نسخه شماره 39 - 1387/01/01 - بهار1387

 توحيد در خطبه فدكيه حضرت زهرا سلام الله عليها/سيده مهناز توكلي 
نويسنده : سيده مهناز توكلي*

چكيده

خطبه فدك، سخنراني حضرت فاطمه زهرا سلام‌الله عليها است كه ايشان پس از رحلت پيامبر اكرم (ص) و غصب خلافت علي (ع)، در مسجد مدينه ايراد فرمود. هدف حضرت (س) از ايراد اين خطبه كه سند مظلوميت شيعـه و مادر ائمه عليـهم‌السلام است، ظاهراً بازپس گـرفتن «فدك» ـ هديه و ارث پيامبر (ص) به ايشان ـ بود، اما در واقع تبيين بسياري از حقايق و معارف ناب الهي بود. اين خطبه شامل معارف توحيدي مانند توصيف وحدانيت خداوند و معارف نبوي مانند بعثت رسول اكرم(ص) و تلاش‌هاي وي در دعوت بر توحيد و اقامه دين مي‌باشد كه با سندهاي متعددي از معصوم يا تالي معصوم نقل شده و لذا مفاد آن بر ما حجت است.

واژگان كليدي

فدك، توحيد، اخلاص، عبوديت، خلافت، صلوات، صراط مستقيم


1) فدك در تاريخ

فدك قريه‌اي پوشيده از نخلستان‌هاي آباد و سرزميني غلّه‌خيز در اطراف مدينه بود. يهوديان فدك در سال هفتم هجري، به علت بيمي كه بعد از فتح خيبر از مسلمانان داشتند، خود پيشنهاد صلح كردند و طبق قرارداد صلح، نصف مجموع اراضي و درختان و اموال يهوديان فدك به پيامبر واگذار و «خالصه» آن حضرت گرديد؛ زيرا فدك بدون جنگ فتح شد و زماني كه آيه «وآت ذي القربي حقّه» (اسراء، 26) نازل شد، پيامبر اكرم صلي‌الله عليه وآله فدك را به فاطمه عليهاالسلام بخشيدند (صدوق، 1400ق: ص424). از نظر تاريخي مسلم است كه حضرت زهرا (س) از همان زمان حيات پيامبر (ص) فدك را در تصرف خود داشته است. هنگامي كه ابوبكر خلافت را در دست گرفت، از آنجا كه مي‌دانست حضرت فاطمه (س) و اميرالمومنين (ع) از درآمد فدك به مستمندان مدينه كمك مي‌كنند، براي تضعيف محبوبيت اهل بيت بين اقشار محروم جامعه و پراكنده ساختن دوستداران آنها، به همراهي عمر تصميم گرفتند با مصادره فدك آن را از اختيار و تصرف حضرت زهرا (س) خارج سازند تا اهل بيتي كه خلافت شان را هم از پيش غصب نموده بودند، فاقد نيروي اقتصادي شوند و بدين ترتيب اين خاندان را از هر جهت در محروميت و انزوا قرار دهند.

در پاسخ به اين شبهه كه سبب اصرار فاطمه زهرا (س) در طلب فدك و اهتمام به بازپس گرفتن آن چه بود، با وجود اين كه آن حضرت به جهت علوّ نفس و عظمت مقام معنوي، اعتنايي به مال دنيا نداشتند و نيز واقف بودند كه اين تلاش‌ها در دست‌يابي به آن سرزمين به نتيجه نخواهد رسيد، بايد گفت: اولاً حكومت وقت با مصادره اموال حضرت فاطمه (س)، قصد تضعيف جناح اهل بيت را داشت تا به اين ترتيب مولا علي (ع) از نظر اقتصادي وزن و شأني نداشته باشد و مردم به اين جهت از گرد او پراكنده شوند. ثانياً اراضي فدك عوايد و درآمد قابل ملاحظه‌اي داشت كه به امر الهي بايد در نسل زهرا (س) و ذوي‌القرباي پيامبر (ص) باشد كه تا قيامت از آن استفاده نمايند، هم مستمندي در ذريه حضرت زهرا (س) نباشد و هم اولاد زهرا (س) به ديگر مستمندان مسلمان انفاق كنند؛ لذا زهراي اطهر بايد به اين مال اعتنا بفرمايد؛ وظيفه‌اش اينست كه از حق خود دفاع كند؛ مال خود را حفظ نمايد و سپس با بخشش و انفاق، ارتقاء درجه و مقام هم پيدا كند (دستغيب، 1361: ص29).

ثالثاً فاطمه زهرا به دنبال مطالبه فدك و با اثبات اين كه جز به حق و صواب سخني نمي‌گويد، خلافت و حكومت را براي همسر بزرگوارش علي بن ابي طالب مطالبه مي‌فرمود، همان خلافت و حكومتي كه از آنِ پدر بزرگوارش رسول خدا (ص) بود و به ناحق در تصرف ديگري قـرار گرفته بود (قزويني، 1381: ص 402).

2) خطبه فدك

هنگامي كه حضرت پيامبر اكرم(ص) به عالم لقاء رحلت فرمود و با غصب خلافت، مردم از ولايت علوي (ع) محجوب شدند، بانگي رسا از پاره تن پيغمبر (ص)، حضرت صديقه كبري فاطمه زهرا (س) برخاست و براي دفاع از حريم ولايت و احقاق حق خويش در مسجد مدينه در حضور مهاجرين و انصار خطبه‌اي آتشين ايراد نمود كه نقطه عطفي در تاريخ اسلام است.

فاطمه زهرا (س) در سخنراني خويش مسيري را انتخاب فرمود كه نه‌تنها وي را در مطالبه حق غصب شده‌اش به هدف برساند، بلكه سرچشمه‌هاي معارف توحيدي، نبوي و علوي را براي مسلمين بگشايد و امتيازات دين جاوداني اسلام را براي ايشان بيان كند و علل احكام و فلسفه شرايع الهي را روشن سازد و از همه مهم‌تر، در چنين موقعيتي حق را آشكار و باطل را رسوا سازد. نقاب حق را از چهره منافقان و ستمگران كنار زده، حقيقت آنان را به مردم بنماياند؛ آنان كه دين را براي رسيدن به رياست و خلافت بهانه كرده و به نام اسلام، حقيقت اسلام را محو و به نام قرآن احكام قرآن را پايمال نمودند.

خطبه فدك را نبايد در حد يك سخنراني حماسي و يا اظهار مصيبت و شكايت از اوضاع زمانه و يا حتي اعتراض به سياست مالي و اقتصادي حكومت پس از رحلت آن حضرت و يا نزاع مادي براي دست‌يابي به سرزميني غلّه‌خيز تلقّي كرد؛ بلكه فدك رمز قيامي تاريخي است كه از حدود حجاز گذشته و پايه‌ريز حكومت جهاني مي‌باشد. فدك، انقلابي عليه سياست حكومت وقت و براي بازگرداندن خلافت الهي و تنبيه و اصلاح ملتي است كه با ناديده گرفتن تمامي زحمات و خون دلهاي پيامبر مي‌خواهد به جاهليت نخست برگردد. در واقع مطالبه ميراث هم، در اين خطبه مرتبط با زعامت كبري و حكومت جهاني حق است و به عبارت واضح‌تر محور اصلي كلام، اسلام و كفر يا ايمان و نفاق است (حسيني زنجاني، 1383: ص35).

