جستجو
  نسخه شماره 1335 - 1387/08/18 - 18 آبان 1387 -9 ذيقعده 1429 - 8 نوامبر 2008 - سال پنجم   صفحه اصلي
 گفت وگو با محمدجعفر مصفا
  نخست زندانت را بشناس، بعد از آن رها شو  

 طنين- مريم بابايي- خواندن و تامل بر آنچه که در اين گفت وگو از زبان آقاي محمدجعفرمصفا  نويسنده ومحقق نوشته شده است مي تواند تمام انديشه ها و تفکرات چندين و چند ساله شما را متزلزل کند و نوع نگاهتان را نسبت به همه آنچه که روزي با قاطعيت بدانها پايبند بوده ايد را تغيير دهد. همه آنچه که دانسته يا عموما نادانسته از تجربيات کودکي از نقش پذيري از والدين، معلمان، استادان و استادکاران محل کار و دانش تا به امروز اندوخته ايد و در قالب تفکرات شما تجلي يافته است اگر که عميقا بر آنچه که گفته شده، تامل شود متزلزل مي شود حداقل آنکه چند روزي ذهن شما را درگير خود مي کند حتي به عنوان آزمودن اين تغيير نگاه، لذت واقعي از زندگي در شما تجربه جديدي ايجادمي کند نوع نگاه به دغدغه  ها، دل نگراني ها، ترس ها و خواستن هاي مکرر حتي رنگ و بوي عشق و ايثار و همدردي با ديگران تغيير مي کند. هر چند که لازم است براي آگاهي بيشتر و ثبات چنين نگرشي در خود به مطالعات و حتي تمرينات بيشتري پرداخت. در ذيل اين گفت وگو را مي خوانيد.  
 لطفا ازخودتان بگوئيد. (البته آقاي مصفا اساسا به گفتن بيوگرافي و شرح کارهايي که کرده اند اعتقادي ندارند و مي گويند فقط بايد ديد چه گفته مي شود).
من دانش زيادي ندارم. من براساس ديدن و ادارک مي نويسم و نه براساس دانش ها. من در موسسه فرانکلين پادويي مي کردم  شبانه درس خواندم ديپلم گرفتم بعد رفتم يک شرکت خصوصي کار کردم و ادامه تحصيل دادم ليسانس حقوق قضايي در دانشگاه تهران گرفتم بعد فوق ليسانس مديريت بازرگاني را براي اينکه فکر کردم به دردم نمي خورد نيمه رها کردم. من در اين دوران به مدت 12 سال به خود کاوي براساس انديشه خودکاوي کارن هورناي پرداختم.  
 چطور شد که به خودکاوي روي آورديد؟ 
 من منشي آقايي بودم که متوجه شدم او خودش را تجزيه و تحليل مي کند. کم کم از او خودکاوي را ياد گرفتم. خودکاوي  او  براساس روان شناسي کارن هورناي بود که روانکاوي آمريکايي و شاگرد فرويد بود.  
 واين خودکاوي چه مدت به طول انجاميد و چه تحولاتي در شما ايجاد کرد؟ 
12 سال ودراين مدت  من فکر کردم که خيلي پيشرفت کرده ام البته تا سال 1349 خودکاوي کردم و فکر مي کردم خودم را خوب شناخته ام اما بعد از سفري به آمريکا متوجه شدم طي اين مدت خودم را گول زده ام زيرا به يکباره خودم را همان آدم نامطمئن قبل از خودکاوي ديدم.   
هورناي چه مي گفت؟  
 او البته روان شناس بسيار قابلي است. در روانکاوي اش خود انسان را به خوبي و با دقت هر چه تمام تر تشريح مي کند و خود واقعي را نشان فرد مي دهد در حالي که مولوي و حتي من چنين نمي کنم من مي گويم خود باطل است و به کل مي پردازم.  
 شما بعد از هورناي به معنويات ادامه داديد؟ 
 بله به هندوستان رفتم و با سيستم هاي بودايي آشنا شدم و نظرياتي درباره خودشناسي پيدا کردم.  
