نسخه شماره 36 - 1385/04/01 -  simple Search

 من يک شيطان هستم 
نويسنده : زينب قيامتيون

- يک صدايي گفت بکش و من کشتم...
- آن قدر نواخت و کوبيد، آن قدر طنين جازهايش در من پيچيد که مثل تکه آهن سرد و سخت شدم و به سلامتي تمامي دل هاي سنگ نوشيدم. طعمش مزه خون مي داد...
رقصيدم با او دست در دست يکديگر. چه کسي باور مي کرد که من با آرزوهاي ديرينه ام که او در من برانگيخته بود، برقصم; رقصي از جنس شيطان. او مي خواند بکش تا زنده بماني، بنوش تا سلامت باشي، باش تا با هم دنيا را بگيريم، با هم برقصيم، با هم يکي شويم و من مسخ شده بودم; مسخ نت هايي که در جانم مي نشست و از من کسي مي ساخت که شبيه هيچ کس نبود...
چقدر آسمان سياه است، چقدر آدم ها سياهند و من چقدر سياه هستم. مي دانم گناه من است که اين چنين سرد و خموش در کوچه پس کوچه هاي شهر گم شده ام. کجا هستند تا سراغي از من بگيرند، حتي ديگر در من زمزمه نمي کند. صداي آهنگ هايش ديگر به گوش نمي رسد. ديگر چيزي براي من نمانده تا او بخرد، همه را به بهايي پست فروختم. چقدر دست هايم خالي است. جاي دلم چقدر خالي است. روز اول که مرا خواندند، شاد رفتم، گويي که همان است که مي خواهم در من مي نواختند. جانم را سخت مي کردند، کلامم، زمزمه ام، نت هايي بود که او مي خواند. آن روزها نمي دانستم که يک مشت کلمات پوچ چطور ذهن خلاقم را تهي مي کند، نيرو مي گرفتم. همپاي ديگران مي دويدم، اما الان چه از پا افتاده ام. تمام معصوميتم را با زيبايي هاي کاذبي که در آهنگ هايشان برايم ساخته بودند، معاوضه کردم. حالا ديگر روحم از آنچه که شنيده خسته شده، اما ديگر چه سود. تا سحر ساعتي نمانده، امروز قرار است به خاطر او بر زندگي ام نقطه پايان بگذارم.
براي گفتن اين حرف ها دير است، اما خوب است بدانند که من خراب هزاران گروه بودم، اما امروز کجا هستند که بدانند به خاطر تمام حرف هايي که با يک موسيقي مزخرف مسمومم کردند، در حال موتم و ديگر کسي برايم هورا نمي کشد. تمام کار من در اين خلاصه شده بود که چه بگويم تا مطابق آنان باشد. يک روز با هوي متال هم آواز مي شدم، روز ديگر رپ و فردا در فکر اين که به کدامين سو بايد بروم. آنچنان که يقين کردم دل شکستن هنر است و شکستن بال پرستوها ثواب. او مي گفت فقط بايد با شيطان بود تا به کهکشان ها رسيد تا سعادتمند شد. با او بودن يعني پادشاهي کردن، يعني همه چيز داشتن، اما من همه چيز را باختم. نه قمار نکردم، اما او زندگي ام را به بازي گرفت و با نشان دادن "آس" همه چيز را جمع کرد و رفت و حکم به خراب شدن من کرد. ديگر نوايي به گوش نمي رسد. انگار که او هم رفته تا براي شب هاي بي قراري اش، دل ديگري را بي قرار کند. من، کسي که روزگاري بر بلنداي زندگي ايستاده بودم و همه چيز را از بالا مي نگريستم، اين چنين در ته دره عمر سقوط کرده ام. ديگر کسي نمانده تا دست هاي ناتوانم را براي بار ديگر بفشارد و نجاتم دهد. من همه را نه يکباره بلکه ذره ذره واگذار کردم، بي آن که بدانم چه چيز قرار است جاي آن را بگيرد...
راستي نام من چيست، کسي هست که مرا به ياد آورد، يا بداند متعلق به کجا هستم...
صداي جازها آن قدر گوش هايم را پر کرده بود که ديگر کلامي نمي شنيدم. گاه از خود بي خود مي شدم، هوس نوشيدن جرعه اي خون بي تابم مي کرد، دلم مي خواست تا با او همنوا شوم و يکي را به رسم دلخوشي بکشم. روز دگر صداها آن قدر سرد مي شدند که ديگر اميدي به ماندن نبود. بارها خودم را به نيت آزادي کشتم، اما باز دلم هواي ماندن  کرد. نمي دانم اگر هزار بار توبه  بشکني باز نام تو را مي خوانند يا نه؟
اما مي دانم دير است. فردا قرار است به خاطر تمام عمرم مواخذه شوم.
چقدر سرد است، آدم ها سردند. حتي او که مرا مي خواند تا با نغمه هايش پايکوبي کنم و از خود بي خود شوم و به سلامتي اش جرعه اي بنوشم، کجاست... صدايش مي خواند بايد از آناني که مي خواهند پرواز را يادت بدهند بگذري، پا بر روي دل هايشان بگذاري... و من گذاشتم و امشب را به جرم کشتن گل ها بايد صبح کنم تا فردا که مي خواهم گرماي خورشيد را بچشم، براي هميشه بميرم...
طناب سختي است، اما نه سخت تر از له کردن هزاران نگاه ملتمس.
فريادها به گوش مي رسند: او يک شيطان است، يک قاتل.


نسخه چاپي ارسال به دوستان
در این شماره