1-2) مضامين خطبه

اين خطبه شريف مشتمل بر چند محور اصلي است: حمد و ستايش خداوند و توصيف وحدانيت او، بعثت رسول اكرم (ص) و تلاش و تحمل رنج آن حضرت در دعوت به توحيد و اقامه دين و توجه دادن به عظمت اين نعمت، معرفي قرآن، فلسفه تشريع احكام اسلام، حوادث روزگار رسالت و نصرت‌ها و خدمات بي‌نظير اميرالمومنين (ع) در پيشرفت اسلام، ظهور نفاق پس از رحلت پيامبر (ص)، مسئله فدك و حق ارث با اقامه ادلّه قاطع و آيات قرآن در اين زمينه، مخاطب قرار دادن انصار و سرزنش آنها.

2-2) مدارك، اسناد و منابع خطبه

در طول تاريخ تشيع، تأكيد خاصي بر حفظ متن اين خطبه بوده كه هم درياي معارف است و هم يادگار مادر امامان شيعه و سند مظلوميت او. بيش از 230 كتاب مستقل به زبان‌هاي فارسي، عربي، اردو، تركي، انگليسي و فرانسوي در موضوع فدك تأليف شده كه صد عنوان درباره خطبه حضرت زهرا (س) و شرح و تفسير آن است. اين خطبه با سندهاي متعددي از معصوم (ع) يا تالي مرتبه معصوم، حضرت زينب سلام‌الله عليها، نقل شده[2] و لذا مفاد آن بر ما حجت است. عامه و خاصه با سندهاي معتبر اين خطبه را از حضرت زهرا (س) روايت كرده‌اند. اهل بيت (ع) آن را به فرزندان خود آموزش داده و به مراقبت و مواظبت بر آن سفارش مي‌كردند. همچنين علماي شيعه آن را تدريس نموده و دست به دست به نسل‌هاي بعدي تا به امروز رسانيده‌اند (علم‌الهـدي، 1410ق: ج 4، ص69)

از منابع مهم مشتمل بر سند اين خطبه شريف، موارد زير را مي‌توان ذكر كرد:

1- الشافي في الامامة، سيد مرتضي علم‌الهدي.

2- الطرائف، سيد ابن طاووس.

3- امالي و نيز من‌ لايحضره الفقيه (باب معرفت كبائر)، شيخ صدوق ابن بابويه، متوفاي 381.

4- دلائل الامامة، ابوجعفر محمدبن جرير رستم طبري.

5- الاحتجاج، ابومنصور احمدبن علي بن طالب طبرسي.

6- كشف الغمة في معرفة الائمه عليهم‌السلام، علي بن عيسي اربلي.

7- شرح نهج‌البلاغه، ابن ميثم بحراني.

8- الدر النظيم، جمال‌الدين يوسف بن حاتم شامي.

9- شرح نهج‌البلاغه، ابن ابي الحديد.

10- مروج الذهب، مسعودي.

11- التذكره الحمدونيه، ابن حمدون.

12- بلاغات النساء، ابن طيفور ابن الفضل احمدبن ابي طاهر.

3-2) نحوه ايراد خطبه

حضرت فاطمه زهرا (س) در احقاق حق خود، خطبه‌اي بالبداهه، منظم، متين و يكنواخت (كه به كلام مكتوب و نوشته بيشتر شبيه است تا كلام مجلسي و خطابي كه معمولاً اوج و حضيض در آن فراوان است) ايراد فرمود؛ بدون آنكه به كلمه‌اي ناپسند متوسل شود كه با مقام رفيع او منافات داشته باشد.

اين خطابه درخشان به عنوان معجزه‌اي باقي و جاودان و برهاني نيرومند و روشن بر فرهنگ ديني و تربيت مذهبي زهراي اطهر (س) به حساب مي‌آيد. از لحاظ فصاحت و بلاغت، شيريني بيان، قدرت استدلال و متانت آن، ايراد انواع استعارات و كنايات، اثبات مقصد و تنوع موضوعات، به راستي كه نه انديشه را توانايي درك آن است و نه قلم را ياراي وصف و بيان.

حضرت صديقه كبري (س) بعد از آن كه خبر غصب فدك را شنيد، برخاست و به سوي مسجد پدرش رسول خدا (ص) روي آورد تا حق خويش را مطالبه كند؛ به مسجدي كه پايگاه اسلامي آن روز و محل اجتماع مسلمانان در آن زمان بود، در اين حركت گروهي از بانوان خويشاوند او را همراهي مي‌كردند. آن حضرت در مكاني كه براي تجليل ايشان در پشت‌پرده معين كرده بودند، قرار گرفت. گويا اين نخستين باري بود كه حضرت صديقه (س) پس از رحلت رسول خدا (ص) به مسجد قدم مي‌گذاشتند، پس شگفت نيست كه مردم به شدت از اين حضور در اندوه فرو رفتند. ابتدا ناله‌اي جانگداز از فراق پدر از دل داغدار زهرا برخاست. تنها يك ناله بدون هيچ كلامي قلبها را به لرزه درآورد و اشك‌ها را جاري ساخت. يك نالة تنها چگونه و با كدام معاني در بطن خود مي‌توان آنگونه در نفوس تأثير بگذارد، قلب‌ها را آتش زند و چشم‌ها را بگرياند؟!

حضرت (س) سپس لحظه‌اي درنگ نمود تا ضجه و جوش و خروش مردم آرام گفت؛ آنگاه كلام خود را با حمد و ثناي الهي و درود بر پيامبر خدا (ص)، آغاز كرد. با شنيدن صداي ياد بود پيغمبر در مسجد النبي مجلس دوباره به لرزه درآمد، مردم به ياد نطق محمدي افتادند و مجدداً گريستند. حضرت براي بار دوم سكوت كرد و با آرامش مجلس صحبت خود را از سر گرفت (ر.ك. ابن ابي الحديد، بي‌تا: ج 16، ص211).

4-2) معارف توحيدي خطبه

1-4-2) ستايش مخصوص خداست

«الحمدالله علي ما انعم»[3] (حمد خداي را بر آنچه نعمت بخشيد).

ستايش مخصوص ذات جامع كمالات الهي است. «حمد» به معناي ستايش در برابر مطلق احسان و نيكي است كه از روي اختيار صادر شود؛ اگر چه آن نيكي به ستايش كننده نرسيده باشد؛ اما مدح در مقابل صفات و اعمالي است كه از راه اختيار صادر گردد و يا صفات ذاتي باشد و شكر، سپاس بر نعمتي است كه به خودِ سپاسگزار رسيده باشد (همان، ج1، ص30). «ال» بر سر حمد، چه استغراق و عموميت را برساند كه به معناي تمام حمد و ستايش است و چه «ال» جنس باشد، مال هر دو يكي است. براي اين كه همه چيز بدون استثنا مخلوق خداست و چون همه پديده‌ها مخلوق اوست؛ نيكو و حسن است. از طرفي خلقت هم در كمال اختيار و بدون جبر و قهر مي‌باشد. پس تمام افعال اختياري انسان از ناحيه حق تعالي صادر شده است؛ زيرا يكي از مخلوقات خداوند سبحان اين است كه انسان عمل نيكو را با اختيار خود انجام مي‌دهد. پس برگشت هر ستايشي به خداوند متعال است و هيچ ستايشي از كسي صادر نمي‌شود، مگر اين كه در حقيقت از او صادر شده است (طباطبايي، 1363: ج1، ص31). نه تنها انسان بلكه هر موجودي در اين عالم حمد و تسبيح خود را هم براي او و هم از او دارد. «و ان من شيء الاّ يسبّح بحمده ولكن لاتفقهون تسبيحهم» (اسراء، 44) همه موجودات به حمدش تسبيح مي‌كنند. چگونه بازگشت تسبيح و تنزيه به حمد و ستايش اِنعام اوست؟ در حقيقت، اصل صفات ثبوتي جمالي كه مورد ستايش قرار مي‌گيرد عبارت است از سعه و احاطه و بساطت وجود؛ چنان كه اصل صفات سلبي جلالي كه بايد به آن تسبيح نمود عبارتست از سلب همه محدوديت‌ها و خود حد، امري عدمي و سلبي است. بنابراين سلب محدوديت مساوي با سلب سلب و مصداق سلب السلب همان ذات واجب الوجود است كه داراي صفات جمالي و ثبوتي است كه ملاك به حمد و ستايش است. پس برگشت تسبيح و تنزيه در حق متعال به حمد، به صفات جمال است (حسيني زنجاني، 1383: ص47).