 ظاهرا در آنجا با کريشنا مورتي  آشنا شديد آيا ازاو هم تاثيرپذيرفتيد؟  
 من در هند به طور تصادفي با کسي به نام کريشنا مورتي آشنا شدم که بعدها هم چند تا از کتابهايش را ترجمه کردم که البته در حال حاضر ممنوع چاپ است و تا حدي هم از افکار او تاثير پذيرفتم. افکار و انديشه هاي او تا حدي به انديشه هاي مولوي شباهت داشت. او به دو چيز معتقد بود مي گفت انسان دچار احوليت (دوبيني) است يادآور همان داستان شاگرد دوبيني که در مثنوي مولوي آمده است. به نظر او مشاهده کننده و مشاهده شونده هر دو يکي هستند و يکي از راه هاي رهايي از اين احوليت راهم در اين مي داند که هيچ چيز را به چيز ديگر تعبير نکنيد. مثلا من احساس حقارت مي کنم زيرا پدرم پينه دوز است اگر پينه دوزي را يک شغل ببنيم و نه يک شغل تحقير آميز خود من هم احساس حقارت نخواهم کرد. و ديگر اينکه  رنج انسان را از تفکر مي داند که خود من هم پيش از اين آشنايي بدان باور رسيده بودم و حتي کتابي به نام تفکر زائد نوشته بودم مولوي هم مي گويد: فکرت از حالا و مستقبل بود/ چون از اين دو رست مشکل حل شود 
 چطور ممکن است تفکري که در همه اديان موضوع مهمي است زايد باشد! منظورتان از تفکر زائد چيست؟  
 انسان وقتي به گذشته و آينده فکر کند فکرش باطل است، فکر ابزار ارتباط با واقعيت هاست حال آنکه ما از فکر براي خودمان هويت ساخته ايم.  
 منظورتان از هويت فکري چيست؟ 
 هويت يعني صفت رواني کار و نتيجه فکر است انساني که شخصيت يا خود يا هويتش را از فکر درست کند يک انسان پوچ است انسان باطلي است. 90 درصد انسان ها براساس فکر براي خود هويت ساخته اند و با فکر هويتي زندگي مي کنند. مثلا مادرم براساس معياري که دارد به من مي گويد تو آدم بي عرضه اي هستي من هم به خودم مي گويم من آدم حقير و بي عرضه اي هستم اما آيا من يک صفت دارم به نام بي عرضگي؟ 
 بنابراين انچه که امروزه به عنوان مساله انسان امروزي مطرح است چيزي جز هويت فکري خود ساخته اش نيست؟  
 بله ! انسان از آنجا مساله اش شروع مي شود که براي خودش از فکر صفت مي سازد ساختمان رواني و يک هويت مي سازد. مساله انسان همين است انسان پر از پوچي و حقارت و ترس است پر از خيال و توهم است من فکر مي کنم که انسان حقيري هستم حال آنکه اين حقارت چيزي جز توهم نيست. بعد مي خواهم متشخص شوم در حالي که تشخص هم يک توهم است بنابراين من از موضع يک توهم چنگ مي اندازم به توهم ديگر. 
 اما اين فکر و توهم از کجا به سراغ او مي آيد؟  
 مساله انسان از هزاران هزار سال قبل از انسان هاي بدوي آغاز شده است.انسان ها به صورت قبيله اي مي زيستند و هر قبيله ديگري مي ترسد افراد يک قبيله آمدند يک قوانيني درست کردند و شيوه ها و تاکتيک هايي درست کردند تا از آزار قبايل ديگر و حتي از آزار خودشان نسبت به هم نيز در امان باشند و اسم آن تاکتيک ها را مثل اينکه انسان بايد شجاع، سخاوتمند و متشخص و ... باشد را ابداع کردند و نام آنرا شخصيت يا خودSelf    گذاشتند. بنابراين افراد با چنگ و دندان سعي مي کنند اين خود را حفظ کنند. 
  بنابراين وانهادن خود بايد کار دشواري باشد؟ 
  وانهادن خود خيلي مشکل است حضرت محمد(ص) مي فرمايد که "خودشناسي مستلزم جهاد اکبر است" به اين دليل هم هست که هر فردي خود را به کل جامعه بدهکار مي داند. 
