اين نسخه 289 - 1387/01/24 -
فروشگاه محصولات فرهنگی :: فروشگاه اینترنتی ارزانتر دات کام:
پرشین بلاگ، سرویس رایگان وبلاگ فارسی
هفته نامه چلچراغ
س
 گفتوگو با ژوله ترين امير دنيا 
نويسنده : سهيل سليماني

چند وقت پيش يكي از خواننده‌هاي مجله برايم نوشته بود چرا با امير ژوله يا منصور ضابطيان براي صفحه شبكه گفت‌وگو نمي‌كني. شايد آن روز موضوعيت خاصي براي اين كار وجود نداشت، اما امروز امير به عنوان يكي از نويسندگان اصلي سريال نوروزي «مرد هزار چهره» است. به همين خاطر اين بار روبه‌روي او نشستيم و با او گفت‌وگو كرديم. اميرمهدي ژوله براي توي خواننده چلچراغ اين‌قدر نام شناخته شده‌اي است كه احتياجي به معرفي كردنش در اين ليد نيست. دوست خوب و همكار غرغروي ما كه امروز مي‌شود از او به عنوان يك فيلمنامه‌نويس مدعي در عرصه طنز نام برد. پس توضيح بيشتري نمي‌دهم و بدون كش و قوس بي‌مورد يكراست مي‌روم سراغ اصل مطلب. گفت‌وگو با اميرمهدي ژوله كودك فهيم دوست‌داشتني چلچراغ.

*مهران مديري چندوقت است كه با يك تيم از نويسندگان ثابت كار مي‌كند كه تو هم جزو آن تيم هستي. مي‌خواهم بدانم سوژه‌ها در اين تيم چطوري انتخاب مي‌شوند و بعد از آن برويم سراغ «مرد هزار چهره» و اين‌كه از كجا و چطور به آن رسيديد؟

معمولاً اين طوري است كه ما اول سفارش كار را مي‌گيريم. مثلاً مي‌گويند قرار است گروه يك كار 90 شبي بسازد يا يك 10 قسمتي سي‌دي يا سريال عيد باشد و... خب ما براساس همين مي‌نشينيم و يك طرح تعريف مي‌كنيم كه كشش اين ماجرا را داشته باشد. مثلاً براي «شب‌هاي برره» لازم بود كه ما يك كار داشته باشيم كه كشش 90 قسمت را داشته باشد. يعني فضا و شخصيت‌ها بايد قابليت اين 90 شب كار كردن را داشته باشد. يا مثلاً براي «مرد هزار چهره» بايد يك قصه دنباله‌داري پيدا مي‌كرديم كه بشود آن را در 13 قسمت جمع كرد و حالا به خاطر رقابت‌هايي كه بين شبكه در عيد و كارهاي مناسبتي وجود دارد بتواند جذاب باشد و سوژه بكري داشته باشد. همه چيز بسته به نوع كاري دارد كه قرارداد آن را داريم. اين‌كه مشخص شد، مي‌نشينيم دور هم و هر كسي طرح و ايده‌اي دارد مي‌گذارد وسط و درباره آنها صحبت مي‌كنيم. معمولاً آن چيزي كه اجرا مي‌شود و معمولاً بهترين ايده‌ها و طرح‌ها مال پيمان است. بعد كه طرح تأييد شد، مي‌نشينيم روي آن فكر مي‌كنيم و شخصيت‌ها و نوع پيش بردن قصه‌اش را پيدا مي‌كنيم و بعدش سراغ گسترش كلي و متن معنايي مي‌رويم.

