درخواست اشتراك برو
    نسخه شماره 4 - 1386/03/01 - خرداد ماه 1386
 
 
 غذاي روح
 رم کردن اسبان  
نويسنده : مطاهر محمدي

 

در يک صبح زمستاني ، يک سال پيش ازآن که مدرسه را آغاز کنم ، پدرم به خانه آمد واز من پرسيد که آيا دوست دارم براي غذا دادن به گاوها با او بروم يانه . پيشنهاد جالبي به نظر مي رسيد ، بنابراين گرم ترين لباس هايم را که شامل دستکش هاي بي پنجه اي که با بندي به آستين هاي ژاکتم وصل بود مي شد را پوشيدم وبا پدرم رفتم تا در دنياي کار وتلاش جايي بيابم .

صبح دلپذيري بود . خورشيد به روشني مي درخشيد ، اما هوا سرد بود وزمين با لايه اي از برفي که تازه باريده ، پوشيده شده بود . به گروه اسبانمان مهار زديم ، (( بيب و بلو )) وبا يک گاري چهار چرخ پر از (( جو )) بالاي تپه رفتيم . بعد فکر جالبي به ذهن پدرم رسيد . از من پرسيد : (( دوست داري ارابه را براني ؟ )) من با حالت مخصوص مردانه اي پاسخ دادم . دوست داشتم هر چيزي را برانم : خودرو ، تراکتور ، گاري چهارچرخه هاي گلف ويا گاري دستي هايي را که به الاغ وصل است . فکر مي کنم جذابيت بايد در قدرت باشد . زماني که در اختيار چيزي بزرگ تر از خود قرار داري ، حسي از قدرت تو را مي گيرد واين براي شخصيت مردانه ام خوب است .

طناب را از پدرم گرفتم و آنها را همان طور که پدر نشانم داده بود دور دستم پيچيدم و آهسته به سمت خانه پيش رفتيم . هيجان زده بودم اما اختيار خودم را داشتم . داشتم مي راندم . اما آهسته پيش رفتن مرا آزار مي داد . تصميم گرفتم که تا زماني که اختيار خودم را دارم ، بر سرعتمان بيفزايم . بنابراين با غرغر به اسب ها فهماندم تندتر بروند و آنها هم کمي عجله کردند . در ابتدا آنها شروع به يورتمه رفتن کردند ومن فکر کردم که سرعت بالاتروبهتري نيز وجود دارد . اما اسب هايعني (( بيب و بلو )) به عقيده بهتري دست يافتند . آنها فکر کردند اگر بدوند ، حتي زودتر از اين به منزل مي رسيم .

اسب ها به نقشه خود عمل کرده وشروع به دويدن کردند . همان طور که به ياد دارم ، آنها به بالاترين سرعتي که تا به حال ديده ام مي دويدند ، اما آن تيزبيني ممکن بود کمي به درجه افراطي رسيده باشد . اما آنها همچنان مي دويدند . گاري از روي تپه اي به تپه ديگر بالا و پايين مي پريد . در حالي که سوراخ هاي ايجاد شده توسط سگ ها مرغزار زير گاري ويژويژ مي کردند ، به اين نتيجه رسيدم که در وضعيت خطرناکي هستيم ، وسعي کردم هرکاري مي توانم بکنم تا اين گروه رم کننده را آرام نمايم . طناب ها را آن قدر به زور کشيدم که عضله دستانم دچار گرفتگي شدند . گريه کرده والتماس نمودم ، اما هيچ فايده اي نداشت . (( بيب )) و (( بلو )) فقط مي دويدند . نگاهي به پدرم انداختم . او فقط نشسته بود ، و به چراگاه نگاه مي کرد ومي ديد که دنيا از کنارمان مي گذرد . حالا ديگر از خود بي خود شده بودم . دستانم از طناب ها رها شده ، اشک از چشمانم روي صورتم جاري شده ودر سرماي زمستان تقريباٌ يخ زده بود و آب بيني ام مي آمد وپدرم فقط نشسته بود و دنيا را که از کنارمان مي گذشت ، تماشا مي کرد .

سرانجام ، در حال درماندگي کامل ، به سمت او برگشتم وبه آن اندازه که مي توانستم به آرامي گفتم : (( هي ، پدر . من ديگر نمي خواهم گاري برانم . ))

حالا که پيرتر شده ام ومردم مرا پدر بزرگ مي خوانند ، حداقل يک بار در روز آن صحنه را از ذهن مي گذرانم . بي توجه به آن که ما که هستيم ، چند سال داريم ، چه قدر باهوش ويا قدرتمندهستيم ، همواره لحظه اي هست که تنها عکس العمل آن است که رو به خداوند کنيم وبگوييم : (( هي . من ديگر نمي خواهم برانم . ))


نسخه چاپي ارسال به دوستان
در این شماره