درخواست اشتراك برو
    نسخه شماره 4 - 1386/03/01 - خرداد ماه 1386
 
 
 غذاي روح
 لباس فرمز مادر  
نويسنده : ميترا اسلامي

آنجادر قفسه آويزن بود

لباس قرمز مادر، وقتي که اوداشت مي مرد ،

مثل زخمي ، به رديف

لباسهاي تيره ، وکهنه ،

که او تمام عمرش پوشيده بود.                                

آنها مرا به خانه فرا خواندند

ومن وقتي اورا ديدم ، دانستم

اونخواهد پاييد .

وقتي من لباس راديدم ، گفتم

((چرا ، مادر _ چقدر زيبا !

من هرگز آن را به تنت نديدم.))

او به آرامي گفت: (( من هرگز اورا نپوشيدم .

ميلي بنشين _ من مي خواستم ، اگر بتوانم ،

پيش از اينکه بروم ، درسي بدهم .))

کنار تخت اونشستم

واوبا آه ، نفس عميقتري کشيد

عميق تراز آنچه من فکرکردم اوبتواند نگه دارد.

((حال که من بزودي خواهم رفت ،

مي توانم چيزهايي را ببينم .

اوه، من به تو خوب ياد دادم _ اما من به تو اشتباه ياد دادم .))

((مادر منظورت چيست ؟))

((خوب _ من هميشه فکرمي کردم

که يک زن خوب هيچ وقت نوبت خودش نمي رسد،

چرا که او فقط براي خدمت کردن به شخص ديگري است .

اينجا کار کند ، آنجا کار کند ، هميشه رعايت کند

خواسته هاي ديگران را برآورده سازد ومطمئن شود

خواسته اش در آخرين گروه است .

((شايد روزي به آنها برسي .

اما البته هرگز به آنها نمي رسي .

زندگي من مثل آن بود _ برآوردن خواسته هاي پدرت

برآوردن خواسته پسرها ، خواهرها، وتو.))

((تو ، هر چيزي را که يک مادر مي توانست _ انجام دادي .))

((اوه ميلي، ميلي ، اين کار خوب نبود _

براي تو _ براي او. نمي بيني ؟

من درباره تو بدترين اشتباهها را کردم.

من براي خودم _ تقاضاي هيچ چيز نکردم !

((پدرت در اتاق ديگر،

سرشاراز اضطراب وخيره به ديوارها _

وقتي دکتر به او گفت ، آن را بد تلقي کرد

_ به طرف تخت من آمد وبسيار هول شد .

زندگي بدون من ؟))

درست است ، وقتي من بروم ، سخت خواهد بود.

تو مي داني ، اوحتي نمي تواند ماهي تابه را پيدا کند .

((وشما بچه ها _

من سواري مجاني براي همه بودم ، به هرکجا.

من اولين کسي بودم که بيدار مي شدم ، وآخرين کسي بودم که مي خوابيدم .

هرهفت روز هفته .

من هميشه ناني را مي خوردم که مي سوخت

وکوچکترين قطعه کلوچه را.

((مي بينم که بعضي از برادرهايت ،

چطور اکنون با همسرانشان رفتارمي کنند

واين مرا آزار مي دهد ،زيرا اين من بودم

که اين را به آنها ياد دادم .وآنها ياد گرفتند.

آنها ياد گرفتند که زن

بجز بخشيدن حتي وجود ندارد.

چرا که هر پني را که من مي توانستم پس انداز کنم

صرف لباسهاي شما مي شد ،يا کتابهايتان

حتي وقتي ضروري نبود.

به ياد نمي آورم که حتي يک بار خودم را

به پايين شهررسانده باشم که چيزي زيبا _

براي خودم بخرم .

((مگرسال گذشته که من آن لباس قرمز را خريدم.

متوجه شدم که بيست دلار داشتم

صحبت خاصي درباره آن نشده بود.

مي رفتم که پول اضافي به لباس شور بدهم .

اما به نحوي _ بااين جعبه بزرگ به خانه آمدم .

بعد پدرت آن را برسرم فروريخت .

((کجا مي روي که چنين لباسي بپوشي _

اپرا يا نظاير آن ؟))

ومن براين گمانم که او حق داشت .

من بجزدر فروشگاه براي امتحان ،

هرگز آن لباس را نپوشيدم.

((اوه ، ميلي _ من هميشه فکر مي کردم،

اگر هيچ چيزي در اين دنيا براي خودت نگيري ،

به نحوي در دنياي ديگر همه چيز خواهي داشت

ديگر به آن اعتقادندارم .

من فکر مي کنم پروردگار مي خواهد ما چيزي داشته باشيم _

اينجا _ وحالا.

((ومن به تو مي گويم ، ميلي ، اگر معجزه اي

مي توانست مرا از اين تخت برکند ، مادر متفاوتي را

مي توانستي ببيني ، زيرا من مي توانستم کس ديگري باشم .

اوه ، من سهم خودم را بسيار طولاني پرداختم

من نمي دانستم چگونه آن را به دست آوردم .

اما ياد مي گرفتم ميلي .

من ياد مي گرفتم!))

آنجادر قفسه آويزان بود

لباس قرمز مادر ، وقتي که اوداشت مي مرد ،

مثل يک زخم ، به رديف

لباسهاي تيره وکهنه

که او تمام عمرش پوشيده بود.

سخنان آخرش به من اينها بودند :

((ميلي ؛ محبتي در حق من بکن ،

راه مرا دنبال نکن .

به من قول بده .))

من قول دادم .

اونفسي کشيد

سپس نوبت مادر رسيد

در مرگ .

 


نسخه چاپي ارسال به دوستان
در این شماره