*«مرد هزار چهره» هم پيشنهاد پيمان بود؟

بله. چند تا طرح داشتيم كه «مرد هزار چهره» طرح پيمان بود كه براساس داستان «پخمه» شكل مي‌گرفت. پيمان گفت: «من هميشه دوست داشتم روي اين داستان كار بكنم، چون جاي كار زيادي دارد.» اين از همه طرح‌هاي ما در آن زمان جذاب‌تر، بود چون اولاً يك شخصيت ثابت داشت كه بيننده دنبال آن مي‌رفت و مي‌توانست از مهران مديري بازي بيشتري را ببيند و خب ما مي‌دانستيم كه اين خودش مي‌تواند يكي از رمزهاي پيروزي كار باشد. در وهله دوم چون داستان در موقعيت‌هاي متفاوتي قرار مي‌گرفت مي‌شد از بازيگرهاي متنوعي در كار استفاده كرد. نكته سومش هم اين بود كه كمدي جابه‌جايي داشت، به جاي يكي چندتا. يعني يك بار يك كارمندي كه جاي دكتر او را مي‌بينيم، يك بار كارمندي كه او را به جاي مأمور انتظامي اشتباه مي‌گيرند، يك كارمند كه جاي يك شاعر او را اشتباه مي‌گيرند و... چندجور كمدي موقعيت كه در واقع قابليت تبديل شدن به سه يا چهار تا مارمولك را داشت. بعد ما نشستيم موقعيت‌ها را براساس جذابيتشان تعريف كرديم. يعني براي بيننده اين مسعود شصت‌چي ناتوان و خيلي شريف و خيلي دست‌وپا چلفتي اگر در موقعيت‌هايي قرار بگيرد، كنتراستش كمدي بيشتري ايجاد مي‌كند. فكر مي‌كنم ما شش تا موقعيت براي اولين بار براي اين شخصيت در نظر گرفتيم، اما چون اين چهار موقعيتي كه در نهايت ديديم جاي كار بيشتري نسبت به بقيه داشت، به همين خاطر كارمان را روي همين‌ها متمركز كرديم. يعني موقعيت پزشكان، نيروي انتظامي، شعرا و آدم‌ربايي. اول قرار بود موقعيت آخر آدم‌ربايي باشد. يكي بيايد به مسعود پولي بدهد كه زن او را بدزد و بعد او برود به زن اين خبر را بدهد و درگير ماجراي خانوادگي آنها بشود و بفهمد كه اينها قرار است در حقيقت پدرزن خانواده را سركيسه كنند و... براي همين اپيزود هم با امين حيايي صحبت شد و آن طور كه شنيدم قرارداد هم بستند. منتها به خاطر مشغله كار امين حيايي و اين‌كه قرار بود «دايره زنگي» در عيد اكران شود و نمي‌خواستند خيلي بازيگرها با آن مشترك باشد، امين حيايي خيلي عذرخواهي كرد و نيامد. بعدش ديديم اين موقعيت شايد در لحظه جذاب باشد اما كشش اين را ‌كه دو يا سه قسمت برود ندارد و رفتيم سراغ اين موضوع جديد. چيزي كه ما در نظر گرفته بوديم اين بود كه مسعود شصت‌چي در هر كدام از اين موقعيت‌ها وارد يك جامعه‌اي شود. به خاطر اين‌كه كشش دو يا سه قسمت ارائه شدن را داشته باشد. نكته مهم ديگر اتصال درست همه اين ماجراها با هم بود. چون در داستان «پخمه» خيلي بي‌منطق شخصيت اول اشتباه گرفته مي‌شد، اما ذات كار تلويزيوني در اين نوع يك كار زنجيره‌اي و به هم پيوسته منطقي بود كه بايد خيلي به آن توجه مي‌كرديم.

*تو در اين كار خيلي كوتاه بازيگري را هم تجربه كردي. درباره اين تجربه جديد هم بگو.

كار من يك نقش كوچك بود. مي‌خواستيم نشان دهيم كه اين خانواده كه ما تعريف كرده‌ايم، خيلي به تيتر و عنوان پزشكي اهميت مي‌دهند و جوك‌هايشان درباره مسائل پزشكي است و براي مهندس‌ها جوك مي‌سازند و... گفتيم بگذار آدمي را هم كه اينها طرد مي‌كنند اين طوري باشد. پسرعمه‌اي كه هيچ‌كس او را دوست نداشت كه مسعود شصت‌چي در جايي مي‌پرسيد چرا طردش كرده‌اند مگر معتاد است يا بچه ناتني يا دكتر نشده كه جواب مي‌گرفت كه نه اتفاقاً هيچ‌كدام از اينها نيست و دكتر هم هست و تخصص هم دارد، منتها اين تخصص قلب و عروق مي‌خواند وسطش مغزش نكشيد رفت كليه و مجاري ادرار خواند و... كه البته اين كليه و مجاري ادرارش در پخش درآمده بود و كاملاً يك نقش عقيم شد. بازي خيلي كوتاهي بود، اما بايد در آن خيلي مفلوك بودن اين شخص به چشم مي‌خورد كه ما هم گفتيم بگذار كمي هم ما بازي كنيم.

