نسخه شماره 34 - 1382/03/31 - تعامل دولت و دين

  قلمرو مسئوليت دولت در برابر دين  
 گفتگو با محمد جواد صاحبي

· به عنوان اولين سئوال ، عمده‌ترين آسيبهايي كه فرهنگ ديني با آن مواجه است را دسته‌بندي كرده بفرماييد در آينده با چه چالشهايي در مسير توسعه فرهنگ ديني مواجه هستيم؟

شايد حدود دو قرن باشد كه دنياي شرق به طور كلي و دنياي اسلام به طور اخص با تحولات جهاني روبروست. بازتاب انديشه‌ها، چالشها و تحولات بعد از رنسانس، انقلاب كبير فرانسه و پس از آن انقلابات علمي و صنعتي در اروپا در شرق اسلامي اين بود كه دنياي اسلام تكاني خورد و متفكرين اسلامي در برابر دستاوردهاي جديد تمدن و فرهنگ غرب قرار گرفتند. اين دستاوردها به دليل وجود جاذبه براي بشر معاصر او را سيل آسا به سوي غرب و دنياي غرب روانه كرد وذهن كنجكاو او را واداشت كه به آن سوي مرزها رفته و از جغرافياي سرزمينهاي ديگر اطلاعاتي كسب كند. مثلاً نمايندگان سياسي،‌جهانگردان، بازرگانان و ... كه به كشورهاي غربي سفر مي‌كردند با واقعيات دنياي جديد روبرو شدند و اين واقعيات براي آنها جاذبه‌هايي داشت. برخي در برابر اين واقعيات سخني نداشتند و تسليم و مجذوب آن بودند و برخي ديگر به هويت و اعتقادات و باورهاي ملي و مذهبي خود مراجعه مي‌كردند و نمي‌توانستند تمام واقعيات دنياي جديد را بپذيرند.

نخستين چالشهاي عصر جديد را متفكرين مسيحي مقيم دنياي اسلام ايجاد كردند. زيرا عده‌اي از متفكرين مسيحي بودند كه در دنياي اسلام فعاليت داشتند و افكار آنها جايگاه قوي اي‌ داشت. مثلاً شبلي شميل و يا فرح آنتوان از آن دسته‌اند. نويسندگان و انديشمنداني هستند كه گر چه مسيحي‌اند، ولي افكارشان در دنياي اسلام نفوذ داشت و از اينها مهمتر متفكرين مسلماني بودند كه پديده‌هاي جديد فرهنگ غرب براي آنان جاذبه داشت واخذ تمدن غرب و همسازگري آن با انديشه‌ها و باورهاي اسلامي را توصيه مي‌كردند. در اين راه تلاش زيادي هم مبذول داشتند تا در ميان انديشه‌هاي نو و پديده‌هاي جديد با باورهاي ديني، همسازي و تعامل ايجاد كنند. كتابها و مقالات بسياري از اين متفكرين منتشر شده است. گروههاي ديگري نيز بودند كه بر حفظ هويت ملي و فرهنگي تأكيد داشتند واز هر آنچه كه از بيگانه است، دوري مي‌كردند و به مسلمانان توصيه مي‌نمودند كه به دستاوردهاي بيگانه نزديك نشوند. معمولاً طرفدار اين نظريه طيفي از سنت گرايان بودند. جرياناتي هم در چند منطقه بزرگ سرزمين اسلامي كه زودتر از بقيه ملل با واقعيت تمدن غرب مواجه شدند نيز وجود داشت. مثلاً در مصر به خاطر حمله ناپلئون ،‌در ايران به دليل جنگهاي ايران و روس كه در آن كشورهاي مختلفي حضور پيدا كردند و يا در شبه قاره هند به خاطر حضور كمپاني هند شرقي، با مظاهر فرهنگ جديد زودتر مواجه شدند. طبيعي است كه نخستين واكنشها از اين سرزمينها ايجاد شده است. اين واكنش‌ها از دفع و جذب آغاز تا به نقادي رسيده است. در امتداد آن متفكريني هستند كه نه واقعيت تمدن غرب و انديشه‌هاي جديد را انكار كردند و نه بدون قيد و شرط تسليم آن شدند؛ بلكه طرفدار نقد منصفانه بودند. آنها معتقد بودند دستاوردهاي جديد ثمره تلاش ساليان دراز متفكرين بشري است و نمي‌توان آنها را ناديده گرفت. بسياري از آنان در سعادت انساني نقش تعيين كننده‌اي دارند، به خصوص اين كه با مباني ديني ما هم هيچگونه تعارضي ندارند، ما مختاريم بعضي از اينها را بپذيريم و برخي كه با هويت ملي و ديني ما تعارض دارد، رد كنيم. افرادي مانند : سيد جمال الدين اسدآبادي، اقبال لاهوري و بزرگاني از مصر،‌ايران، پاكستان و كلاً سرزمين‌هاي اسلامي طرفداران اين نظريه بودند. بنابراين شبهات و پرسشهايي ناشي از افكار جديد اروپا، متفكرين مسلمان را بر آن داشت تا اين چالشها و پرسشها را شناسايي كرده و در پي پاسخ گفتن به آنها برآيند. بخش ديگري از اين چالشها، پرسشها و آسبيهايي كه متوجه انديشه ديني شده يكسري از باورهايي است كه سنت گرايان به آن پايبند بودند و آن چيزي است كه گاهي به نام عوام زدگي يا تعابير اين چنيني مطرح شده است. به هر حال نسل تحصيل كرده امروز نمي‌توانست با اطلاعاتي كه از كشورها و سرزمينهاي ديگر دريافت مي‌كرد بسياري از اين مسايل را بپذيرد. از اين رو پرسشهايي در ذهنش مطرح مي‌شد كه مي‌بايست متفكرين مسلمان به اينها پاسخ مي‌دادند يا برداشتي نو از آن ارائه مي‌نمودند و يا اين افكار و برداشت‌ها را انكار مي‌كردند. لذا مسأله بازسازي و احياي انديشه ديني در برابر اين چالشها مطرح شد و كساني نهضت بازسازي انديشه ديني را تأسيس كرند كه در برابر موج توفنده غرب قرار گرفته بودند، و لذا مي‌خواستند در مقابل اين چالشها پاسخ مناسبي را عرضه كنند.