2-4-2) شكر الهامات الهي

«وله الشكر علي ما الهم»

«الهام» حالت دريافتي است كه شخص بدون مقدمه و فكر و استدلال در خود احساس مي‌كند، خواه در موضوع علمي باشد خواه غيرعلمي؛ مانند اخلاق و تقوا. راغب در «مفردات»، الهام را به القاء كردن و چيزي را به فكر يا قلب كسي انداختن معنا كرده است كه تقريباً معناي وحي را مي‌دهد. قطعاً تزكيه نفس و تبعيت محض از رضاي الهي، قلب را مستعد و متصل به الهام خداوند مي‌گرداند.

3-4-2) ستايش مكرّر

«والثناءُ بما قدَّم»

ثنا نوعي از ستايش است كه با تكرار انجام شود (اصفهاني، 1416ق) و چون نعمت‌ها از جهت شمول و عام بودن و نيز پي در پي بودن ملاحظه مي‌شود، مناسب بود كه ستايش به صورت ثنا كه تكرار آنست آورده شود.

4-4-2) شكر نعمات ناخواسته

«و سبوغ آلاء اَسداها و تمام مننٍ والاها»

در اين فراز حضرت زهرا (س) رسايي نعمت‌هاي الهي را كه موزون و متعادل و به اندازه احتياجات بشر است، به ياد مي‌آورد و آن را حمد و ثنا مي‌كند. نعمت‌هايي كه بدون درخواست قبلي به بندگان عطا كرده و بخشش‌هاي فراگيري كه پي‌درپي مرحمت نموده است. نعمت‌هايي متفاوت اما به هم وابسته و هماهنگ كه اين ارتباط و همبستگي موزون با وصف سبوغ (نه كم و نه زياد) علاوه بر اين كه مدبري حكيم را ثابت مي‌كند، به وحدت پديده‌ها نيز نظر دارد.

5-4-2) افزوني نعمت در مقابل شكر نعمت

«و ندَبُهم لِاستزادتها بالشكر لاتّصالها»

آن حضرت پس از شرح نعمت‌ها و ستايش و ثناي آنها، يادآور مسئوليت انسان در برابر نعمت‌ها مي‌شوند كه خداوند به منظور پيوستگي و تداوم نعمت‌ها بشر را در قبال آنها دعوت به شكر نمود. «واذ تأذّن ربكم لئن شكرتم لَاَزيدنّكم» (ابراهيم،7) (و هنگامي كه پروردگار اعلام كرد در صورت سپاسگزاري، بي‌شك شما را زيادتي خواهم بخشيد).

اگر طالب نعم ظاهري و باطني، رزق و عزت و... هستيد منعم حقيقي را بخوانيد و براي استمرار آن نيز در مسيري كه او تعيين فرموده قدم برداريد. تبعيت از راه انبياء، از مصاديق شكر است. زيرا شكر، به كار بردن نعمت‌هاي الهي است، در آنچه كه به خاطر آن خلق شده است و تنها انبياء و اوليا هستند كه با تأييد الهي به تمام جوانب به كار بردن نعمت‌ها احاطه دارند. از اين رو گام نهادن در راه آنان، انسان را به شكر حقيقي نعمت‌ها موفق مي‌سازد.

6-4-2) اخلاص؛ تأويل توحيد

«واشهد ان لااله الاالله وحده لاشريك له. كلمةٌ جعل الاخلاص تأويلها».

شايد بتوان گفت اين فراز مشتمل بر اساسي‌ترين مطلب اين خطابه (بحث توحيد و اخلاص) است. هيچ دانشمند متفكر و اهل بحث كه كارش غور و تعمّق در مسائل كلي علمي است، در اين ترديد ندارد كه مسئله توحيد از همه مسائل علمي‌ دقيق‌تر و تصور و درك آن از همه دشوارتر و گره آن از همه پيچيده‌تر است، چون اين مسئله در افقي قرار دارد كه از افق ساير مسائل علمي و نيز از افق افكار نوع مردم بلندتر است و معلوم است كه چنين مسئله‌اي چه معركه‌اي در دل‌ها به پا خواهد كرد (طباطبايي، 1363: ج6، ص 126).

اخلاص تأويل توحيد است؛ تأويل از اَو‌ْل (رجوع به اصل) و آن برگشت دادن چيزي به غايت آن است (راغب اصفهاني، 1416ق)؛ پس تأويل عبارت است از حقيقت خارجي يك مفهوم كه نمايانگر آن مفهوم و محل انطباق روح آن مفهوم است. مآل و بازگشت و نهايت و بلكه كنه و حقيقت اين كلمه (لااله الاالله) اخلاص است. اين كلام تصريح دارد به اين كه توحيد نظري اگر در مرحله فكر و نظر بماند و به مرحله عمل نرسد، در انديشه بماند و در بودن و زيستن انسان تحقق پيدا نكند، از نظر اسلام اين توحيد، توحيد حقيقي نيست.

تجسم و تحقق خارجي مفهوم لااله الّاالله آن است كه فقط ذات متعال در تمام مراحل و شئون زندگي انسان تصرف نمايد و غير از ذات او دخالت و تصرفي نداشته باشد؛ چه در مرحله عقيده و چه در مرحله حاكميت و چه قانون گذاري و يا تربيتي جز او دخالت نكند و بالاخره تمام شؤون بشر رنگ خدايي بگيرد «صبغة الله و من احسن من‌الله صبغة» (بقره، 138).

از همين روست كه حضرت رضا عليه‌السلام موقع تشريف فرمايي خود به نيشابور در حديث سلسة الذهب از قول خداي متعالي فرمود: «كلمة لااله‌الّاالله حصني فمن دخل حصني امن من عذابي ... ولكن بشروطها و انا من شروطها» (مجلسي، 1404ق: ج3، ص17).

كلمه توحيد، دژ مستحكم خداوند است كه هر كس در آن داخل شود از عذاب الهي ايمن است، اما يكي از شروط توحيد و ورود در اين امنيت، حكومت امامان معصوم و در واقع حكومت ذات مقدس الهي است. لذا در امر حكومت، پذيرش فرمانروايي غير آن كه خداوند تعيين مي‌فرمايد، تأويل و تحقّق شرك است نه توحيد و حضرت زهرا (س) با اين كلام حاكميت غصبي جامعه اسلامي در آن زمان را روشن مي‌سازد.