 بدهکار چه؟  
 بدهکار شخصيت. مثلا فاميلي در بيمارستان بستري است و شما دوست نداريد او را ملاقات کنيد اما به خاطر حرف اطرافيان و اينکه اگر نرويد چه فکري درباره تان مي کنند اگر برويد چه فکري مي کنند و ... بر خلاف ميل باطني تان خود را مکلف مي دانيد که به ملاقات او برويد! انگار به يک گروه ناشناخته اي بدهکاري داريد. من انسان آداب داني هستم... تمام وجود ما احساس بدهي است بدهي به يک عده مفتش و قضاوتگر و صفاتي که تشکيل هويت ما را مي دهد. من جوانمرد، با انصافم، ... مجموع صفات اجتماع و اين غير از فطرتي است که خداوند به ما داده آن فطرت پاک است. انسان بايد برگردد به سوي فطرت نيالوده اش پس هستي فعل ما اعتباري و پوچ است.  
 به نظر شما اين امکان وجود دارد که ما به آن فطرت برگرديم؟  
 اگر بر نگرديم که مسلمان نيستيم. همه بايد برگردند به فطرتشان مگر نه اينکه قرآن مي گويد انسان پاک و پاکيزه به دنيا مي آيد لاکن بر اثر آلودگي هاي محيط ممکن است چنان از فطرت خود دور بماند که وجود و هستي اش به کلي مسخ بشود. 
 در اين صورت جامعه اسلامي محيط آلوده ندارد؟  
 اگر آلوده باشد محيط اسلامي نيست. افراد جامعه بايد بتوانند با فطرت خدادادي شان زندگي کنند و نه در اعتباريات. خيلي کار سخت است. جهاد اکبر است.    در مذاهب نيز انسان به انجام خيلي امور که شما از آنها به عنوان صفت ياد کرديد فراخوانده مي شوند مثل جهاد کردن، شهيد شدن، احسان کردن، گذشت، فداکاري ، ايثار...
    من حرفم اين است که يک زمان شما کاري را به خاطر حرف ديگران (مردم) انجام مي دهيد يک بار کاري را براساس فطرت و ذات خود. من مي گويم شما بايد برگرديد به فطرت پاک انساني آن احساني که اسلام مي گويد با معيارهاي انساني کنوني ما بسيار متفاوت است.کار انسان هاي اين دنياي ما بيشتر فخر فروشي و خودنمايي است. مثل اينکه من صد ميليارد تومان پول دارم يک ميليونش را به يک فقير بدهم اين خودنمايي است حال آنکه من چرا بايد اساسا آن صد ميليارد را جمع مي کردم! حضرت علي مي فرمايد من نديدم جايي ثروتي انباشته باشد و ظلمي نرفته باشد و درست هم مي گويد. 
 پس وقتي مذاهب ما را به انجام کارهاي نيک فرا مي خوانند در واقع دارند ما را با فطرت خود آشتي مي دهند؟  
 مي گويند براساس فطرتت عمل کن. در اسلام آمده الاعمال بالنيات اعمال مهم نيست نيت است که مهم است. من بخشش مي کنم که ديگران از من تمجيد کنند يا از روي فطرتم اين کار را مي کنم. اگر کارم براساس تمجيد باشد پوچ است. اصلا هدف قرآن خروج از ظلمات و برگرداندن به نور است. انسان فطرتا پاک است اما محيط آلوده اش کرده است با اعتباريات!  
 حال که انسان مساله اش را شناخت چگونه مي تواند از آن رهايي پيدا کند؟  
 انسان بايد خودش را بشناسد و بفهمد آنچه که دارد در حال حاضر زندگي اش را اداره مي کند اعتباريات است که پوچ است بايد مدام از خودمان سوال کنيم مثلا اگر کسي نفهمد من حاضرم به ديگري کمک کنم!؟ در حال حاضر ما برده تعبيرات اجتماعي هستم وقتي گفته مي شود به خدا توکل کنيد يعني تسليم خدا شويد و ما تسليم خدا نيستيم. ما تسليم حرف ديگران و جامعه هستيم. حتي تمام جنگ ها به خاطر کلافگي و پوچي تفکر انسان ها است. 
 نقش من در عالم هستي چه مي شود؟  
 من قلابي را قبول ندارم من همان فطرت است من تکه تکه است من اصلي فطرت است.  
 و چه تضميني است که من يا فطرت هر فرد حتما خوب است و بدون تعليم گرفتن (آموختن صفت ها) درست راهنمايي مي کند؟ 
 اصلا ما چه کار داريم فطرت چه هست ما فعلا بايد کارمان اين باشد که کپه خاک اعتباريات را از رويش کنار بزنيم بعد ببينيم فطرت مس است يا طلا.  