حال ما از يك سو در برابر آسيب‌هاي مختلف ديني و از سوي ديگر در برابر نيازهاي جامعه فعلي مواجه هستيم. طبيعي است كه در يك جامعه ديني اين توقع وجود دارد كه متدينين به اين نيازها از منظردين و اعتقادات ديني پاسخ دهند. من تصور مي‌كنم در دو قرن اخير اين دسته از چالشها و آسيب‌ها به صورت پررنگ مطرح بوده است.

· شما يك دسته بندي كلي از اين چالشها و پرسشها ارائه مي‌فرمائيد كه در نگرش نفي كننده و دستاورد غرب سابقه تاريخي دارد،‌از طرفي جريان‌هايي در كشور وجود دارند كه دنبال رو اينها هستند. در مورد ماهيت فكري اين جريانات و مباني آنها توضيح دهيد. آيا واقعاًمعتقد بودند كه اين رويكرد اسلام (لا رطب و لا يابس) براي همه چيز برنامه و طرح دارد و ما نبايد خود را با هيچ نظامي بسنجيم. از اين منظر غرب را نفي كردند يا اينكه پس از مطالعه تمدن غرب به ذات بحران‌زاي آن پي بردند. به عبارتي عرصه كشورهاي اسلامي در دست دو جريان يكي جذب مطلق و ديگري دفع مطلق است. جرياني كه به سمت نفي مي‌رود به دليل عقبه سنتي آن مي‌تواند پتانسيل سياسي قوي‌اي توليد كند. اگر اين جريان را خوب كالبد شكافي نكنيم با مشكلات مهمي مواجه خواهيم شد. حال سؤال اين است كه جريان نفي با كدام مباني در برابر اين چالشها و پرسشها قرار مي‌گيرد؟

جريان سنت گرا كه تعابير مختلفي هم از آن شده و حتي مسئله بنيادگرايي كه غربي‌ها مطرح كردند روي اين نگرش استوار است، اصولاً جرياني است كه انديشه‌ها و افكارش مبتني بر يك سري پيش داوري‌ها، احكام، باورهاي ثابت و تغيير ناپذير است كه در دنياي اسلام چه اهل سنت و چه شيعه با اين جريان مواجه هستند. در طول دو قرن اخير جريانات پرقدرتي مانند : شاه ولي الله دهلوي در هند و عبدالوهاب در عربستان در برابر اصلاح طلبان و نوخواهان ايستادند. بهترين تعبير اين است كه اين جريانها گرفتار جمود و تعصب خاصي بودند كه هيچ گونه تغييري را در انديشه و برداشت‌هاي ديني برنمي‌تافتند . اگر به انديشه‌ها و رويكردهاي وهابيان در عربستان و ساير كشورها مراجعه كنيد، مي‌بينيد كه حتي دسته‌هاي بسيار واپس گرا كه انديشه‌ها يا عملكرد بسيار سخيفي را از خود به جاي گذاشتند از جريان وهابيت جدا شدند. مثلاً جريان اخوان كه غير از اخوان المسلمين مصر بود، معتقد بودند،‌استفاده از مظاهر تمدن جديد به طور كلي حرام است و ما بايد به صدر اسلام برگرديم و سيره و روش پيامبر و اصحاب او را الگوي خود قرار دهيم و همان گونه كه آنها عمل و زندگي مي‌كردند به عنوان شيوه زندگي خود برگزينيم؛ جمود آنها به اندازه اي رسيده بود كه حتي وقتي انگليسي‌ها با توپ و سلاح‌هاي گرم حمله كردند، از آنجا كه استفاده از سلاح مدرن را تجويز نمي‌كردند، با همان شمشير و نيزه مي‌خواستند با سلاح‌هاي جديد وتكنولوژي نظامي مدرن برخورد كنند، در نتيجه به طور كلي اين جريان بركنده شد. وهابيت با نزديكي كه با اين سعود داشت به دليل ضرورتها اندكي از دنياي مدرن را پذيرفت، ولي هنوز آن جمود و تعصب افراطي در شاخه‌هايي از وهابيت مشاهده مي‌شود. در كشورهاي شيعه نيز اين تعصب به گونه‌اي بوده كه بسياري از جريانات سنت‌گرا، بر آن بودند تا به دليل اين بيگانگي از دستاوردهاي تمدن و فرهنگ جديد صرف نظر كنند و حتي برخي استفاده از آن را تحريم مي‌كردند. داستانهاي بسياري گفته شده كه برخي به صورت لطيفه درآمده است. شهيد مطهري هم بخشي از اين لطايف را به زبان طنز بيان كرده است. ايشان در آثارشان، هم جريان تقدس‌گرايي و تحجرگرايي و هم جريان تند اجتماعي را نقد مي‌كنند و هر دو را مزاحم بسترهاي توسعه فرهنگ ديني مي‌دانند. يك جريان عطش بسياري براي نسبت گرفتن با تحولات جديد دارد. جريان ديگر كه فرآيند حركتش نفي شرايط جديد است به جمود وعدم هويت مي‌رسد. هر دو جريان يك فرآيند را طي مي‌كنند و فضاي كشور هم به گونه‌اي اين دو جريان را مديريت نكرده است.