*حالا از اين فضا خوشت آمد؟

نه. بازيگري خيلي شغل خوبي است. يك بار با سروش صحت حرف مي‌زديم، گفتم چقدر نويسنده‌ها آدم‌هاي مفلوكي هستند. بايد خر همه باشند؛ خر كارگردان، خر بازيگر، خر تهيه‌كننده و... آخرش هم همه انتقادها و اعتراض‌ها مال آنهاست. سروش جواب داد بازيگري بهترين كار است. صبح به صبح ماشين مي‌آيد دنبالت و مي‌آيي بازي‌ات را مي‌كني و بعدش هم پولت را مي‌گيري و مي‌روي و كسي هم به تو كاري ندارد.

*درباره «مرد هزار چهره» اين روزها حرف‌هاي زيادي مي‌شنويم. كمي هم در اين باره صحبت كنيم. مثلاً شنيده‌ام كار 15 قسمت بوده و به خاطر حذفيات شده 13 قسمت. از اين شروع كنيم.

آن طور كه ما برنامه‌ريزي كرده بوديم دو قسمت ابتدايي داشتيم، سه قسمت پزشكان، سه قسمت نيروي انتظامي، دو قسمت شاعرها، سه تا مافيا، تا اينجا شد 13 قسمت. قرار بود در قسمت 14 ماجرا جمع شود و پايان‌بندي را داشته باشيم و قسمت پانزدهم هم كه مال پشت صحنه بود. اين قرار اوليه بود و ما هم طبق همين برنامه ضبط داشتيم. موقعيت شاعرها آخرين موقعيتي بود كه ضبط كرديم. ما خيلي ضيق‌‌وقت داشتيم و نمي‌شد به لوكيشن‌هاي متعدد برويم. به همين خاطر اگر توجه هم كرده باشيد از نظر اجرا ضعيف‌تر از باقي موقعيت‌ها بود. همه‌اش در موقعيت‌هاي داخلي گرفته شد و بعدش هم خورديم به عيد. به همين خاطر اين موقعيت كه قرار بود دو قسمت باشد تبديل شد به يك قسمت و 10 ‌دقيقه و به همين‌خاطر يك مقدار از مافيا هم قاطي قسمت دوم آن شد. به همين خاطر از ته ماجرا كم آورد و شد 13 قسمت.

*پس چيز خاصي براي حذف نبوده؟ راستي چرا اسم محمد‌رضا حسينيان بود اما چيزي از او نديديم يا چرا توي تيزرها ما يك بازي از رضا رشيدپور ديديم كه هيچ‌وقت پخش نشد؟

آن هم يك ماجراي جالب داشت كه كلي تعبير و تفسير غلط دوروبرش بود. تا آنجايي كه من مي‌دانم در قسمت مافيا يك سكانس داشتيم براي شوخي با فيلم «پدرخوانده» كه در آن رضا رشيدپور مي‌آمد و زيرآب حسينيان را پيش آن پدرخوانده مافيا مي‌زد و او مي‌گفت كه من حسابش را مي‌رسم و تصوير كات مي‌شد به اين‌كه كله مرغ انداخته‌اند توي رختخواب حسينيان و ارجاعي بود به آن صحنه انداختن كله اسب داخل فيلم پدرخوانده و قرار بود در سكانس آخر ما علي پروين را داشته باشيم كه مي‌آيد مسعود شصت‌چي را با مربي خارجي اشتباه مي‌گيرد و با خودش مي‌برد منتها هماهنگي‌ها با علي‌ پروين به نتيجه نرسيد و او رفته بود شمال و چون اين قسمت قرار بود در عيد ضبط شود. به همين خاطر قرار شد رشيدپور را در آن سكانس استفاده كنيم و مجبور شديم شوخي آن دو نفر را حذف كنيم.

*الان با يك‌سري حاشيه هم درباره اين كار روبه‌روييم. يعني عده‌اي آمده‌اند به شما انگ زده‌اند كه اينها مي‌خواسته‌اند جامعه روشنفكري را به سخره بگيرند و... مي‌خواهم بدانم به نظر تو حد طنز ما كجاست؟ با توجه به اين قبيل اتفاق‌ها چرا نبايد ما مثلاً با يك صنف يا گروه شوخي كنيم؟ مگر شما مي‌خواسته‌ايد به كس خاصي توهين كنيد كه صداي بعضي‌ها درآمده؟ و...

