جستجو
  نسخه شماره 929 - 1386/03/19 -   صفحه اصلي
 نشت نشا از پيام نور تا شريف و ماساچوست 
نويسنده : مهدي فاطمي صدر

بر اين اعتقادم که " نشت نشا" نه امري است نوظهور و غيرطبيعي، و نه حتي پديداري مذموم و ناخواستني; نشت نشا قدمت اصل دوم ترمودينامک دارد، و توجيهي هم پاي قانون فشار اسمزي. تنها اشکال کار اين است که مقدم بر برخورد گاه نامنطقي و ضعيف با اين پديده، مفهوم سازي و تبيين هويت آن در ذهن جامعه نيز از همان ابتدا با نگاهي مشتبه ومنفي، با عباراتي از هم اين جنس صورت گرفته است; فرار مغزها.
از زمان ارسطو و بطلميوس هم همه اهل خبره مي دانستند که قانون کلي هر حرکت تلاش براي کامل شدن است و براي هم اين هم سيارات را کامل ترين موجودات مي دانستند، چه حرکت ايشان مستدير و بي پايان بود. نشت نشا هم يک حرکت است;حرکتي انساني که اتفاقا به جامعه ما يا نظام آکادميک  هم منحصر نيست; هر حرکتي، از جمله نشت نشا به دنبال بهتر بودن و شدن مي گردد; به دنبال کمال.
نشت  نشا امري ممدوح است، چرا که مطلوب آن است که هر فرد موثري بتواند مراتب رشد و کمال در سير مراتب علمي خويش را طي کند و به اوجي لايق دست يابد. نشت نشا اتفاقي منطقي است; چه، خصوصيت يک نظام آموزشي پويا آن است که راه رشد را بر اهلش باز بگذارد. نشت نشا يک امر اصيل است; کدام عالم و دانشمند و مجتهدي را مي شناسيم که در زماني از خانه و کاشانه و کرسي درس گرم و نرمي کنده نشده باشد و به زمان و مکاني بايسته جاکن - نشت - نشده باشد؟ مگر نفرموده اند که خداوند علم را در غربت قرار داده است و مردمان در وطن مي جويندش؟
مي گويم نشت - حرکت - نشاها و حتي نخبگان، منطق کار علمي است; چه، اهل علم بايد در محيطي باشد که امکان و فضاي مناسب کار و آرمانشان را در خود داشته باشد; مارکس به بريتانيا رفت چرا که انگلس فرزند آن کارخانه دار بزرگ، هم حرف هايش را بهتر تقرير مي کرد و هم حامي مالي او تا آخر عمر بود. دست آخر هم انگلس بعد از مرگ مارکس " کاپيتال" را تنظيم و منتشر کرد; تقريبا بسياري از طلبه هاي فلسفه خوان و فلسفه خواه بعد از مدتي از حوزه مشهد به قم و تهران نشت مي کنند، چرا که هنوز هم بعد از مدت ها سايه مکتب تفکيک و معارضه با فلسفه بر آن حوزه مستولي است;علامه طباطبايي آن ده سالي را که نتوانست از تبريز به قم عزيمت - نشت - کند را سال هاي خسران زندگي خويش مي داند.
اگر در سير نظام هاي معرفتي شروع را از "آموزش" بدانيم و ادامه کار را به "پژوهش" متصل کنيم و از آن جا به "رسانش" و "آفرينش" راه ببريم، طبيعي است که هر که از آموزش بهتري بهره دارد بتواند و بايد که در شرايط مناسب تري بپژوهد، و هر که در پژوهش خبره و داراتر است اين امکان را داشته باشد که سهل تر بپراکند و بپروراند; هيچ کس دانش آموخته اي از دانشگاه آزاد را بر تلاش براي ورود به دوره هاي تکميلي دانشگاه هاي معتبر دولتي سرزنش نمي کند و او را مغزي فراري نمي نامد، نيز در ميان خود دانشگاه هاي دولتي، و از آن جا به پژوهشکده ها و موسسات مطالعاتي و صنايع و بازار کار.
در نظام حوزه شايد اين داستان وجه الزام نيز به خود پيدا کند; طلبه حق دارد مقدمات را در حوزه هاي شهرستان يا مدارس خارج از کشور بخواند، اما گذراندن دروس سطح در جايي غير از قم و تهران و اصفهان و مشهد، و دروس خارج بيرون از حلقه درس يکي از مراجع تقليد يا علماي درجه اول، چيزي حوالي بي سوادي يا ضعف يا نياز به بازخواني آن مباحث دارد; اين بدان معناست که طلبه  اي که اهل نشت نباشد، اصولا طلبه ممهزي دانسته نمي شود و خيلي محل اعتنا نيست. در اين ميان هم کسي حرکت يک طلبه از حوزه علميه کنار مسجد جامع شهر، و رهسپار شدن او به قم و تهران و اصفهان و مشهد، و از آن جا به حلقه هاي درس مسجد اعظم و مدرس هاي فيضيه را "فرار" نمي نامد;مي گويندش: " هجرت"; يعني نوعي نشت مقدس.