· چگونه مي‌توان اين جريانات را در دو اهه اخير دسته ‌بندي كرد؟ يعني مباني جريان سنت‌گراي جامعه ما كه در برابر كل تحولات جامعه ايستاده است چيست؟ همچنين چگونه مي‌توان اين جريان را كه به عنوان مهمترين مزاحم تحولات آينده فرهنگ ديني ما تلقي مي‌شود، نقد كرد؟

وقتي كه به مسائل تاريخي اشاره مي‌كنيم منظور واقعياتي است كه پيشتر اتفاق افتاده، چون پرسشها و رويكردهاي امروز، ادامه واقعيات گذشته است؛ يعني بسياري از شرايطي كه امروز در كشور مطرح است همان مسائلي است كه در يك قرن پيش هم مطرح بوده و هيچ تفاوتي نكرده است؛ لذا اگر به پيشينه تاريخي مراجعه كنيم، مي‌بينيم كه بيان يك واقعيت مستمر است و از يك منشأ شروع شده و همين طور ادامه داشته و هنوز هم ما با همان واقعيات مواجهيم؛ يعني جريان منتقد اصلاح‌گر و احياگر، با اين واقعيات مواجه بودند كه علم جديد در عرصه‌هاي مختلف از يكسو يكسري دستاوردهايي داشته و از سوي ديگر يك سري پرسشهايي را ايجاد كرده است.

به هر حال علم جديد مثلاً زيست شناسي ، دهها پرسش را در برابر متفكرين قرار داده است حال يا بايد به اين تحولات پاسخ داد و يا انكار كرد؟ و يا اينكه آن را ناديده گرفت. مثلاً آنچه در خصوص دين راجع به خلقت انسان مطرح است، با نظريات جديد به چالش كشيده شد. بالاخره يك ديدگاه اين است كه اصلاً اين مباحث كفر است و نبايد طرح شود؛ يعني ديدگاه سنتي نظر به انكارش دارد. اما آيا با انكار قضيه مي‌توان مسأله را حل كرد؟ بحث بر سر اين است كه اين يك ديدگاه است، يك نظر اين است كه چشممان را بر روي واقعيات ببنديم مثلاً نظرياتي كه نيوتن مطرح كرد يا دهها و صدها موردي كه در انقلاب صنعتي پديد آمد كه همه چيز را به هم ريخت. اين اختراعات جديد كه بشر در طبيعت تصرف كرده است با بسياري از باورهاي كهن سازگاري ندارد. مثلاً انقلاب صنعتي درعرصه پزشكي پرسشهايي را برانگيخته مانند تلقيح مصنوعي، جراحي. يك راه حل ساده اين بود كه اينها به ما ربط ندارد و ما به همان داشته‌هاي خودمان عمل مي‌كنيم. يك راه هم اين بود كه اگر مي‌خواهيم اسلام زنده بماند و با عقل وعلم جديد بتواند رويارويي كند چاره‌اي جز اين نداريم كه پاسخ‌هاي علمي و منطقي به آن بدهيم، اين كاري است كه احياگران مسلمان انجام دادند و خود را براي پاسخ‌هاي علمي و منطقي مهيا كردند.

· مهمترين چالش ما اكنون جهاني شدن است؛ كه اگر بتوانيم اسلامي را روزآمد و متناسب با مقتضيات زمان طرح كنيم اين چالش را تبديل به فرصت كرده‌ايم؛ البته بر اساس آن مباني كه ما داريم جهاني شدن مقوله‌اي است منفي البته مطابق مأموريتي كه دين اسلام براي ما طرح مي‌كند، بايد از فرآيند جهاني شدن استقبال كنيم و در برابر جهاني سازي بايستيم. آيا از اين حيث كه ما نه مديريت، نه برنامه و نه توليدات فرهنگي‌مان در حد فرآيند جهاني شدن است خود، نمي‌تواند چالش باشد؟

بله، من حتي قضيه را قدري جزئي‌تر بيان كنم. بخشي از اين پرسشها و چالشهاي ايجاد شده مربوط به نوع معيشت انسان مي‌شود. بالاخره انسان‌ها با يك سري واقعيات مواجه هستند. به طور مثال هميشه براي انسان دغدغه چگونه زيستن، مقابله با مشكلات اقتصادي،‌اجتماعي، فرهنگي مطرح بوده و براي حل آنها نيز تلاش مي‌كرده است. متفكرين مسلمان چاره‌اي جز اين نمي‌ديدند كه از منظر دين به اين مشكلات پاسخ دهند. اگر نشد، انسانها مشكلات خود را با انديشه‌ها و مكاتب ديگر حل خواهند كرد.

اما در دنياي مدرن امروز، انسانها سعي مي‌كنند، مشكلات خود را از طريق سازمانهاي جهاني پيگيري نمايند. عقل جمعي چيزي است كه در دنيا پذيرفته شده است و بايستي با سرنوشت ما پيوند بخورد. در عرصه‌هاي بين‌المللي، قراردادها و حقوق بين‌المللي، ما بايست خود را با عرف دنياي متجدد، هماهنگ كنيم. بايد موارد همسازگري و ناهمسازگري را شناسايي كنيم و ببينيم چگونه مي‌توانيم خود را با عرف دنياي متجدد،‌همساز كنيم. البته مسأله محافظه‌كاري را نبايد ناديده گرفت؛ يعني جريان سنتي كه روي باورها و تعصباتي كه داشته و به جهت محافظه كاري هيچ گونه تحولي را نمي‌پذيرد و حس مي‌كرده كه حفظ وضع موجود به سود اوست، چون وابسته به جريانات اقتصادي سنتي بودند منافعش را در آن مي‌ديده كه با تحولات اجتماعي مخالفت كنند.