بگذار من اينجا يك بحث كلي داشته باشم. تو در طنز يا بايد در خلأ كار بنويسي كه مثلاً يك آقايي به نام هيچ‌كس در يك ناكجاآبادي در يك روزي برايش يك اتفاق افتاد و... يا اين‌كه مي‌خواهي كار واقع‌گرايانه بنويسي. آن وقت شخصيت‌هاي تو بايد اسم و شغل داشته باشند. آدم‌هايت بايد موقعيت زماني و مكاني داشته باشند. اين نقدناپذيري و اين شوخي‌ناپذيري كه در جامعه ما هست خيلي بد است. ما در موقعيت‌هاي جدي هم اين اعتراض‌ها را داريم. مثلاً براي «شوكران» پرستارها اعتراض مي‌كنند و نمونه‌هايي از اين دست. اين خيلي تلخ است. كنار اين تعبيرها و سوءبرداشت‌هاي شخصي را هم اضافه كن. يك كار طنز را بايد ديد و نبايد در آن فقط به فكر مصداق پيدا كردن و اين جور حرف‌ها باشيم. اين خيلي بد است كه تا ما در مورد هر كس يا گروهي كاري درست مي‌كنيم، صداي آنها بلند مي‌شود كه اي‌واي همه چيز از بين رفت. من مي‌خواهم اينجا از جامعه پزشكان و نيروي انتظامي تشكر كنم كه هيچ‌گونه گلايه و انتقاد رسمي و غيررسمي نداشته‌اند. اين يك حرف كلي است كه چطور بايد با طنز و شوخي برخورد كرد. اين مي‌شود كه مي‌گويم دست ما واقعاً بسته است. تو اينجا بايد يا يك كار عقيم مثلاً آپارتماني كني كه درباره ازدواج كردن و جوان‌ها و اين‌طور چيزهاست كه بعد صداي همه درمي‌آيد كه آي اينها فقط همين را بلد هستند يا مي‌آيي وارد اجتماع شوي باز صداي همه درمي‌آيد. موقعيت نيروي انتظامي يك موقعيت حساس بود، به همين خاطر ما كلي هماهنگي كرديم كه چطور بايد وارد اين موقعيت شد بدون اين‌كه حساسيتي ايجاد كنيم. ما اين مسير را رفتيم كه مسعود شصت‌چي در اين موقعيت كارهاي بد مي‌كند و رفتارهاي غلط و ناهنجار دارد. در همانجا مي‌بينيم كه خود نيروي انتظامي و افراد هيچ‌كدام از رفتارهاي او را تأييد نمي‌كنند و همان رفتارهاي غلط مسعود باعث مي‌شود كه لو برود. به همين خاطر است كه مي‌گويم ما كنايه‌اي به كسي نداشتيم. متن‌ها رفت نيروي انتظامي خوانده شد و اصلاً ما در كار مشاور انتظامي داشتيم و در نهايت آنها كار را تأييد كردند و تشكر كردند و مشكلي هم پيش نيامد. در مورد موقعيت شعرا ما فكر مي‌كرديم كمترين حساسيت را داشته باشيم. فكر مي‌كرديم جامعه روشنفكر ما خيلي بيشتر از گروه‌هاي ديگر به ماهيت طنز و كمدي واقف هستند و كمتر دچار سوءتفاهم مي‌شوند. همين‌جا مي‌خواهم بگويم كه من واقعاً‌ نديدم كه نه يك نفر از شعرا نه يك نفر از نويسندگان، نه يك نفر از اين حلقه‌هاي ادبي و روشنفكري و نه حتي يك نفر از اساتيد يوگا و مديتيشن كوچك‌ترين اعتراضي به ما بكند. منتها دوست خوب ما توكا نيستاني كه كاريكاتوريست خوبي است، دچار يك سوءتفاهم شد در مورد تطبيق كاراكترهاي اين بخش با مابه‌ازاهاي بيروني. يعني گفت اين الان فلاني است و آن يكي ديگري است و... و بر اساس همين سوءتفاهم شروع كرد به قضاوت كردن و در وب‌لاگش نوشت و بعضي‌ها هم دنبال اين ماجرا را گرفتند. اكثريت هم با اين نظر مخالف بودند. حتي در كامنت‌هاي وب‌لاگ خود او. دوست دارم در مورد بعضي از اين برداشت‌ها توضيح بدهم. مثلاً مسعود وقتي وارد بزرگداشت آن شاعر شد، ما عكس يكي از عوامل پشت صحنه را گذاشتيم و در آنجا شوخي كرديم با اسم مستعار گذاشتن شعرا و مثلاً اسم آن استاد را براساس پلاك ماشين گذاشتيم تهران-م بعد برداشت كرده‌اند اين م-تهراني بوده و ما خواستيم به م.آزاد توهين كنيم. يا اسم حلقه ادبي و هنري را چون خانه پيمان در خيابان دروس بود گذاشتيم حلقه دروس و گفتند چون فقط خانم ليلي گلستان در دروس زندگي مي‌كند ما خواسته‌ايم با ايشان شوخي كنيم و از اين دست سوءتفاهم‌ها. يا مثلاً به گريم سعيد پيردوست گير دادند. اولاً من كه مسئول گريم بازيگرها نيستم. چرا اصلاً بايد يك نفر را ما شبيه شاعري درست كنيم كه شايد سه هزار نفر هم او را به چهره نشناسند. اين خيلي برخورد دردناكي است، به خصوص وقتي از طرف كسي مثل توكا مطرح مي‌شود، چون برادر او اصلاً قرباني همين سوءتفاهم‌ها شد. هدف از اين اپيزود نشان دادن جامعه‌اي بود كه فقط اداي روشنفكري را درمي‌آورد. كساني كه فقط مدعي هستند. باور كنيد كه اين قسمت اصلاً مابه‌ازاي بيروني نداشته و ندارد.