ريشه اين معنا در قرآن كريم است. قرآن بالاصاله به جز ذات مقدس ربوبي، به حقيقت ديگري اعتقاد ندارد. فقط اوست كه جاودانه و پايدار است. كمالي جز او نيست و همه خوبي‌ها و نيكي‌ها و زيبايي و قدرت و دانايي و... بالاخره از اوست. هر چه غير او خوانده شود، باطل و بيهوده است: «ذلك بانّ الله هوالحق و انّ مايدعون من دونه هوالباطل» (حج، 62).

پس سعادت آدمي بستگي كامل دارد به اين كه به مبدأ متعال ايمان آورد و فقط او را مالك و صاحب اختيار خود قرار دهد و انديشه خود را به او متكي كند. چون خلق از اوست پس قانون هم فقط بايد از او باشد: «اَلا لَه الحكم» (انعام، 62)، اين است سرّ اساس سعادت بر استواري عقيده به مبدأ و ايمان و تسليم در برابر امر و برنامه او، زيرا در باطن اساس دين «توحيد» است.

همين معنا را در كلام اميرالمومنين (ع) در نهج‌البلاغه مي‌يابيم: «كمال توحيده الاخلاص له و كمال الاخلاص له نفي الصفات عنه لشهادة كلّ صفةٍ انّها غيرُ الموصوف» (نهج‌البلاغه، خطبه اول).

توحيد داراي مراتبي است و آنگاه كامل است كه از غير او اعراض و اعتقاد به خداي واحد حاصل شود. اين وقتي محقق است كه هر چه بهره‌اي از وجود دارد، خلق، رزق، احيا و اماته، بخشش و منع، ضرر و نفع... همه را از او ببيند و قطع اميد از غير او كند و نهايت اخلاص نفي صفات از اوست؛ زيرا با توصيف نمي‌توان حق را ادا كرد. با وصف كمالات، آنها را معاني و مفاهيمي مي‌بيند كه هر يك صفت ديگر را دفع مي‌كند و با هم سازش ندارند. معناي قدرت در علم نيست و با تصور حيات، علم تصور نمي‌شود و مهم‌تر آن كه در معناي علم، از ذات كه موصوف است، بي‌خبريم. پس ادراكات ما ناقص و نارسا از تطبيق بر ذات الهي‌اند، لذا مُخلِص، سلب صفات كمالي از او مي‌كند: «شهادة كل صفة انّها غير الموصوف» (حسيني زنجاني، 1383: ص171).

به عبارتي ديگر شريعت الهي دستوراتي عملي و اخلاقي و عقيدتي است كه با همة عرض عريضش تنها و تنها به اخلاص منتهي مي‌شود و اخلاص همين است كه انسان براي خود و اخلاق و افعال خود زيربنايي به غير از خداي واحد قهار سراغ نداشته باشد و شخص عابد همانطور كه هيچ چيزي را اراده نمي‌كند مگر با حبّ قلبي و علاقه دروني، در عبادتش هم چيزي به جز خود خدا نخواهد، تنها مطلوبش خدا باشد نه هيچ هدف دنيوي و نه حتي هيچ هدف اخروي (رسيدن به بهشت و خلاصي از آتش)؛ لذا خالص داشتن دين براي خدا به اين است كه در عبادتش محبتي به غير خدا نداشته باشد. پس اسلام دين اخلاص و دين حبّ است و معناي آيه شريفه «قل ان كنتم تحبّون الله فاتّبعوني يحببْكم الله»(آل عمران،31) نيز همين است كه از لسان پيامبر (ص) مي‌فرمايد اگر مي‌خواهيد در عبادت خود خالص شويد و عبادت شما بر اساس حب حقيقي باشد، از اين شريعت كه زيربنايش حب است و تبلور دهنده اخلاص و اسلام مي‌باشد و صراط مستقيم خدا است (يعني سالك خود را با نزديك‌ترين راه به خدا مي‌رساند) پيروي كنيد، كه اگر مرا در سبيل و طريقه‌ام كه چنين وضعي دارد، تبعيت كنيد، خداي متعال شما را دوست مي‌دارد و همين بزرگترين بشارت براي محب است؛ اينجاست كه آنچه را مي‌خواهيد مي‌يابيد و همين است آن هدف واقعي و جدي كه هر محبي در محبت خود به دنبال آن است (جلب محبت محبوب). اين مطلب افادة آيه شريفه با اطلاق آن است (طباطبايي، 1363: ج3، صص 253-247).

7-4-2) اذعان فطري به ذات احديت

«و ضمّن القلوب موصولها»

جمله لااله الّاالله در ميان دل‌ها نوشته شده و با فطرت انسان‌ها آميخته است. آنچه در ميان قلب‌ها بسته شده، جز بستگي به ذات ‌الله نيست. مخصوصاً به قرينه جمله بعدي- تعقّل توحيد، فكر را روشني مي‌بخشد- به خوبي روشن است كه مراد، اذعان فطري به ذات احديت است. قرآن مي‌فرمايد: «فطرة الله التي فطرالناس عليها» (روم،30) فطرت همان چيزي است كه انسان‌ها بر آن و براي آن و به آن آفريده شده‌اند. قلوب را تنها جايگاه پيوند با كلمه توحيد قرار داد؛ زيرا كه قلب براساس آيات قرآن مركز ارتباط با منبع فيض و رحمت است، جايگاه ذكر خداست، كانون سلامت و خشيت و انابه است، فهم و تدبّر با قلب حاصل مي‌گردد و يقين و الهام به قلب افاضه مي‌شود؛ پس اين قلب است كه جايگاه وصول به توحيد كامل و بندگي ذات حق در انسان متكامل از يك سو و از سوي ديگر جايگاه بيماري و گناه و قساوت و شرك و نفاق در انسان فاسد است (اللهياري، 1366: ص97) و عبادات براي تقويت اين پيوند فطري انسان با خداوند است.

مرحوم سيد حيدر آملي دعايي را از امام صادق (ع) نقل مي‌كند كه آن حضرت عرض مي‌كند: خدايا من از تو مسئلت مي كنم به حق چيزي كه تو عقول را بر آن مفطور كرده‌اي و آن همان فطرت توحيدي است كه در دلها مستقر نموده‌اي (جوادي آملي، 1378: ص95).

معناي استقرار فطرت توحيدي در دل و جا دادن آن در قلب، اين است كه توحيد گوهري جداگانه نيست كه خداوند آن را به دل و قلب با زيور خارجي مزيّن كرده باشد، بلكه مراد آنست كه خداي سبحان، دل را موحّد آفريده و ساختار اصيل قلب را بر توحيد قرار داده است. لذا اگر قلب كسي موحد نبود، او حقيقتاً انسان نيست، نه اين كه واقعا انسان است، ولي صفت زائد بر حقيقت خود را ندارد. اگر كسي گوهر توحيد را حفظ نكرد، حقيقت دل خود را شكسته و آن را به چيز ديگري تبديل كرده، نه اين كه حقيقت انسانيت محفوظ باشد و وصف آن يعني شناخت خداي سبحان محفوظ نباشد، بلكه حقيقت قلب با معرفت الله ساخته شده است، عارفاً و موحداً آفريده شده كه اگر عرفان و توحيد از او زايل شود، ديگر حقيقت قلب آدمي عوض مي‌شود و آن شخص ديگر انسان نيست. مي‌توان گفت معرفت خداوند براي قلب، مثل كلمه‌اي است كه با مركب نوشته شود كه ممكن نيست نوشتار زايل گردد و حقيقت كلمه همچنان باقي باشد (همان، ص 96).