· گفته مي‌شود در حال حاضر مهمترين چالش آينده ما، عدم آمادگي ماست. در حالي كه اهل بيت هيچ نوع دفاعي غير از دفاع قرآن و پيامبر ندارند و هيچ دعوتي به خود نكردند و دين را ماجاء به النبي تعريف كردند. لذا عنوان مي‌شود كه مهمترين مشكل ما د راين دو دهه جرياني است كه تلاش دارد دين را به غير ما جاءالنبي تعريف كند ودفاع از مكتب پيامبر را فراموش نمايد، يعني اولاً از سيره ائمه پيروي نمي‌كند. ثانياً هيچگونه كوششي در جهت روزآمد كردن خود ندارند، ثالثاً در مقياس جهاني حركت نمي‌كنند . نظر شما چيست؟

بايد بگوييم در طول قرون مختلف به خصوص در دو قرن اخير كساني كه پرچم احياي تفكر ديني و بازسازي آن يا اصلاح جامعه انساني را برافراشتند،‌افرادي هستند كه ما از آنها به عنوان طبقه روشننفكر ياد مي‌كنيم، هيچ منافاتي ندارد كه اين طبقه روشنفكر درون جامعه روحانيت باشد يا تحصيلكردگان خارج از روحانيت. به هر حال پايگاه يا سرچشمه‌هاي انديشه احياي ديني يا اصلاح جامعه انساني، روشنفكران مسلمان در كشورهاي اسلامي بودند. در نهضت‌هايي كه در دو قرن اخير داشتيم چه در جنگهاي ايران و روس ونهضت‌هايي كه در خود ايران در جريان بود، از مشروطه گرفته تا انقلاب اسلامي پرچمداران اين نهضت‌ها اعم از روحاني و غير روحاني كساني هستند كه ما به عنوان روشنفكر ديني از آنها ياد مي‌كنيم. مرحوم طباطبايي پيشواي نهضت مشروطيت، روحاني روشن و آگاه به زمان و داراي مطالعات عميق بود؛ چنين كسي پيشواي نهضت مشروطيت است يا در همان عصر مشروطه رساله‌هايي كه نوشته شد در دفاع از حكومت مشروطه يا حكومت مردم بر مردم، نوعاً توسط نخبگان مذهبي با استدلالات ديني نوشته شده است. پس از آن متفكريني مثل خياباني يا در دوره اخير ما شهيد مطهري و شريعتي و شهيد بهشتي هستند. در پيروزي انقلاب، روشنفكران ديني نقش بسزايي داشتند. درست است كه در رأس آنان حضرت امام وجود دارد اما اقمار او را كساني تشكيل مي‌دادند كه روشنفكران ديني محسوب مي‌شدند؛ يعني در كنار امام، روشنفكران و تحصيلكردگان دانشگاهي و حوزوي بودند كه هم از واقعيات دنياي معاصر شناخت داشتند و هم اين كه انديشه‌ها و معارف ديني را با تأمل و تعمق پذيرفته بودند. بعد از انقلاب به نظر مي‌رسيد كه جريان تحولات از اين مسير جدا مي‌شود؛ يعني درست همان انديشه‌هايي در برابر جريان انقلاب قرار گرفته بودند كه امروز در برخي از لايه‌هاي جامعه حضور جدي دارند و خودشان را پيش‌آهنگ جامعه جا مي‌زنند، البته اينها به دليل جمودي كه بر آنها حاكم است يا به دليل محافظه‌كاري نمي‌توانند خود را با تحولات جامعه هماهنگ كنند و بدتر از آن، اينكه جامعه سنتي ما در گذشته جاذبه‌هايي داشته است. ما فكر مي‌كنيم تا حدي اين جاذبه‌هايي داشته است. ما فكر مي‌كنيم تا حدي اين جاذبه‌ها در حفظ دينداري و ديانت جامعه بسيار مفيد بوده است يعني آن سادگي و صفايي كه در زندگي متدينين ديده مي‌شود لااقل براي قشر وسيعي از جامعه جاذبه داشته است و اينها كم كم به فراموشي سپرده شده است. اگر در زمان ستم شاهي سؤالي داشتيم به سهولت به شخصيت‌هاي مذهبي دسترسي داشتيم حتي با بزرگترين روحانيون به راحتي ملاقات مي‌كرديم. چون در قديم رسم بود كه روحاني شهر يا ده در ساعتي از روز در خانه‌اش را به روي مردم باز مي‌كرد. او مأمن و پناه مردم بود. مردم درخانه روحاني ده يا شهر جمع مي‌شدند، پرسشهاي ديني خود را مي‌پرسيدند و جواب مي‌گرفتند، مشكلات و اختلافات زندگي خود را حل مي‌كردند كه اين كار براي بسياري از مردم ايجاد آرامش مي‌كرد و بخصوص زندگي ساده پيشوايان مذهبي و روحانيون، براي مردمي كه در دوران ستم شاهي زندگي مي‌كردند، جاذبه داشت وعلي رغم تمام جريانات نو انديشي و نوخواهي،‌دلبستگي به روحانيت سنتي وجود داشت. براي اين كه با بودن آنها احساس صفا و صميميت مي‌كردند ولو اينكه آنها را با پرسشها و يافته‌هاي خود هماهنگ نمي‌ديدند. به هر حال به دليل اخلاص و صفايي كه در روحانيت سنتي احساس مي‌كردند نمي‌توانستند خود را از آنها جدا كنند. امروز كدام جواني به راحتي مي‌تواند براي طرح سؤالات و حل مشكلات خود آن موقعيت را داشته باشد؟ به نظر من در حال حاضر نه تنها جريان جامعه از پايگاه اصلي خود آهسته جدا شده و ديگر امروز كساني كه در بناي اين انقلاب سهم داشتند و معمار اين انقلاب بودند به عنوان پيشاهنگان اين نهضت تلقي نمي‌شوند و كسان ديگري اين پرچم را گرفته و جاي آنها نشسته‌اند بلكه ما مي‌بينيم همان روحانيون سنتي امروزه تغيير خلق و خوي داده‌اند و گرايش جديدي پيدا كرده‌اند. يك جوان در گذشته اگر از همه جا رانده مي‌شد. بالاخره پناهگاهي به نام روحانيت سنتي داشت كه بتواند به او پناه برده و دردهاي خود را با او مطرح كند و از سخنان او خود را تسكين دهد اما امروز اين هم از او گرفته شده و نه تنها پرسشهاي زيادي در ذهنش مطرح است بلكه پناهي براي خود پيدا نمي‌كند. اين مسائل خطراتي است كه جامعه ما را به شدت تهديد مي‌كند.