*خيلي‌ها عقيده دارند «مرد هزار چهره» براي مخاطب خاصي ساخته شده، بعضي ديگر عليه‌اش حرف مي‌زنند و ... درباره بازخوردهاي بيروني كار هم بگو.

مسافرت بودم كه به من زنگ زدند كه كار توي وب‌لاگ‌ها و سايت‌ها خيلي سر و صدا كرده و هركسي درباره تعبير و تفسير خودش مي‌گفت. به محراب زنگ زدم كه برو جست‌وجو بكن ببين چه خبر است. بعد از اولين صحبت‌ها محراب گفت خيلي جالب است كه هيچ‌ كس درباره اين‌كه كمدي كار در چه سطحي است و چه نقاط قوت و ضعفي دارد، درباره كارگرداني يا حضور بازيگران جديد هيچ صحبتي نكرده. همه دنبال تفسيرهاي خودشان هستند و به دنبال اين‌كه اينجا چه منظوري داشته و آنجا چه خبر است. در حالي‌كه اين كار اصلاً كار استعاري نبود كه بخواهد ما در آن از المان‌هايي استفاده كنيم كه به مصاديق بيروني ارجاع داشته باشد. در هيچ كدام از موقعيت‌هاي ما اين‌طور نبود. ما جوامعي را تعريف كرده بوديم كه قهرمانان را بين آنها مي‌برديم و در اين بين يك‌ سري نقد‌هاي اجتماعي و روان‌شناختي داشتيم. نقد مردم و خودمان. اين‌كه آينه‌اي جلوي خودمان بگذاريم و بگوييم اين رفتارها غلط است.

*الان كه كار را ديده‌ايد، ‌به چند درصد آن چيزي كه در جلسه‌ها مي‌خواستيد رسيده‌ايد؟

موقع پخش كار من هيچ ذهنيتي نداشتم. آقاي مديري هميشه اعتقاد داشت كه اين‌ بهترين كار زندگي من است و خيلي كار خوبي شده. ما هم با توجه به چيزهايي كه مي‌ديديم كار را خيلي دوست داشتيم. در مجموع هم فكر مي‌كنم كار خوبي داشته‌ايم كه عموم مخاطبان هم از آن رضايت داشته‌اند. منتها نظرات مختلف است. يكي اين اپيزود را دوست دارد و يكي هم اپيزود ديگري را. فكر مي‌كنم ما توانستيم با فاصله از ديگر سريال‌هاي عيد موفق شويم. ما مي‌خواستيم مردم راضي باشند كه شدند. خدا را شكر كار با كمترين جرح و تعديل روي آنتن رفت و نتيجه‌اش يك چيز آبرومند قابل دفاع شد.