 چه چيزي مي تواند ما را کمک کند که از من اعتباري به من فطري برسيم آيا گوش دادن به نداي دروني کافي است؟ 
 شما ناگهان به آخر مطلب پريديد! جامعه ذهن ما را اسير تيرگي کرده است خودشناسي يعني اينکه مثلا مادرم و کودکي به من گفته بي عرضه تاثير واقعي اين حرف آيا تزريق صفت است يا دروغ بوده به هر حال ذهن من درگير و اسير توهم شده است اينکه اسلام مي گويد از جهل بايد به سمت نور رفت منظورش اين است که انسان مساله اي جز اسارت در توهم ندارد. خودشناسي يعني شناخت اينکه من اسير تيرگي شده ام. اگر به من گفته مي شد سخاوتمند چه؟ اگر من دوچرخه ام را به کودک ديگري مي دادم مادرم مي گفت سخاوتمند ولي پدرم مي گفت بچه هالو من کداميک از اين دو بودم يا هستم. اعتباريات اجتماعي سواي از اينکه هيچ محتوايي ندارند مبتني بر تضاد هستند. هويت فکري يعني بي منطقي يعني غير مفيد بودن يعني اسارت يکي از ابعاد هويت فکري گدامنشي حتي در عشق است حال آنکه در انسان عشق اصالت دارد.  
 اصالت عشق
 عشق مثل بوي گل است از خودش ساطع شود ولي برعکس شده، انسان نيازمند عشق ديگران شده است. يعني به جاي اينکه عشق اصيل باطني خودم را از دست داده ام حال همه جا فقط به دنبال اين مي گردم که ديگران مرا دوست داشته باشند که اين باطل است من اگر دورنم عشق باشد اگر از دورنم آن انرژي شور زندگي ساطع شود چه نيازي به عشق ديگري دارم. من عشق اصيل باطني خودم را از دست داده ام. هيچ لزومي ندارد که چه خوش بي مهرباني هر دو سربي اگر در وجود هر کس عشق واقعي وجود داشته باشد در واقع و حتي به ديگري مي رسيم مي شود عشقي دو سره و اين فرق مي کند با اينکه در حال حاضر ما گداي عشق ديگرانيم! علتش هم اين است که ما در درياي زندگي غرق شده ام و مي خواهيم مثل يک غريق به هر چيزي چنگ بيندازيم. ريشه در گدامنشي است مثلا آدم بايد سخاوتمند باشد يعني اينکه تو به من يک چيزي بده!در جوامع هويتي روابط گرگانه!حاکم است مدام هر کسي در حال چنگ انداختن هستند و چون امکان دارد کسي پيدا شود که بيشتر چنگ بيندازد و بيشتر گيرش بيايد من مي آيم سخني به نام "صفت سخاوتمندي" را ابداع مي کنم و مي گويم حالا که تو براساس آن رابطه گرگانه همه چيز را جمع کردي و من محروم ماندم بايد يک چيزي هم به من بدهي. پس سخاوت توبره گدايي است. و عشق در آن معني که مي گويم که ديگران بايد مرا دوست داشته باشند توبره گدايي است زيرا درون من خالي است چون درون من خالي است مي گويم تو مرا حمايت کن تو مرا دوست بدار اين باطل است زيرا اين من هستم که بايد خودم را دوست بدارم اگر من خودم را دوست نداشته باشم چگونه مي توانم باور کنم که شما مي توانيد مرا دوست بداريد. در حالي که ملامت دشمن عشق است واين در حالي است که ما بلاانقطاع داريم خودمان را ملامت مي کنيم و انساني که خودش را ملامت مي کند معني اش اين است که من مطرودم و دوست داشتني نيستم. 
 پس پاسخ آن سوال زود هنگام من که گفتيد آخر بحث جواب مي دهيد اين است. جواب ... چه هست.  
 اينکه خودمان را دوست داشته باشيم و براي اولين قدم در اين راه خود را ملامت نکنيم.  