· عنوان مي‌شود كه ما در 20 سال گذشته يك اطاق انديشه و فكر و يا مغز هوشمند براي توسعه و ترويج دين خدا نداشته‌ايم تا هدف‌گذاري، توليد چشم‌انداز و سياستگذاري كند و طرح‌هايي براي پياده شدن سياست‌ها به وجودآورد و بر فرايند سيستم، نظارت نمايد. به نظر شما آيا اين مسأله نمي‌تواند به عنوان يكي از مهمترين چالش‌هاي فرهنگ ديني به حساب آيد؟ به هر حال به نظر مي‌رسد دين نياز به يك اطاق فكري متشكل از نخبگان ديني كه انقلاب اسلامي را به پيروزي رساندند دارد تا براي دين خدا فكري كنند.

البته، ما نمي‌گوييم بعد از انقلاب كاري نشده، كارهاي بسيار زيادي شده است. حتي در عرصه توليدات علمي، فكري و فرهنگ ديني فعاليت‌هاي چشمگير و گسترده‌اي مي‌بينيم. ما آن روزها به عنوان جوانان انقلابي كه علاقه‌اي هم به مطالعات ديني پيدا كرديم پيدا نمودن كتب مذهبي‌اي كه با ادبيات روز و نيازهاي نسل جوان هماهنگ باشد نداشتيم، ولي امروزه در قم شايد حدود صد و چهل مؤسسه وجود دارد كه توليد فكري و مذهبي دارند. اينها فعاليت‌هايي است كه در سالهاي اخير شكل گرفته، كارهاي بسيار آبرومندي عرضه شده، ولي اگر بخواهيم اين وضعيت را با وضع گذشته مقايسه كنيم قياسي مع الفارق است؛ چون ما در آن موقع در شرايطي بوديم كه اسلام درغربت بود و رژيم ستمشاهي مجالي براي فعاليت ديني نمي‌داد و متدينين امكاناتي نداشتند. سرعت تحولات جهاني هم خيلي كندتر از امروز بود. طبيعي است كه اين مقايسه درستي نيست. امروز تنوع آثار ديني بسيار زياد است، ژرفايي و گسترش آن قابل قياس با گذشته نيست اما گاهي اين فعاليتها با نيازهاي كنوني متناسب نيست و با نيازهاي كنوني بسيار فاصله دارد، به دليل اين كه شتاب تحولات جهاني بسيار بيشتر از گذشته است و تحولات به سرعت پيش مي‌روند و تنوع نيازها بسيار بيشتر از گذشته شده است بخصوص اين كه ما امروز به عنوان حكومت ديني توقعات بيشتري از برنامه‌هاي خودمان مي‌بينيم كه پاسخگوي جامعه باشيم، در گذشته اگر تشكيلات منسجمي به عنوان مغز متفكر وجود نداشته،‌ولي تقريباً يك شبكه هماهنگي از روشنفكران ديني وجود داشته كه به چالشهاي نسل خود پاسخ مي‌گفت. مثلاً در دهه‌هاي 30 و 40 شخصيتهايي به صورت هماهنگ تلاشهايي را آغاز مي‌كنند؛ مثل : علامه طباطبايي ، آيت الله طالقاني، آيت الله بهشتي، سيد ابوالفضل زنجاني، روشنفكراني مثل مرحوم بازرگان و ديگران. بعد از دهه 40 باز طيف گسترده‌اي از روشنفكران ديني به اين جمع اضافه مي‌شوند و هدايت نسل جوان را بدست مي‌گيرند يا حتي دهه 50 يا 60 افراد ديگري در عرصه مسائل علمي و فكري و ديني ظهور مي‌كنند كه به صورت هماهنگ عمل مي‌كنند و كمتر تلاشهاي ديگران را خنثي مي‌نمايند. بعد از دهه 60 به نظر مي‌رسد كه اين انسجام و هماهنگي و مديريت دچار بي‌برنامه‌گي شده، مثلاً اگر در يك عرصه كه نيازي احساس مي‌شود و مؤسسه يا نهادي اقدام مي‌كند، دهها تشكيلات ديگر به عنوان رقيب آنان مطرح مي‌شوند و چه بسا همديگر را خنثي مي‌كنندبه نظر مي‌رسد ك اين بي‌برنامگي راه به جايي نمي‌‌برد حتي در برخي از اين جهات، مشكلات را ده برابر مي‌كند. اين كه تشكيلاتي ايجاد شود و بتواند برنامه‌اي را تعريف كند، احساس مي‌شود كه نيازهاي كنوني جامعه و مشكلات جامعه ديني را فهرست‌بندي كند و آن را در برابر متفكرين ديني قرار دهد، اين كاري شايسته است كه بايد انجام شود . منابع لازم را در اختيار متفكرين بگذارند تا با بهره‌برداري از اين امكانات بتوانند به آنها پاسخ دهند. ما بايستي كمك كنيم تا اين نيازها و مشكلات شناسايي شوند و به متفكران ديني منتقل شود و منابع لازم، شناسايي و در اختيارشان گذاشته شود يا با اطلاع رساني اين امكانات به آنها، فضاي سالمي ايجاد كنيم كه متفكرين با يكديگر هم انديشي كنند تا بتوانند آراء و افكارشان را به هم نزديك كند. بايد ضرورت‌ها را شناخت و اولويت بندي كرد. مسائلي داريم كه بسيار خطرساز است و انديشه ديني از آن ناحيه آسيب پذير است. اينها را بايد اولويت اول قرار دهيم. البته دغدغه‌هايي بوده كه ما هم اقدام كرده‌ايم ولي اين ، كاري نيست كه با يك جمع كوچك بتوان آن را حل كرد.