*درباره مهران مديري هم حرف بزنيم. درمورد خودش، فضاي كار كردن با او و ...

من مديري را هميشه خيلي دوست داشتم. يعني همين الان بعد از چند سال كار كردن با او هنوز هم شيفته‌وار به مهران مديري و بازي‌هايش نگاه مي‌كنم. خودش را خيلي دوست دارم و به شخصه برايش احترام خاصي قائلم. ما با كارگردان‌هاي ديگر هم كار كمدي و طنز كرده‌ايم، اما اصلاً كار در نيامده به شكل‌ كارهايي كه با مهران مديري كرده‌ايم. در كار مهران مديري حضور پررنگي دارد و به همين خاطر بيننده اول مي‌نشيند كه مهران مديري را ببيند و اين‌‌طوري مي‌‌شود كه اسم مهران مديري خودش مي‌شود 80 درصد بيننده و اين خيلي به ما كمك مي‌كند كه با تكيه بر متن‌ها بتوانيم يك كار آبرومند به بيننده ارائه دهيم. براي من كاركردن با او تجربه خيلي خوبي بوده. همان‌ موقع كه با مهدي مظلومي كار مي‌كرديم نمي‌‌‌توانستيم حرف همديگر را بفهميم. پيمان قاسم‌خاني به من مي‌گفت كه تو ساخته شدي براي كار با مهران مديري. چون كارش شوخي محور است و خيلي شوخي را خوب مي‌فهمد و در مي‌آورد. هنوز مهران مديري بازيگر محبوب من است.

*اميرمهدي ژوله همچنان مي‌خواهد كار طنز كند يا به كار جدي هم فكر مي‌كند؟

نه، من ترجيح مي‌دهم كار طنز بكنم. موقعي‌كه بين مطبوعات معلق بودم و در روزنامه مطلب جدي مي‌نوشتم و در چلچراغ كار طنز مي‌كردم، يك بار پژمان راهبر به من گفت تو بالاخره تلكيفت را روشن كن. مي‌‌خواهي كار مطبوعاتي كني يا بروي سراغ تلويزيون يا كار طنز كني يا كار جدي. من احساس كردم بايد تفكيكي در كارهايم انجام دهم. براي همين هم رفتم سراغ طنز به معناي واقعي‌اش. يعني در مطبوعات طنز بنويسم و در تلويزيون طنز بنويسم و اگر شد فيلمنامه طنز هم بنويسم كه دوست دارم امسال اين كار را بكنم. اين آن كاري است كه فكر مي‌كنم بلدم و خيلي‌ها بلد نيستند.

*مطبوعات چي؟ نمي‌خواهي كارت را ادامه بدهي؟

نمي‌دانم. نمي‌خواهم مطبوعات را ول كنم. اگر فرصتي بشود، ايده خوبي وجود داشته باشد، اگر فضا باشد و ... حتماً اين كار را مي‌كنم. نمي‌خواهم زياد كارهايم را تفكيك كنم كه تلويزيون بله مطبوعات نه. دلتنگ مطبوعات مي‌شوم. تو توي تلويزيون هر چه كه مي‌نويسي دست آخر به نام تو ثبت نمي‌شود و اساساً در سينما و تلويزيون كار را با نام كارگردان مي‌شناسند نه نويسنده. اما در مطبوعات تو هر چه كه بنويسي با اسم خودت كار مي‌شود و همه اثر تو را مي‌خوانند و ديگر نور و صدا و دوربين و گريم و هيچ كدام از اينها در آن تأثيري ندارند. تلويزيون رسانه يكسره است و اگر تو كارت 30 ميليون مخاطب هم داشته باشد تو هيچ كدام از بازخوردها را به‌طور مستقيم دريافت نمي‌كني. اما در مطبوعات تو اگر حتي كمترين تيتراژ را هم داشته باشي چند نفري به تو نامه و ميل مي‌دهند و خود‌شيفتگي‌ات بيشتر ارضا مي‌‌شود. به همين خاطر من دلتنگ مطبوعات مي‌شوم.


نسخه چاپي ارسال به دوستان