با اين نگاه طبيعي است که هيچ تبصره و امريه و ارتقا» و اضافه پرداخت و وامي نتواند جلوگير اين کمال خواهي شود. و پيش هر طلبه اي که بحث نشت را پيش بکشي آيه نفر را جلوي رويت بگذارد. و بسياري شان بر اين نشت ها خواب ها ديده باشند و نذرها کرده باشند. و يکي دو سالي قبل يکي از مراجع عظام تقليد - حضرت آيت الله وحيد; سلمه الله - بر سر درس، بر سر طلاب فرياد بزند که از قم هجرت - نشت - کنيد. و براي خيلي ها دل  کندن از قم و عزيمت به بلاد کفر، و تحقيق و تدريس و تبليغ در آن ا نوعي مجاهدت باشد، و در آن ترديد و دودلي، توصيه بزرگان و استخاره و استشاره کار را پيش ببرد.
از هم اين روست که نگارنده بيش از آني که به نفس حرکت و نشت معطوف باشد و آن  را مذموم بپندارد، و آنگاه مطلوب آن باشد که هر که هر جا درس خواند هم آن جا بي حرکت بماند و انديشه نشت و پذيرش و تافل و گرين کارت و عزيمت به آزمايشگاه هاي درجه اول عالم از مخيله اش عبور نکند، دل مشغول جريان ها و جهت هاي نشت است. جريان نشت نشا در ميان دانشگاه هاي پيام  نور و آزاد و غيرانتفاعي و دولتي ما طبيعي است. در داستان مقاطع تکميلي نيز به شرح ايضا. نشت نشا در حوزه هاي علميه نيز از قرن ها پيش مرسوم و ممدوح و مقدس بوده. اما چند سالي است که متوجه شده ايم گونه اي نشتي در نظام آکادميک - و نه تماميت نظام هاي معرفتي ما - وجود دارد که انگار خيلي خوش آيندمان نيست و به دلايلي اسمش را گذاشته ايم:فرار مغزها.
و لختي بعد فرار مغزها به شدت محکوم شد. و زماني بعدتر مبدل شد به سوژه اي براي ژوناليست ها. مدتي آن سوترهم به اين انديشه افتاديم که با وام و ارتقا» و پست مي تواند در مقابل اين فشار اسمزي ايستاد. حالا هم برخي از دوستان از اين  گلايه مي کنند که اگر پست و مديريت ها را به دست آکادمي  رفته ها و دانش آموخته گان استانفورد و ييل و ام آي تي و شريف بدهيم اين نشاها از رفتن، به ماندن و ساختن و آفريدن بازمي مانند; غافل از اين که در طول بيست  سال گذشته بسياري از هم اين پيش رفت هاي کشور مرهون دانش آموختگان هم آن  جاها بوده است، و نقصي  هم اگر هست - از جمله نقص در برخورد با نشاها - باز به هم اين روند باز مي گردد; تکنوکراسي; سالاري فن آوران و آکادميسين هاي تحصيل کرده در ينگه دنيا;به خاطر بياوريد کارگزاران سازندگي را.
کارگزاران سازندگي براي من نماد بچه درس خوان هايي بوده اند که اهل مديريت هاي کلان نيز بودند، و سال هايي طولاني بسياري از هم اين مديريت ها دربست در اختيار ايشان بود. اگر تيم اقتصادي اين يکي دو دهه قبل را مروري بکنيم در خواهيم يافت که تقريبا همه شان از همان مغزهاي دانشکده هاي مطرح فيزيک و رياضي و مکانيک و اقتصاد همان آکادمي هاي انگليسي زبان بوده اند که به ايران بازگشتند و دهه ها همه چيز در اختيارايشان بود. اما علي رغم کارها پايه اي و مبنايي که صورت گرفت، باز انگار جاهايي به شدت مي لنگد.عميقا بر اين احساسم که از درگيري با حرکت و نشت بايد به نيل به تصوري از چهارچوب هاي فراگيرنده اين جريان هاي سيال پرداخت; نظام کلان آکادميک. دانشگاه هاي ما بر خلاف آن چه که انگاشته مي شود، امري مفروض در نظام تمدني ما نيستند; دانشگاه يک زبانه يا زائده - و احتمالا اولين آن ها - از جريان مدرنيته بود که پس از جنگ دوم ما با روسيه و شکست مان و آن عهدنامه هاي رسوا وارد سرزمين ما شد; چرا که ما در مقابل فن روس ها کم آورده بوديم; علم نظام و فن آوري توپ، شجاعت عباس ميرزا را در هم کوفته بود. و پس از آن بود که در طول اين مدت اين نظام معرفتي مدرن تمامي ساختارهاي ما را درنورديد، تا آن جا که ما را به اين شبهه انداخت که اصالتا از آن ماست و از ما شروع مي شود و لاجرم بايد به خود ما هم منتهي شود; و حالا هم مشکل اين است که خروجي نخبه هاي اين ساختار که متعلق به ماست چرا در خارج از ما تعريف مي شود و به کام ديگران است؟