معناي سخن حضرت اميرالمومنين علي (ع) هم كه فرمود: «جابل القلوب علي فطرتها» (نهج‌البلاغه، خطبه 72) و يا فرمود: «كلمة الاخلاص فانّها الفطرة» (همان، خطبه 110)، اين است كه خداوند سبحان دل را با لااله الّاالله آفريد و اين كلمه را جبلّي دلها قرار داد؛ به طوري كه اگر كسي لااله‌الّالله را فراموش كند، حقيقت خود را فراموش كرده يعني حقيقت او به نوع ديگري تبديل شده است.

8-4-2) اذعان عقلي به ذات احديت

«و انارَ في التفكر (الفكر) معقولها»

خداوند معنا و مفهوم كلمه توحيد را در پيشگاه عقل و انديشه، واضح و روشن فرموده وتفكر در اموري كه براي انسان قابل درك است را به نور ايمان هدايت مي‌كند. مقصود از اين عبارت، توحيد نظري است كه گويا با تفكر در دلايل روشن و انديشه در نشانه‌هاي وجود خدا در جهان برون و عالم درون انسان نظر دارد.

9-4-2) بيان صفت سلبي

«الممتنع عن الابصار رؤيتُه و مِن الاَلسُن صفتُه و مِن الاوهام كيفيتُه»

حضرت فاطمه (س) در اين فراز از خطبه، صفات سلبي خدا را بيان مي‌فرمايد؛ آن خدايي كه شناخت خود را به طور فطري در دلها نهاد و با تعقل در نشانه‌هاي او فكرها روشن مي‌گردد، رؤيت آن خداوند با ديدگان ناممكن و زبان‌ها از وصف او ناتوان است و پندارها از درك چگونگي (ذات) او درمانده‌اند.

حضرت اميرالمومنين (ع) در جواب دانشمند يهودي، «ذعلب يماني» كه از نحوه پرستش خداي ناديده سؤال كرد، فرمود: لاتدركه العيونُ بمشاهدة الابصار ولكنْ رايتْهُ القلوبُ بحقايق الايمان (نهج البلاغه، خطبه 178).

10-4-2) تبيين توحيد افعالي

«ابتدعَ الاشياء لامن شيءٍ كان قبلها و انشأها بلا احتذاء اَمثلةٍ امتَثَلها كَوّنها بقدرته و ذرأها بمشيته من غير حاجة منه الي تكوينها و لا فائدة له في تصويرها».

پس از شرح مختصري بر وحدانيت حق تعالي در توحيد ذات و صفات، اكنون به توحيد افعال توجه مي‌شود و با بيان شمّه‌اي از توحيد در افعال، به هدف و مقصد نهايي از خلقت معطوف مي‌شود؛ اين فراز در بيان فاعليت تامّ خداوند متعال و عدم احتياج آن در ماده و صورت به نقشه قبلي است: موجودات را از چيزي كه قبل از آفرينش آنها بوده، ايجاد نكرد بلكه، بدون صورت و مثال و الگوگيري از نمونه قبلي خلق فرمود. همه چيز را به قدرت خويش هستي بخشيد و با خواست خود بيافريد، بدون هيچ نيازي به ايجاد آنها و بدون در نظر داشتن فايده‌اي در شكل دادن و پديدآوردن اشياء و مخلوقات.

نظير اين عبارت را در كلام مولا علي عليه‌السلام مي‌يابيم «الذي ابتدع الخلق علي غير مثال امتثله و لامقدار احتذي عليه من خالق معبود كان قبله». (خدايي كه مخلوقات را از هيچ آفريد، بي‌آنكه نمونه‌اي باشد كه به كار برد يا مقياسي از آفريننده‌هاي پيش از حفظ تا از آن الگو بردارند) (نهج‌البلاغه، خطبه91).

11-4-2) اهداف آفرينش

«الا تثبيتاً (تبييناً) لحكمته و تنبيهاً علي طاعته و اظهاراً لقدرته و تعبّداً لبريّته و اعزازاً لدعوته».

حضرت زهرا (س) بعد از بيان صفات ثبوتي قدرت و اراده و غنا، غرض ذات احديت را در ايجاد جهان آفرينش بيان فرمود. روشن است كه در افعال ذات حق- از آن رو كه غني بالذات است- غرض و علتي غير از خود ذات نمي‌توان تصور كرد و آن اغراض عبارتست از: 1- تحقق (روشن شدن) حكمت خود در آفرينش 2- آگاهي و توجه دادن بر وجوب طاعت و انقياد اوامر خود 3- آشكار ساختن توانايي خود 4- به عبوديت واداشتن مخلوقاتش 5- استحكام و عزّت بخشيدن به دعوتش.

ذكر حكمت و قدرت از ميان كمالات الهي تنها به عنوان مثال است وگرنه ذات الهي عين تمام كمالات و جهان هستي سرتاسر نمايشگر همة كمالات اوست و انحصار به يك يا دو كمال ندارد. هر يك از صفات كمال حق تعالي، به ديگري برگشت دارد. به فرموده حضرت زهرا (س) خداوند متعال موجودات را براي ارائه و اظهار حكمت و قدرت و ساير صفات كمال آفريد تا جامعه بشري را به اطاعت از فرمان خود در تمام شؤون زندگي آگاه سازد. «طاعت» به معناي فرمانبرداري است؛ اما «تعبّد» نهايت خضوع را گويند كه با اختيار انجام شده و تداوم داشته باشد و مراد از آن تسليم در برابر حق تعالي و سفيراني است كه بر حق‌اند و از طرف او براي اصلاح بشريت مبعوث شده‌اند. نتيجه اين تعبد و تسليم در برابر كمال مطلق، رهايي و آزادي بشر از غرايز و شهوات و به ويژه دشمني سرسخت چون شيطان است. خداوند انسان را دعوت كرده كه خود را به لقاء الهي برساند و اين سبب اعزاز او شود؛ زيرا هر عزتي تنها نزد خداست و اين خلقت را براي عزت بخشيدن به دعوت خود آفريد.

حقيقت اين تعبد و بندگي كه حيات و سلطنت واقعي را براي انسان به ارمغان مي‌آورد چيست؟ پاسخ را در فرمايش امام جعفر صادق (ع) به «عنوان بصري» مي‌يابيم آنجا كه «عنوان بصري» از آن حضرت سوال كرد: «يا اباعبدالله ما حقيقةُ العبودية؟ قال عليه السلام: ثلاثة اشياء: ان لايري العبد لنفسه فيما خوّله الله مِلكاً.... ولا يدبّر العبدُ لنفسه تدبيراً و جملةُ اشتغاله فيما اَمَرهُ تعالي به و نهاه عنه» «حقيقت عبوديت در سـه چيز است: 1- بنده خدا براي خودش در آنچه خدا به وي سپرده ملكيتي نبيند چرا كه بردگان مالي ندارند، همه اموال را مال خدا مي‌بينند و در جايي كه خدا فرموده است، مصرف مي‌كنند.

2- بنده خدا براي خودش مصلحت انديشي و تدبير نمي‌كند.

3- و تمام اشتغال او به كاري منحصر شود كه خداوند او را به آن كار امر يا از آن نهي فرموده است».

...... چون خداوند بنده خود را به اين سه خصلت گرامي دارد، دنيا و ابليس و مردم در نظر وي كوچك مي‌گردد و براي زياده اندوزي و فخر فروشي به دنبال دنيا نمي‌رود و براي عزت و بزرگي، آنچه را در دست مردم است طلب نمي‌كند و روزگارش را به تباهي از دست نمي‌دهد......» (مجلسي، 1404ق: ج1، صص 226-224؛ حسيني تهراني، 1414ق: ص175).