اين گامهاي اوليه به منزله جلب توجه است كه مسئولان و متوليان امور ديني به خود آيند و سعي كنند به اين واقعيات توجه كنند. البته فكر مي‌كنم عنايت متوليان را تا حدودي برانگيخته‌ايم و در طي چند سال اخير شايد برخي از تأسيسات و نهادها در پي تعريف اين اهداف شكل گرفته باشند، ولي واقعيتش اين است كه بدون يك هم انديشي و همدلي، رسيدن به نقطه مطلوب امكان پذير نيست،‌تمام آنهايي كه به جامعه ديني فكر مي‌كنند بايستي خودشان را لااقل در مسائل مشترك و اهدافشان به همديگر نزديك كنند.

· آيا اساسا ‌در بحث دولت ديني و مسئوليتش در برابر دين، دولت ديني را در برابر توسعه فرهنگ ديني مسئول مي‌دانيد يا خير؟ اگر جواب مثبت است قلمرو اين مسئوليت چيست و دولت ديني با چه ساز و كاري بايد مسئوليتش را انجام دهد كه از يك طرف مشروعيت و جاذبه دين خدا از بين نرود واز طرف ديگر خروجي و بازده دين، دولت با ابزاري شدن دين براي سازمان دولت نباشد؟ (البته دولت به معناي نظام،‌نه به معناي قوه مجريه)

يكي از ابتدايي‌ترين وظايف يك جامعه ديني ودولتي كه عنوان ديني دارد اين است كه انديشه و فرهنگ ديني را توسعه دهد،‌اما تعريف كردن راهكارهاي آن كه به يك جامعه ديني يا توسعه فرهنگ ديني منجر شود مهم است. اگر دولت بخواهد در همه عرصه‌ها تصديگري كند،‌كار درستي نيست. اگر بخواهد با تصدي گري كارهايي را پيش ببرد، در بسياري از زمينه‌ها با بن بست مواجه مي‌شود. لذا راهكار اين است كه دولت بايد در اينجا بستر ساز و تا حدودي برنامه‌ريز باشد يعني مشكلات و چالش‌ها را بتواند شناسايي كند و برنامه‌هاي مورد نياز جامعه را به وجود آورد. يعني دولت بايد براي نيازهايي كه در جامعه موجود است بسترساز و زمينه‌ساز و همچنين برنامه ريز باشد اما چه كساني بايد اين نيازها را مرتفع كنند؟ طبيعي است كه دولت نبايد تصدي‌گري كند و متولي اين امور باشد؛ براي اينكه ما اولاً در جامعه سنتي خودمان يك سري نهادهاي مدني داريم كه از پيش،‌جامعه ما به اينها خو كرده و جزو فرهنگش شده و اينها را پاسخگوي نيازهاي مذهبي‌اش مي‌ديده است. مهمترين اين نهادها، نهاد روحانيت است كه هم به لحاظ تشكيلاتي و هم به لحاظ تاريخي و فرهنگي و هم به لحاظ عرف و عادت جامعه بايستي در پاسخ گفتن به اين نيازها و مشكلات پيش قدم باشند. متوليان اصلي جامعه براي پاسخگويي به نيازهاي ديني، جامعه روحانيت و حوزه‌هاي علميه‌اند؛ حال اين كه در نظام اسلامي دستگاههاي ديگري تأسيس شدند مثل سازمان تبليغات،‌دفتر تبليغات،‌وزارت ارشاد،‌حتي در برنامه سوم توسعه به صورت مشخص، راهكارها تعريف شدند، اينكه اهداف ونيازها و دستگاههاي پاسخگو كدام هستند، به صورت مشخص تعيين شده‌اند كه خلاف آن چيزي است كه گاهي مطرح مي‌شود. در برنامه سوم وزارت ارشاد به عنوان بازوي فرهنگي دولت سهم زيادي در اين زمينه ندارد و بيشتر بار اين قضيه بر دوش حوزه علميه و سازمان تبليغات و دفتر تبليغات و جاهاي ديگر است. بنابراين بايد تحقيق شود كه اين دستگاهها در پاسخگويي به اين نيازها تا چه اندازه موفق بوده‌اند؟ آيا دستگاهي هست كه به اين مسأله رسيدگي كند ؟ ما وقتي نيازها و اهدافي را تعريف مي‌كنيم و دستگاههايي را پاسخگو مي‌دانيم، بايد دستگاه نظارت و رسيدگي هم داشته باشيم كه ببينيم چه اندازه از اين اهداف ونيازها عملي شده است؟ اگر اين نيازها درست تعريف شده باشند و آن دستگاهها وظايفشان را به درستي انجام داده باشند، بايد تا به حال به بخش معتنابهي از اين نيازها پاسخ گفته شده باشد، به هر حال بايد ديد عيب كار كجاست؟ كاستي‌ها و مشكلات جامعه فعلي را نمي‌توان ناديده گرفت. بايدد يد مسئولان اين امور چه كساني هستند؟