دانشگاه از آن ما نيست. - نبوده  است و نخواهد بود - دانشگاه هاي ما بخشي از نظام معرفتي کلان مدرن است، و به قول رضاي اميرخاني تازه يک بخش ضعيف از آن. با اين نگاه مراتب آن براي آدم هاي سرزمين ما مثلا از دانشگاه پيام نور واحد خورموج آغاز مي شود و پس از عبور از دانش گاه شيراز و تهران و شريف و کيف و کانبرا به منچستر و ماساچوست ختم مي شود. و طبيعي است که در مرتبه پژوهش هم از آن جا، و از همه عالم، فيزيک خوان ها به لس آلاموس و سرن سر بخورند. آن زمان هم اگر ارتباطي ميان دانشگاه و صنعت، يا جامعه و فن آوري ايجاد  شود، درست در مراتب عکس  اين روند است; اگر نه مگر مي شود بدون دانشگاه، صنعت را اداره کرد، يا بي نگاه به جامعه در فن آوري مدرن راه به جايي برد؟ اما به آن علت که صنعت و فن آوري جامعه ما نيز تابعي از کلان دنياي مدرن است، بي ارتباطي دانشگاه هاي داخلي با واقعيات بومي عيني عملا در عين وجود مشکلات فراوان، مسئله اي براي مان ايجاد نمي کند که به چشم مان بيايد; چرا که شيشه هاي عينک ما کماکان آکادمي تراش است. و باز اگر بخواهيم نسخه بپيچيم امر مي کنيم که به فرموده تمامي مديران کشوري و لشگري را از شاگرد اول هاي آکادمي هاي و مدارس عالي فرنگ بگمارند ; مستشاران مدرني که تنها زبان مادري شان فارسي است و عاشق چلوکباب با دوغ اند، و نه فلان اجنبي انگليسي زاده و آمريکايي تابعيت، يا بهمان مسيوي بلژيکي و فرانسوي.
مشکل امروز ما نشت يا حرکت و جاکن شدن اين و آن نيست; مشکل آن است که آدم هايي را در نظامي وارداتي و مدرن - دانشگاه - تا اندازه هايي پرورش داده ايم و چون هنوز به تمامي مدرن نشده ايم، آن ها طبيعتا کمال خود را در جايي مي جويند که به تمامي بر آن آيين مدرنيته مومن است و به تمامي قواعد و لوازم علمي و عملي و سازماني اش ملتزم; جايي حوالي آمريکا يا کانادا و بريتانيا. اگر نه، نه امروز کسي از نشت انبوهي طلبه خارجي به حوزه هاي علميه نگران است و نه از فوج آدم هايي که گذرنامه شان به عزم درس و تدريس و تبليغ به اين سو و آن سوي عالم مهر مي خورد. مطلب اين جاست که جريان حوزوي-درست يا غلط، قوي يا ضعيف - به مثابه يک نظام معرفتي، متعلق به ماست و سرشاخه هاي رفت و آمد آن تا هر آن جا که گسترده شود باز هم نهايت کار رو به سوي ماست. اما در جريان دانشگاه مشکل اين است که ما سرشاخه اي هستيم در خدمت ريشه اي که ربطي به ما ندارد; مثالش به نظرم مي شود: گلدکوئيست. به اين تفسير آن چه به ذهن مي رسد اين است که به دنبال نظام معرفتي بومي خود بايد بود; نظامي که نه وارداتي، که ذاتا متعلق به ماست و افزايش نشت و حرکت، و وسعت شاخه ها و ساحاتش نه نگران کننده ما و باج دهنده مان به مغزواره ها، که مايه پويايي و نشاط اين نظام باشد; آن گونه که دانشگاه براي غرب مدرن اين گونه هست; اگر نه با مغز خواندن نشاهايي که دل شان مي خواهد مدرن تر بشوند و تلاش در جهت جلوگيري از فرارشان، هم آن ها در مدرن شدن رشدي نمي يابند، و هم ما به سپردن سهم هاي کلان تري به ايشان - بر وجه مولفه القلوب - بر رشد و عمق مدرنيته در جامعه مان دامن مي زنيم و به اين کار - نادانسته - نشت نشا را به وسعت و سريان بيش تري سوق مي دهيم; در عين اين که اصالت هامان را به دست خود نابود مي کنيم و بيش تر از ساختن نظام معرفتي بومي و ديني خود به دور مي افتيم. هميشه به اين جا که مي رسم از خود مي پرسم; به راستي اگر قرار بود ما تکنوکراسي را بپذيريم و مدرن شويم، اصلا چرا انقلاب کرديم؟


نسخه چاپي ارسال به دوستان
سرمقاله
صفحه اول
سياسي
گوناگون
جامعه
حوادث
اقتصادي
شهرستان
ورزشي
دانشگاه
روزانه
ايران و جهان
فرهنگ و هنر
طالع بيني روزانه