغال ها به دنبال چيزي مي گشتند که به دردشان بخورد، از پسمانده غذاي مردم گرفته تا لباس و کفش مندرس و پاره. يک نيروي عجيبي من را به سمت پسر کارتن خواب مي کشاند. نمي دانم چه بود. حس خيلي خاصي بود و براي يک لحظه همانطور نگاهش کردم به طوري که او هم که آنقدر سرگرم گشتن بود، سنگيني اين نگاه را احساس کرد و سرش را بلند کرد و نگاهمان در هم گره خورد.

آن چشمان قهوه اي رنگ آنقدر آشنا بودند که حتي قاب صورت سياه چرک با آن موهاي صاف که از کثيفي به هم چسبيده بود هم نمي توانست پنهانش کنند. ناگهان در ذهنم چشمان متعددي رژه رفتند و به همان چشمان قهوه اي رسيدند؛ به پسر مهربان و دوست داشتني دوران کودکي ام. به مازيار.

هنوز لبخندهاي مازيار و شيطنت هايش به خوبي به خاطرم هست. وقتي با تيرکمان کوچکش دنبال گنجشک ها مي گشت و آنقدر منتظر مي ماند تا يکي از آنها را شکار کند.

خاطرات مازيار يکي يکي و با سرعت از جلوي چشمانم حرکت مي کردند. اصلا مگر مي شد اين پسر بازيگوش را از خاطر ببرم. وقتي با توپ، شيشه خانه آقا اسماعيل را شکاند و آنقدر به سرعت فرار کرد که من حتي متوجه نشدم چه شد و در نهايت مجبور شدم تنبيه پدر را به جان بخرم و تقصير شيشه نشکسته را به گردن بگيرم.

او هم همانطور به من خيره شده بود. نمي دانم مرا به خاطر آورده بود يا نگاه متعجبش، معناي ديگري داشت. ناخودآگاه لبخندي بر لبانم نقش بست اما او سرش را پايين انداخت. نمي دانم چرا به سمتش کشيده مي شدم اما پاهايم قدرت حرکت براي رفتن به منزل نداشت. انگار تمام خستگي ام را فراموش کرده بودم. فقط مي خواستم بدانم او کيست؟ آيا مازيار است؟ آيا اشتباه کرده بودم.

ناخواسته نامش بر لبانم جاري شد «مازيار...» آنقدر آهسته گفته بودم که خودم هم به سختي شنيدم. دوباره تکرار کردم و اين بار بلندتر «مازيار...»

ناگهان سرش را بلند کرد و دوباره نگاهش در نگاهم گره خورد. نگاه هاي عجيب و پرمعنا. انگار او هم شناخته بود اما نمي خواست به زبان بياورد.

پاهايم تکاني خورد. چند قدم به سمتش برداشتم و گفتم «مازيار! خودتي؟ درسته؟»

دست از گشتن کشيده بود و همچنان نگاهم مي کرد.با حرکت من، او چند قدم به عقب رفت و در حالي که تلاش مي کرد در مقابلم گارد بگيرد، گفت «تو ديگه کي هستي؟ نميشناسمت» و به سرعت خم شد و چند تکه پارچه و شيشه نوشابه اي که کنار سطل زبال روي زمين گذاشته بود و جمع کرد و تو کوله پشتي رنگ و رو رفته اش فرو کرد و راه افتاد.

اگر تا دقايقي پيش، شک داشتم اما اينک با شنيدن صدايش مطمئن شدم که خودش هست. طنين صدايش همان بود هر چند بم تر شده بود اما همان صدا بود. صداي همبازي دوران بچگي هايم.

وجودم پرحرارت شده بود. احساس مي کردم گمشده اي را پيدا کردم. او به سمت انتهاي کوچه به راه افتاده بود و من همانجا کنار سطح زباله نگاهش مي کردم.مازيار مثل دوران نوجواني اش بود؛ وقتي نمي خواست چيزي را توضيح دهد، پا به فرارمي گذاشت.واقعا بر سرش چه آمده بود. او با آن خانواده گرم و صميمي، با آن پدر مهربان که هيچوقت سرش داد نمي کشيد و تنبيهش نمي کرد. واقعا چه شده بود.

دنبالش به راه افتادم و با گام هاي سريعم، چند دقيقه بعد، دوش به دوشش بودم.

آرام گفتم «مازيار، منم مجيد. نگو منو نشناختي.. مي دونم شناختي. بگو خودتي. تو هر جور باشي، قبولت دارم. فقط بگو خودتي. بگو مازياري. بگو ...»

