درخواست اشتراك برو
    نسخه شماره 4 - 1386/03/01 - خرداد ماه 1386
 
 
 غذاي روح
 مهدي و اتومبيل ماکسيمايش ! 
نويسنده : سحر اسدي

در حدود 2 سال پيش ، رئيس جوان وخيلي موفقي به نام مهدي ، با اتومبيلش از خياباني در اطراف تهران مي گذشت . او با ماکسيماي سياه براقش که بيش از دو ماه نمي شد که تحويل گرفته بود ، کمي سريع

حرکت مي کرد .

او از وسط اتومبيل هاي پارک شده مي گذشت و مي ديد که بچه ها چيزي را به سوي يکديگر پرتاب مي کنند ووقتي متوجه ديدن چيزي نشد ، سرعتش را افزود. وقتي که اتومبيلش رد مي شد ، بچه ها چيزي به

سوي هم پرتاب نکردند ، بلکه آجري پرتاب شد و به در براق اتومبيلش اصابت کرد .

صداي ناهنجار ترمز به گوش رسيد، دنده عقب زده شد و ماکسيما به نقطه اي که آجر پرتاب شده بود برگشت . مهدي از اتومبيل بيرون پريد ، بچه را گرفت واو را به سوي اتومبيلي که در آنجا متوقف شده بود برد

و با فرياد به آن بچه گفت : (( اين چه کاري بود که کردي ؟ خيال مي کني کي هستي ؟ اين ماکسيما من است . پرت کردن اين آجر برايت خيلي گران تمام مي شود . ))

جوانک با التماس گفت : (( خواهش مي کنم ... خواهش مي کنم آقا ، خيلي متأسفم ، نمي دانستم چه کار ديگري بکنم . من آن آجر را پرتاب کردم ، چون جز با اين کار هيچ اتومبيلي توقف نمي کرد . ))

در حال که آن پسر آن سوي اتومبيل متوقف شده را نشان مي داد و اشک از گونه هايش سرازير بود ، گفت : (( آقا اوبرادرم است . او از صندلي چرخدارش افتاد ومن نتوانستم بلندش کنم . )) سپس هق هق کنان

از آقاي رئيس خواهش کرد : (( ممکن است به من کمک کنيد او را روي صندليش برگردانيم ؟ خيلي سنگين است و زور من نمي رسد . ))

آن رئيس جوان نوميدانه سعي کرد بغضش را فرو دهد سپس به آن جوان کمک کرد تا صندلي چرخدار برادرش را بلند کند ، سپس دو نفري برادر جوانک را بلند کردند وبرروي صندلي چرخدارش قرار دادند .

بازگشت او به سوي ماکسيماي براقش خيلي طولاني و دشوار به نظر مي آمد . مهدي آن در فرو رفته ماکسيما را هرگز درست نکرد . زيرا هميشه به خاطر او مي آورد که در راه زندگي آن قدر سريع حرکت نکند

 که کسي مجبور باشد با پرتاب آجرتوجه او را جلب کند .


نسخه چاپي ارسال به دوستان
در این شماره