· بسياري از افرادي كه ما با آنها گفتگو كرده‌ايم مشكل ساختار را مطرح كردند و معتقد بودند، براي توسعه فرهنگ ديني مجموعه سازمانهايي را با مأموريت واحد تعريف كرده اند. مثلاً در توسعه فرهنگ ديني،‌مسجد و نماز و قرآن هر سه با هم ارتباط تنگاتنگي دارند و نمي‌توان آنها را از هم جدا نمود،‌ولي مأموريت واحدي به گونه‌اي بين چهل سازمان تقسيم شده است كه مأموريت‌هاي تاكتيكي آنان روشن نيست. به عنوان مثال سازمان تبليغات مشخصاً مأمور چه وظيفه‌اي است؟ بايست انحصاراً از سازمان تبليغات خواسته شود تا اساسنامه و ساختار مشخص خود را ارائه كند. علاوه بر اين از سال 60 تاكنون به مأموريتهايش اضافه شده است و مسئولين سازمان از وجه ملي هم مأموريت‌هايي را انجام مي‌هند. به هر حال اين سازمان يك سازمان ديني است كه كارنامه‌اش مشخص نيست البته سازمانهاي ديني ديگر هم مستثني نيستند. به طور مثال مسجد و نماز دو سازمان دارد. مثلاً مسأله رسيدگي به مساجد و احياء و اقامه نماز مي‌توانند با هم بي‌ارتباط باشند؟ ما به جاي اين كه ساختار ستادي داشته باشيم، بايد ساختار صفي، اجرايي ـ صنفي كه بتواند اجراهاي مختلفي را مديريت كند تشكيل دهيم. مضافاً اينكه ما ساختارهاي متكثري را با نگاه غر كارشناسانه تعريف كرديم.مسأله بعدي اين است كه مأموريت تعيين شده براي مجموع اين ساختار شفاف نيست. نظر شما در اين زمينه چيست؟

بسياري از اين سازمانها برخاسته از نياز و ضرورت زمان بودند و زماني شكل گرفتند كه نيازهاي خاصي مطرح بود. طبيعي است كه برخي از آن نيازها و ضرورت‌ها امروز جاي خود را به نيازها و ضرورت‌هاي جديد داده؛ در صورتي كه در دوره شكل گيري، هر كدام كارنامه قابل قبولي از خود ارائه كرده بودند. تمام دستگاههايي كه كار ديني انجام مي‌دهند، به خصوص دستگاههاي رسمي در دوره شكل‌گيري ، بسيار كارآمد و فعال بودند؛ حتي در شرايط فعلي برخي از آنان بسيار كارآمد ومثبت هستند. يك بررسي علمي در اين زمينه موضوع را روشن مي‌كند: مثلاً سازمان تبليغات و دفتر تبليغات برآيند يك سري نيازهاي دوره انقلاب‌اند؛ همان گونه كه يك دوره تحول در بحرانهاي فكري به وجود آمده بود كه جامعه ما را تهديد مي‌كرد مثل گروههاي مختلفي كه الحادي و التقاطي بودند به همين دليل اين سازمانها بنا به ضرورت به عنوان پاسخ شكل گرفتند و كارهاي خوبي هم انجام دادند. با كمترين هزينه، بيشترين اثر را در جامعه گذاشتند. اين آثار براي تمام كساني كه در آن دوره زندگي مي‌كردند و با توليدات اين دستگاهها آشنا بودند محسوس بود. در شرايط فعلي، با توجه به استقرار و تثبيت همان نظام و گذشتن دوران اضطرارها؛ يعني دوران سرمايه‌گذاري وتعقل و نگرش علمي به مسائل، بايد تمام اين دستگاهها سنجيده شوند و خيلي از مشكلات حل شوند. خيلي از اين كارها همديگر را خنثي مي‌كنند مثلاً خرافات زدايي يكي از هدفهايي است كه احياگران فرهنگ ديني به آن پايبند بودند و تلاش ‌هاي زيادي هم شده كه اين خرافات برچيده شوند واز ساحت دين دور شوند ولي مي‌بينيد برخي از اين دستگاهها همين ها را به عنوان كار فرهنگي و ديني ترويج مي‌كنند، يعني دستگاهي تلاش مي‌كند پيرايه‌ها را از دامن دين پاك كند اما دستگاه ديگر آن را رواج مي‌دهد، در نتيجه كارها، موازي انجام مي‌شود و نيرو و بودجه زيادي تلف مي‌شود. بنابراين گاهي كارها همديگر را خنثي مي‌كنند، كه براي حل آن ، تشكيلاتي وراي اينها لازم است، البته مديريت كلان كشور بايد اين مسأله را تأمين و از فراي همه اين سازمانها نگاه كند و عملكرد اين دستگاهها را مورد نظارت و نقد قرار دهد. در اين زمينه بايد از كساني كه صاحب نظر و به دور از سليقه‌هاي سياسي،‌ اجتماعي هستند استفاده شود. وجود اين دستگاه سياست گذار و برنامه‌ريز بسيار ضروري است و بايد با همت متوليان امور مديريت كلان كشور شكل گيرد؛ كساني كه افق ديدشان بسيار وسيع باشد و خود را از سلطه سليقه‌هاي فردي و گروهي بيرون كشيده باشند. اگر چنين چيزي حادث شود و دستگاههاي فعلي را زير نظر گيرند وعملكرد آنان را به نقد بكشند چه بسا كه بسياري از اين دستگاهها مي‌توانند در هم ادغام شوند و همچنين نياز به تشكيل يك سري دستگاه جديد باشد. به هر حال اين مسأله بسيار مهم است كه شايد دوره برخي از اينها گذشته باشد؛ دوره‌اي كه حاصل ضرورت‌هاي زمانه بودند و امروز نياز به تشكيلات جديد باشد. اين مسأله‌اي است كه در وهله اول بايد آن هسته تصميم‌گيري يا آن مغز متفكر ايجاد شود و عملكرد اين دستگاهها را زير نظر گيرند و به نقد جدي آن رويكردها و عملكردها بپردازند و در درجه دوم اين كه آيا ضرورت تفكيك وظايف،‌ادغام دستگاهها و يا تعريف تأسيس دستگاههاي جديد ضروري است؟