لذا عبوديت حقيقي كه غايت ايجاد بشر است، در صورت تحقق، او را به قدرت و بقاء و سعادت كامل مي‌رساند، به اين شرط كه انسان دائماً در حال عبوديت باشد نه اين كه فقط در قالب ظاهري عبادت بماند. در آن صورت است كه بنده به فرمايش امام صادق (ع) در «مصباح الشريعه» با اين ذلّ عبودي به عزّ ربوبي دست مي‌يابد: «العبودية جوهرة كنهُها الربوبية فما فُقِدَ مِن العبودية وُجد في‌الربوبية و ما خفي من الربوبية اُصيبَ في‌العبودية» (عبوديت گوهري است كه كنه و حقيقت آن ربوبيت است، آنچه در عبوديت و بندگي از انانيت مفقود شود در ظل حمايت ربوبيت آن را مي‌يابد و آنچه از ربوبيت مخفي و مستور باشد در عبوديت و بندگي به آن دست مي‌يابد).

كسي كه با قدم عبوديت سير كند و داغ ذلّت بندگي را در ناصيه خود گزارد، وصول به عزّ ربوبيت پيدا كند؛ طريق وصول به حقايق ربوبي، سير در مدارج عبوديت است. چون بنده از تصرفات خود گذشت و مملكت وجود خود را يكسره تسليم حق كرد و فاني در عزّ ربوبيت شد صاحبخانه خود متصرف در امور گردد پس تصرفات او تصرف الهي گردد (خميني، 1359: ص 46).

12-4-2) فلسفه ثواب و عقاب

«ثمّ جعل الثوابَ علي طاعته و وضع العقابَ علي معصيتهِ، زيادة لعبادهِ عن نقمته و حياشةً لهم الي جنّتِهِ».

حضرت زهرا (س) در اين بخش در تعليل كيفر و عذاب مي‌فرمايد كه اين وسيله‌اي است براي دور ساختن بندگان از معصيت و شقاوت و سوق دادن ايشان به سوي قرب و سعادت. عقاب هر معصيت تازيانه هشداري براي انسان آگاه است كه تا فطرت او آلوده نشده خود را دريابد و از خطاي خود استغفار نمايد و در اين صورت از نقمت الهي به رحمت و مغفرت او روي خواهد آورد و به اراده حكيمانه او به سوي بهشت نعمت‌ها و رضوان ربّ غفور هدايت خواهد شد. حضرت پيامبر اكرم (ص) در حجةالوداع حلقه در كعبه را گرفت و روي به مسلمانان كرد و فرمود: مامِن شيء يقرّبكم الي‌الله و الجنّة الّا و قد امرتكم به و مامِن شيء يُبعدكم عن‌الله و الجنة الّا و نهيتُكم عنه، فليبلغ الشاهد الغائب.

نبود چيزي كه در سعادت شما اثر داشته باشد و شما را به بهشت و خداوند نزديك كند مگر آنكه من به شما امر كردم انجام دهيد (واجبات و مستحبات) و هر چه شما را از خدا دور و موجب شقاوت مي‌گرديد شما را از آن نهي كردم (محرمات و مكروهات) حاضران به غائبان هم برسانند (كه تا قيام قيامت آنچه امر و نهي كردم براي سعادت دنيا و آخرت شماست) (ابن فهد حلي، 1381: ص83).

13-4-2) سرّ نبوت

«واشهد ان أبي محمداً (صلي‌الله عليه واله) عبدهُ و رسولهُ اختاره و انتجبه قبلَ انْ ارسله .... اذالخلائق بالغيب مكنونة و بِسَتْرِ الاهاويل مصونةٌ...»

در اين فراز حضرت زهرا (س) با شرح شخصيت متعالي پدر بزرگوارش رسول اكرم (ص) و بيان سرّ خاتميت و نيز رسالت جهاني آن حضرت، در صدد تبيين مقصد غايي خلقت و منصب الهي نبوت و ادامه آن امامت، برمي‌آيد كه خلعت و شرافت خاص آسماني و از ضرورت‌هاي جهان هستي است و اعلام مي‌فرمايد كه حاكميت الهي در پهنه زمين ضرورتي است كه مشيت الهي به آن تعلق گرفته زيرا حاكميت الهي، هدف نهايي خلقت عالم است و اين حاكميت به وساطت پيامبر و يا امام (ع) كه حجت‌هاي الهي هستند قابل پياده شدن است.

ضرورت مقام خلافت الهي بالاتر از آفرينش خورشيد و ماه و ساير پديده‌هاي مادي است و علت غايي براي همه آنهاست كه با قطع نظر از علت غايي، خلقت جهان عبث خواهد بود. پس خلقت داراي علت غايي است و آن هم «انسان كامل» است كه در وجود انبياء الهي بويژه حضرت محمد (ص) و ذريّه آن بزرگوار متبلور است. اين «انسان كامل» علت غايي خلقت است زيرا كه او جامع جميع همه حقايق وجودي به نحو اجمال است و او كاملترين مجلّايي است كه ذات الهي با همه كمالات خود از حيث اسماء و صفات و ذات در او تجلي كرده است و او جايگاه تجلي همه مراتب حقي و خلقي است و او همان حضرت محمد (ص) و جانشينان برحق او هستند، هم آنان كه زمان هيچگاه از درك حضور يكي از ايشان خالي نمي‌ماند و به فرمايش پيامبر اكرم (ص): «انّ ‌الله يبعث رأس كل مائة عام من يُجدّد لهذه الامّه امر دينـها» (جيـلي، 1426ق: ص 14).

لذا حضرت صديقه كبري (س) در اين عبارات به صفات پيامبر خاتم اشاره مي‌فرمايد كه همين صفات بايد در جانشين او نيز موجود باشد از آن رو كه جانشيني پيامبر، امتداد رسالت الهي است و بايد در مرتبه هم‌سان با او باشد (حسيني زنجاني، 1383: ص 256).

1- مشخص شدن پيامبر و معرفي او به انبياء و اخذ پيمان مؤكد از انبياء و امتهاي آنها مبني بر پيروي از پيامبر خاتم؛ «اختاره و انتجبَه قبل اَنْ ارسلَه و سّماهُ قبل ان اجتباهُ....» سبب اين گزينش آن بود كه خداوند به رويدادهاي روزگار و جايگاه تقديرات احاطه داشت: «علماً مِن‌الله تعالي بمآئل الامور و احاطةً بحوادث الدهور»

2- بعثت انبيا يك رشته بود كه از آدم (ع) شروع شد و مي‌بايست اين كار به اتمام مي‌رسيد: «اِبْتعثَهُ اتماماً لاَمره و عزيمةً علي امضاء حكمه و انفاذاً لمقادير حتمه»

3- رفع هر گونه حيرت و سرگرداني از شر: «و كشفَ عن القلوب بُهَمها و جَلّي عن الاَبصار غُمَمها»

4- هدايت جامعه انساني: «و قام في‌الناس بالهدايه واَنقذَهم مِن الغِوايه و بصَّرهُم من العماية و هَداهم الي الدّين القويم و دَعاهُم الي الصراط المستقيم».