در حالي که يک پايش را روي زمين مي کشيد و به نظر مي آمد خيلي هم تو حال خودش نيست. پاسخ داد «ميشناسمت مجيد. ولي بهتره تو منو نشناسي. برو. فکر کن منو نديدي»

انگار دنيا را به من داده بودند. اصلا نمي دانم چرا انقدر از اينکه يک کارتن خواب معتاد آن هم با آن سر و وضع کثيف مرا شناخته، خوشحال بودم. فقط مي دانم احساس عجيبي داشتم . ذوق زده گفتم «رفيق، اگه تو عوض شدي، من همون مجيدم. همون که حتي وقتي مي دونستم تو لحظات حساس، تنهاش ميزاره تا تمام گناه ها به گردنش بيفته ولي باز دنبالت راه مي افتادم».ناگهان ايستاد و بهم خيره شد و اين بار آغوشم برايش باز شد. عجب صحنه عجيبي بود. من وسط کوچه، يک کارتن خواب را در آغوش گرفته بودم و هق هق گريه مي کردم بي توجه به تمام نگاه هاي متعجب. احساس مي کردم زمان براي من و مازيار ايستاده است. به 15 سال پيش برگشتيم وقتي هر دو نوجوان بوديم. درست همان روزي که تازه از باشگاه برگشته بوديم و سر کوچه، دايي محسن بدون هيچ مقدمه اي غضبناک از تأخيرم، تلخ ترين خبر زندگي ام را داد.

مادرم ساعت ها پيش فوت کرده بود و کسي نمي دانست کجا هستم تا مطلعم کنند. همانجا بود که براي اولين بار در زندگي ام، زانوهايم به لرزه درآمدند و احساس کردم دنياي برايم تيره و تار شده است.

همانجا بود که آغوش مازيار شد پناهگاه غم وجودم. غمي آنقدر بزرگ بود که فکر مي کنم اگر مازيار نبود نمي توانستم تحمل کنم. او آن روزها در حقم برادري کرد.

مادرم سکته کرده بود و آنقدر مرگش ناگهاني بود که به تک تک اعضاي خانواده شوک سنگيني وارد کرد. شوکي که باعث شد چند ماه بعد، از شهرمان نقل مکان کنيم و به خانه پدر بزرگ و مادربزرگم در شهرستان برويم.

اوايل با مازيار نامه نگاري مي کردم چرا که آن زمان از تلفن همراه، اينترنت، ايميل و تلگرام و هزاران فناوري ديگر خبري نبود اما کم کم ارتباطمان کمتر و کمتر شد تا جايي که از همديگر کاملا بي خبر شديم.

دو تا ساندويچ گرفتم و چون با آن سر و وضع مازيار نمي شد توي ساندويچي بنشينيم روي لبه جوي آب کنار خيابان مشغول خوردن شديم. البته من نمي توانستم با بويي از وضعيت نامناسب مازيار در فضا ايجاد شده بود، چيزي بخورم اما مازيار با ولع به ساندويچش گاز مي زد. به نظر مي آمد روزهاي طولاني بود که غذاي گرم نخورده بود. يکدفعه دلم برايش سوخت. چه بر سر رفيق دوران نوجواني ام آمده بود.

انگار او هم علامت سوال هاي جلوي چشمانم را مي ديد. علامت هايي که با گذشت لحظات در کنار هم بودن، پررنگ تر مي شد.

لحظه اي از خوردن ايستاد. به ساندويچ در ميان دستانش خيره شد و لبان خشکيده اش به حرکت در آمد «مجيد. نفهميدم چي شد. بعد از تو، با بچه هايي رفيق شدم که زندگيم رو به سمت منجلاب کشوندند. اول سيگار تو دستم اومد. بعد مشروب و کم کم مواد مخدر».

متعجب پرسيدم «به همين راحتي؟ هيچکس کمکت نکرد؟»

لبخند تلخي روي لبانش نقش بست و گفت «نه تنها کمکم نکردند بلکه تنهام گذاشتند. بابام و که يادت هست هيچوقت دعوام نکرد. اگه اونموقع تو گوشم مي زد شايد الان اينجوري نمي شدم».

اينبار متعجب تر از قبل گفتم «تنهات گذاشتند! مگه ميشه؟»

مازيار گاز کوچکي به ساندويچش زد و به سرعت قورت داد و پاسخ داد «عجيبه برات. ولي بابام چند سال بعد ارثمونو داد و گفت که هر کي سوي خودش بره. منم که درگير اعتياد بودم همه را خرج رفيقا و دود و دم کردم. به خودم اومدم که بي پول بودم و براي مواد هر کاري مي کردم. دنبال خونواده ام رفتم اما تهديد و پول گرفتن فقط همون اولش که زوري برام مونده بود، تأثير داشت بعدش شدم معتادي به درد نخوري که فقط کتک مي خوردم».آن روز من و مازيار خيلي حرف زديم. آن روز تازه فهميدم آدم ها وقتي کسي را دوست داشته باشند در بدترين شرايط او، تنهايش نمي گذارند و رهايش نمي کنند. آن روز من، با يک کارتن خواب معتاد همراه، همکلام و هم غذا شدم و از هيچ انساني که با تعجب به من و او مي نگريست توجه نکردم و در نتيجه حضورم در زندگي مازيار، موجب شد که او بخواهد زندگي اش را تغيير بدهد


نسخه چاپي ارسال به دوستان
 
سياسي
خبر دانشگاه
دانستني ها
پزشكي
استانها
انرژي
اقتصادي
اجتماعي
هنري
ورزشي
آگهي