· اگر ما فرض كنيم آن مغز متفكر شكل گرفت و دولت هم نخواست تصدي گري كند و متولي كار اجراي توسعه فرهنگ ديني شود و فقط بخواهد وظايف حاكميتي و مديريت اين امور را به عهده گيرد و تصدي آن را هم تا اطلاع ثانوي به نهادهاي مدني،مردمي و سنتي واگذار نمايد تا به تدريج توسعه فرهنگ ديني را متكفل شوند. حال پرسش اين جاست كه آيا نهادهاي سنتي، مردمي و مدني، با توجه به اوضاع موجود، شايستگي و توانايي تصدي آن را دارند؟مسأله اين است كه با چه مشكلاتي به لحاظ مديريتي، ساختاري و ابزار مواجهند تا طي ده سال آينده بتوانيم اني نواقص را اولويت كاري خود قرار دهيم؟ در حال حاضر مشكلي كه وجود دارد،‌اين است كه دولت مي‌خواهد از تصديگري و اجرا فاصله بگيرد، ولي نواقص نهادهاي مدني، سنتي و مردمي كالبد شكافي نشده است و به نظر مي‌رسد توانمندي اين بار عظيم را نداشته باشند و به همين منظور ماندن و پشتيباني كردن دولت در اين عرصه را ضروري مي‌دانند؟ نظر شما چيست؟

از يك سو ما با نهادهاي مدني مواجه هستيم كه وابستگي‌اي به دولت ندارند. دولت بايد مدافع اين نهادها باشد و آزادي آنها را سلب نكند بلكه بايد هميشه نقش بسترساز آزادي و فعاليت بيشتر براي اين دستگاهها را داشته باشد. نهادهاي سنتي‌اي وجود دارند كه وظيفه خود را تبليغ ديني مي‌دانند اين نهادها بايد كارشان را عملي كنند وفعاليت سنتي خود را پي بگيرند و دولت به هيچ وجه نمي‌تواند مانعي بر سر راه اينها ايجاد كند؛ شايد دولت بتواند نيازها و مشكلات خود را منتقل كند و از اين نهادها بخواهد كه او را در رفع اين مشكلات كمك كنند، ولي نمي‌تواند نوع خاصي از فعاليت را به آنها ديكته كند و يا جلوي بخشي از فعاليتهاي آنها را سد نمايد؛ مخصوصاً دولتي كه روي قانون و نهادهاي مدني تأكيد دارد. بخش ديگر قضيه اين است كه دولت به عنوان دولت ديني با يك سري چالش‌ها و پرسشها و يك سري آسيبها مواجه است كه بايد پاسخگو باشد. دولت در اينجا بايستي بيشتر برنامه‌ريز باشد و يا اين كه برنامه‌ريزي را مي‌تواند به نهادهاي سنتي و مدني واگذار كند و يا در ايجاد و شكل گيري نهادهاي مناسب ديگر قدم بردارد. البته راه ديگري هم هست و آن، ‌اينكه دولت ايجاد نهاد وسازمان كند كه به نظر من مطلوب نيست.


نسخه چاپي ارسال به دوستان

اين مطلب 6301 بار ديده شده است

درآمدي بر پژوهش؛ پيرامون تعامل دولت ودين، با تأكيد بر مسئوليت‌هاي حكومت در قبال دين و فرهنگ مردم
بررسي قلمرو مداخلات دولت در فرآيند توسعه، آسيب شناسي دخالت يا عدم دخالت دولت در عرصه دين
بررسي زيرساختهاي اصلي تحقيق و توسعه در فعاليتهاي ديني و نقش دولت در فعاليتهاي علمي و پژوهشي
جهت‌گيريهاي جديد دولت و دين در دهه سوم انقلاب
حدود دخالت دولت در امور ديني
قلمرو مسئوليت دولت در برابر دين
دين ، سياستمداران و دولت