سخن از هدايت خلق توسط پيامبران و به طور خاص پيامبر بزرگوار اسلام (ص) است. با توجه به توأم بودن دو ويژگي امامت و نبوت در همه انبياي عظام مي‌توان تمايز اين دو خصوصيت را از راه دقت در يگانه وظيفه همه انبيا يعني هدايت خلق به سوي معبود دريافت و آن تحليل معناي هدايت به دو درجه است: 1- هدايت فكري و ارادي انسان كه از راه تغيير در بينش و تفكر او در مواجهه با نظام هستي حاصل مي‌شود. اين ويژگي دريافت و تلقي وحي الهي و اخبار آن به انسان‌ها «نبوت» يا «ارائه طريق» ناميده مي‌شود. 2- منطق وحي و نيز منطق عقل ما را به درجة ديگري از هدايت راهنما مي‌شود. از آنجا كه فاصله ميان انسان و خداوند بس طولاني است و از سويي نظام هستي بر حركت تكاملي موجودات و در رأس آنها انسان به سمت خداوند طراحي شده، پس اين راه طولاني كه بايد پيموده شود يك فاصله حقيقي و وجودي است نه ذهني و خيالي و كوتاه‌ترين فاصله ميان مبدأ هستي و مخلوق وي تنها يك راه است كه «صراط مستقيم» نام دارد. ساير راهها حتي اگر به سمت معبود باشد خالي از اعوجاج نيست كه به نسبت همين اعوجاج، از نيل به مقصود دورتر خواهد شد. پيمودن اين راه كه امري وجودي است با هدايت باطني انبياء امكان پذير است. نورانيت خورشيد نفوس اين هاديان، سالكان راه حقيقت را در جادة نفس طيبه خويش به سمت عالم نور رهنمون مي‌شود. اين جنبه از هدايتگري انبياء الهي مرتبط با آن خصوصيت وجودي در آنهاست كه از آن به «امامت» تعبير مي‌شود. پس انبياء به حسب فكر و نظر، نبي و رسولند و به حسب واقع و جاذبة وجودي امامند (غفاري، 1383: ص10). اين مقام باطني امامت و ولايت پس از پيامبر اكرم به عنوان وصايت فقط براي دوازده تن از اولاد و ذريه پاك پيامبر اكرم ثابت است ولي به لحاظ هدايت معنوي باب آن براي بشر تا پايان دوره خلقت او مفتوح است يعني اين نقطه اوج تكاملي است كه همه انسان‌هاي وارسته و پاك باخته با تأسي به اهل بيت عصمت و طهارت و به اقتداي آنها مي‌توانند بدان نائل شوند (همان، ص18).

14-4-2) تبيين هدايت

«و دَعاهُم الي الصّراط المستقيم»

صراط مستقيم راهي است به سوي خدا كه هر راه ديگري كه خلايق به سوي خدا دارند، شعبه‌اي از آن است اما صراط مستقيم بدون هيچ قيد و شرطي رهرو خود را به سوي خدا هدايت مي‌كند و مي‌رساند. از اين رو آن را صراط مستقيم ناميد‌ه‌اند، چون «صراط» به معناي راه روشن است زيرا از مادة (ص ر ط) به معني بلعيدن گرفته شده و راه روشن گويي رهرو خود را بلعيده و در مجراي گلوي خويش فرو برده كه ديگر نمي‌تواند به اين سو و آن سو منحرف شود و «مستقيم» هر چيزي است كه بدون تكيه بر چيز ديگر روي پاي خود بايستد و مسلط باشد يعني وضعش تغييرپذير نباشد: پس صراط مستقيم، صراطي است كه در هدايت مردم و رساندن آنها به غايت و مقصد، تخلف نكند و صددرصد بر اين حال و اثر خود باقي باشد (طباطبايي، 1363: ج1، ص54) و ابن عباس روايت شده كه در ذيل آيه (اهدنا الصراط المستقيم) گفته: يعني اي بندگان خدا بگوييد: «خدايا ما را به سوي محبت محمد و اهل بيتش عليهم السلام ارشاد فرما» (ابن شهرآشوب، 1379ق: ج3، ص 73).

15-4-2) حقيقت موت و صلوات

«ثمّ قبضه اللهُ اليه قبض رأفة و اختيار و رغبة و ايثار محمدٌ صلي‌الله عليه واله عن تَعب هذه الدار في راحة قدحُفَّ بالملائكه الابرار... صلي‌الله علي ابي، نبيّه و امينه علي وحيه و صفيّه و خيرته من‌الخلق و رضيّه و السلام عليه و رحمة الله و بركاته».

(سپس خدا وي را به سوي خود قبض روح فرمود و به سراي ديگر برد كه در اين انتقال از خدا براي پيامبر رأفت و انتخاب نيك بود و از پيامبر به سوي خدا رغبت و گزينش آخرت. پس اكنون حضرت محمد (ص) از رنج اين جهان آسوده گشته و فرشتگان ابرار و رضوان پرودگار غفار و مجاورت ملك جبار او را احاطه كرده است. درود پي‌درپي خدا بر پدرم، پيامبر خدا و امين وحي او و سلام و رحمت خدا و بركاتش بر او باد).

حضرت فاطمه سلام الله عليها با تعبير قبض، حقيقت موت را بيان مي‌فرمايد: خداوند بدن پيامبر را به خاك كه اصل اوست و روانش را به عالم اعلي و جوار حضرت يزدان برگرداند. قبضي كه از روي مهرباني بود تا او از اين همه رنج و مشقت دنيوي رهايي يابد و اكنون سلام و صلوات خدا و ملائكه دائم بر او نازل مي‌شود.

معناي جامع كلمه «صلاة» انعطاف است و به خاطر اختلاف موارد كاربرد، معاني مختلف دارد. در روح المعاني آمده: صلات از خدا به معناي رحمت و از ملائكه به معناي تزكيه و استغفار و از مردم دعاست. ليكن بايد دانست كه هر چند صلات از خدا به معناي رحمت است، اما نه هر رحمت، بلكه رحمت خاصي كه ذخيره آخرت براي خصوص مؤمنين است و سعادت و فلاح ابدي شان، مترتّب بر آن مي‌شود (طباطبايي، 1363: ج16، ص493).

در باب آثار «صلوات» نكاتي قابل ذكر است: در مورد پيامبر گرامي اسلام (ص)، استبعادي ندارد كه هر صلواتي براي آن بزرگوار هم تأثير داشته باشد زيرا مراتب و درجات قرب بي‌نهايت است و امكان دارد كه با هر صلواتي خداي متعال براي پيغمبر اكرم (ص) درجه‌اي بيفزايد. از فوايد صلوات براي دعاكننده اين كه خداي متعال و فرشتگان بربنده‌اي كه صلوات مي‌فرستد درود مضاعف مي‌فرستند. و ديگر اين كه موجب استجابت دعاهاي ديگر است و ديگر كفاره گناهان است و نيز موجب كفايت مهمّات دنيا و آخرت مي‌شود (كليني، 1365ق: ج2، ص492؛ شريعتمداري، 1385: صص 21-20).

كسي كه صلوات مي‌فرستد، گناهان او مي‌ريزد چنانكه برگ درختان در فصل خزان، زيرا در ذكر صلوات دل رو به محمد (ص) مي‌رود، به روح كلي الهي و رحمت واسعه او و نور فراگير نبوي متصل مي‌شود. اگر اين اتصال برقرار شد، نفس و شيطان كوچكتر از آن است كه در برابر نورمحمدي مقاومت كند. صلوات از دعاها و ذكرهايي‌ست كه اگر كسي بخواهد از آن بهره ببرد بايد حالت دعايي داشته باشد. هر اندازه حبّ و معرفت و توجه قلبي در صلوات به شخص پيامبر اكرم (ص) بيشتر باشد، آثار و نورانيت حاصله نيز افزون‌تر است تا جايي كه از نظر لطف الهي آنقدر رحمت بر او ريزش مي‌كند كه تمام ظلمت‌هاي او را كنار زده، غفلت‌هايش برطرف شده و گناهانش آمرزيده مي‌شود و گاه در اثر شدت ربط و اتصال به بركت ياد آن حضرت، شعاعي از آن اصل نور مي‌گردد و اگر چنين شد از تمام وساوس و شكوك در امان است. در آن حال روح اين شخص به روح محمدي (ص) متوجه است و از آن سو روح حضرت و تمام ملائكه و خداي عالم به واسطه حبيب خود، به اين شخص معطوف مي‌شوند (دستغيب، 1361: ص291).