 نه! من اساسا اين حرفها را قبول ندارم! اين حرفها مثل وصل و پينه است کار مدرن ها رنگ آميزي و وصل و پينه است. مثلا مي گويند اين کارها را بکنيد تا اعتماد به نفس بيابيد يا فلان کار را بکنيد... در حالي که کار آنها مثل اين مي ماندکه يک سطل از آب گنديده استخر بزرگي را بخواهيد تميز نگه داريد. من کل اصالتم را باختم حالا اعتماد به نفس کجاست خودت را دوست داشته باش کل وجود يک انسان هويتي مثل آب استخر گنديده است مثالي که کسي زده من آنرا تکرار مي کنم. با يک سلطل نمي توان آنرا تميز نگه داشت در حالي که مدرن ها مي گويند براي رهايي از ترس اين کارها را بکن! در حالي که عين هويت مثل ترس است زيرا اصلا هويتي وجود ندارد. ما هر کاري انجام مي دهيم براي آن است که از ضد آن وحشت داريم. مثلا، دوست داريم درويش باشيم اما به خاطر حرف مردم نمي شويم... 
 بالاخره براي اين استخر گنديده چه بايد کرد. آيا بايد رهايش کرد؟  
 بايد زير آبش را زد! بايد در ابتدا مجموعه اين ساختار را شناخت. ببينيد شما با اين سوال که مي گويند براي انسان امروزي چه بايد کرد در واقع انگار داريد مي گوييد که در باغ نيستيد! مولوي مي گويد: تو سر انگشت را بر چشم نه / هيچ بيني از جهان انصاف ده-/ تو ز چشم انگشت را بردار هين! و انگهت هر چه مي خواهي ببين  همه ما انگشتمان را گذاشته ايم روي چشممان و با توهمات به دنيا نگاه مي کنيم. همان توهماتي که جامعه تحت عنوان" من" به ما داده است بايد از اين توهمات رها شويم و چشممان را باز کنيم. چه جوري ندارد! بايد در ابعاد وسيعي آگاهي مان را گسترش دهيم.    من جرات نکردم بپرسم آخر چه جوري آگاهي مان را وسعت دهيم اما آقاي مصفا ظاهرا خودشان متوجه شدند و اضافه کردند: کتاب ها ( منظور کتاب هايي که خودشان تاليف کرده اند) را بخوانيد. من اگر بگويم چکار کنيد در واقع مثل اين مي ماند که خودم هم مي خواهم تک سطل ارائه کنم. 
 نگاه مجاب نشده من!  
 اين طور فرض کنيد که در اين اتاق شرايطي وجود دارد اين شرايط همان خود اعتباري است که جامعه در ذهن ما فرو کرده  است شرايط مرا کور کرده و تمام ترسم از اين شرايط است من اين شرايط را بايد چکار کنم؟ بايد سرش را ببرم بايد از پنجره پرتش کنم بيرون نه! بايد سرم را تکان بدهم و ببينم که اصلا نيست! نيست. خود نيست. بايد درک کنيم که نيست. خود اعتباري است و نيست. به جزئيات هم نبايد بپردازيم.  
 کلام آخر  
 انسان گرفتار تفکر زائد مثل اين است که در تاريکي راه مي رود، بلاتکليف است زيرا به خاطر توهمي که بدان مبتلا است و ترس دچار تضاد و پوچي مي شود و تمام عمر براساس احساس حقارت زندگي مي کند و مدام در طول زندگي از سرابي به سوي سراب ديگر مي رود و البته به هيچ جايي هم نمي رسد.  

مصفا
محمدجعفر مصفا، عارف، نويسنده مترجم و مفسر مثنوي متولد 1312 است او مولف هشت کتاب به نام هاي تفکر زائد، آگاهي، نامه اي به نديده ام، رابطه، باپيربلخ، انسان در اسارت فکر، هله، زندگي و مسايل و ترجمه 9 کتاب از کريشنا مورتي و 3 کتاب از کارن هورناي است. چندين مقاله نوشته و در جاهاي مختلف از جمله فرهنگسراي انديشه تهران نيز جلساتي تحت عنوان خود شناسي برگزار مي کند او معتقد است انسان تمام عمر خود را مشغول آن چيزي است که نيست! و قويا تاکيد دارد که تمام فکرها و انديشه هايي که در سر داريم زائد است، «من» را اعتباري دانسته آن را مرکز موهومي از مجموعه ارزش هاي ثبت شده در ذهن مي داند.


نسخه چاپي ارسال به دوستان
صفحه اول
سياسي
ورزشي
جامعه
حوادث
اقتصادي
ايران زمين
نفت و انرژي
بانك و بيمه
گوناگون
ايران و جهان
فرهنگ و هنر
اوباما و انتظاراتي که برانگيخته است به قلم محمدعلي وكيلي