3) نتيجه‌گيري

در بررسي «خطبه فدك» به عنوان يكي از مظاهر و شؤون وجودي معصوم (ع)، هر طالب و شيفته حقي، تبلور حقيقت عبوديت را مي‌يابد و اگر خود را با ايشان همراه و همدل كند، «صراط مستقيم» بودنشان را درك مي‌كند؛ همان صراط مستقيمي كه بي‌تخلف و انحراف و بدون شائبه شرك و گمراهي، رونده خود را به مقصد اصلي يعني ذات حق مي‌رساند. نفس آن بزرگواران، خود جاده و صراط هدايت است كه با جاذبه باطني طالب حق را به سوي نور رهنمون مي‌شود. چه آنجا كه از توحيد و اخلاص سخن مي‌گويد و يا هدف خلقت را تبيين مي‌كند و يا براي حق و باطل بودن خلافت و يا ارث دليل مي‌آورد و... در همه موارد هدف، روشني بخشيدن به حقيقتي است كه باطن عالم وجود را تشكيل مي‌دهد.


فهرست منابع

× قرآن كريم

× نهج‌البلاغه

× ابن ابي الحديد، عزالدين: «شرح نهج‌البلاغه»، قم، موسسه اسماعيليان، از داراحياء الكتب العربيه، بي‌تا.

× ابن حمدون: «التذكره الحمدونيه»، بيروت، دارصادر، 1996م.

× ابن شهر آشوب: «مناقب»، قم، موسسه انتشارات علامه، 1379ق.

× ابن طاووس، سيد رضي‌الدين: «الطرائف»، قم، 1400 ق.

× ابن طيفور ابن الفضل احمدبن ابي طاهر: «بلاغات النساء»، قم، انتشارات بصيرتي.

× ابن فهدحلي، شيخ احمد: «عدة الداعي»، مترجم حسين غفاري ساروي، قم، بنياد معارف اسلامي، چ دوم، 1381.

× ابن ميثم بحراني: «شرح نهج‌البلاغه»، بيروت، دارالعالم الاسلامي، 1401ق.

× اربلي، علي بن عيسي: «كشف الغمه في معرفة الائمه عليهم‌السلام»، بيروت، دارالكتب الاسلامي، بي‌تا.

× جوادي آملي، عبدالله: «فطرت در قرآن»، نشر اسراء، چ اول، 1378.

× جيلي، شيخ عبدالكريم: «الانسان الكامل في معرفة الاواخر و الاوائل»، دارالكتب العلميه، 1426ق.

× حسيني تهراني، سيد محمدحسين: «روح مجرد»، انتشارات حكمت، چ اول، 1414ق.

× حسيني زنجاني، سيدعزالدين: «شرح خطبه حضرت زهرا (س)»، قم، بوستان كتاب، چ هشتم، 1383.

× خميني، روح‌الله: «پرواز در ملكوت (آداب الصلوه)»، تأليف سيد احمد فهري، نهضت زنان مسلمان، 1359.

× دستغيب، سيدعبدالحسين: «بندگي، راز آفرينش» شرح خطبه حضرت زهرا، شيراز، كانون تربيت، 1361.

× راغب اصفهاني، حسين: «مفردات الفاظ القرآن»، دمشق، دارالقلم، بيروت، دارالساميه، چ اول، 1416ق.

× شامي، جمال‌الدين يوسف بن حاتم: «الدر النظيم»، قم، جامعه مدرسين، 1420ق.

× شريعتمداري، محمدتقي: «شرح خطبه فدك»، نشر منير، چ دوم، 1385.

× صدوق، محمد بن ابن بابويه: «من لايحضر الفقيه»، قم، جامعه مدرسين، 1413ق.

× صدوق، محمدبن ابن بابويه: «امالي»، بيروت، انتشارات توسعه علمي، چ پنجم، 1400 ق.

× طباطبايي، سيدمحمدحسين: «الميزان في تفسير القرآن»، دفتر نشر اسلامي وابسته به جامعه مدرسين حوزه علميه قم، 1363.

× طبرسي، ابومنصور احمدبن علي بن طالب: «الاحتجاج»، مشهد، نشر مرتضي، 1403ق.

× طبري، ابوجعفر محمدبن جرير رستم: «دلائل الامامة»، قم، موسسه بعثت، 1413ق.

× علم‌الهدي، سيد مرتضي: «الشافي في الامامة»، تهران، موسسه الصادق، 1410ق.

× غفاري، حسين: «فلسفه عرفان شيعي»، نشر حكمت، 1383.

× قزويني، سيدمحمدكاظم: «فاطمه الزهرا از ولادت تا شهادت»، مترجم دكتر حسين فريدوني، نشر آفاق، چ ششم، 1381.

× كليني، محمدبن يعقوب: «الكافي»، تهران، دارالكتب العلميه، 1365ق.

× اللهياري، عليرضا: «سخنراني حضرت فاطمه (س) در مسجد پيامبر اكرم (ص)»، چاپ شفق، 1366.

× مجلسي، ملامحمدباقر: «بحارالانوار»، بيروت، موسسه الوفاء، 1404ق.

× مسعودي: «مروج الذهب»، انتشارات علمي و فرهنگي، 1378

 

 

 

[1]. دكتراي عرفان اسلامي، استاديار و عضو هيأت علمي دانشگاه شهيد بهشتي

[2]. زينب كبري (س) دختر شش ساله حضرت فاطمه (س) در آن غوغاي حق‌كشي صداي مادر را در سينه ضبط نمود و به نسل‌هاي بعدي مسلمين رساند.

[3]. متن خطبه از كتاب «الاحتجاج» طبرسي متوفاي 588 چاپ بيروت و نيز كتاب «فاطمه زهرا» مرحوم آقاي كمره‌اي چاپ كتابفروشي اسلاميه نقل شده و از نسخه‌هاي ديگر نيز استفاده شده است.


نسخه چاپي ارسال به دوستان

اين مطلب 1362 بار ديده شده است

سيره سياسي حضرت زهرا در مقام انسان كامل / دل آرا نعمتي پيرعلي
سيماي حضرت زهرا سلام الله در روايات اهل تسنن / مجيد معارف
مباني عرفان اسلامي در نيايشهاي فاطمي/ دكتر محمد جواد رودگر
فاطمه زهرا سلام الله عليها الگوي حضور اجتماعي سياسي زن مسلمان/ مجتبي عطارزاده
امامت در انديشه و كلام حضرت زهرا سلام الله عليها/ رمضان محمدي
اسرار وجودي حضرت زهرا عليها سلام/ سوسن آل رسول
توحيد در خطبه فدكيه حضرت زهرا سلام الله عليها/سيده مهناز توكلي
چكيده مقالات به زبان عربي/جميل ظاهري
چكيده مقالات به زبان انگليسي/ سيد علي اصغر سلطاني