نسخه شماره 50 - 1389/10/01 - زمستان 1389

 ضرورت نظريه پردازي در حوزه­ي مسائل زنان از تحقيق تا نظريه/ سهيلا صادقي فسائي/ ص185 

چكيده

بيشتر فهم ما از دنياي اجتماعي که در آن زندگي مي­کنيم و يا مسائلي که با آن مواجهيم بر اساس تئوري­ها و دانشي است که عمدتاً توسط مردان خلق شده است. تسلط مردان در حوزه­ي نظريه­پردازي و توليد دانش باعث شده است که زنان از فرايندهاي رسمي نظريه­پردازي کنار گذاشته شوند و زماني که اين نظريه­ها در منصه­ي عمل به کار گرفته مي­شوند، مشارکت زنان و موضوعات مهم مربوط به آنها در بسياري از حوزه­ها ناديده گرفته مي­شود. اين مقاله ضمن تأکيد بر ضرورت نظريه­پردازي در مسائل زنان فهم ما را از تئوري­هاي فمينيستي و موضوعات جنسيتي درهم مي­آميزد و آن را نقد و بررسي مي­­کند.

کليد واژه

فمينيسم، جنسيت، نقش­هاي جنسيتي، قدرت ، اساس­گرايي، کنارگذاري، تئوري فمينيستي،، بازانديشي


1) طرح مسئله

از اوايل سال­هاي 1970، در حاشيه­ي کنفرانس­هاي جامعه­شناسي همواره اين بحث مطرح مي­شد که رشته­ي جامعه­شناسي مباحث زنان را در حاشيه قرار ­داده يا از آن غفلت مي­ورزد. دورتي اسميت[1]، به عنوان يکي از منتقدان جدي، بر اين باور بود که جامعه­شناسي تجربيات زنان را ناديده گرفته و از آنجا که کليه­ي تحقيقات جامعه­شناسي عمدتاً بر روي مردان متمرکز است، نتايج آنها به زنان تعميم­پذير نمي­باشد. وي جامعه­شناسي را متـهم به يک نوع پيش­داوري جنسيتي مي­داند و اين امر را به لحاظ روشي يک ضعف براي اين رشته به حساب مي­آورد Smith 1974)).

آبوت و والاس نيز بر اين امر تأکيد مي­کنند که جامعه­شناسي در بهترين حالت نسبت به مسائل جنسيتي چشم­هاي خود را بسته[2] و در بدترين حالت گرفتار يک نوع جنس­گرايي[3] بوده است (Abbott & Wallace 1995: 5).

آن اکلي[4] نيز علت جنس­گرايي جامعه­شناسي را تسلط مردان بر اين حرفه و ايدئولوژي جنسيت مي­داند که فروتري زنان را امري طبيعي تلقي مي­کند (Oakley 1972). بيشتر اين نقدها، که در حاشيه­ي کنفرانس­هاي جامعه­شناسي شکل مي­گرفت، چندان هم بي­راه نبود چرا که جامعه­شناسي علم قرن 19 است، قرني که زنان عمدتاً در خانه و مردان غالباً در صحنه­ي کار هستند. بنابراين صورت­بندي نظري موقعيت­هاي اجتماعي زنان بخشي از سنت تاريخي جامعه­شناسي نبود. بنابراين مي­توان گفت که ناديده گرفتن زنان در حوزه­ي جامعه­شناسي يک فرايند چند وجهي است که تاريخي طولاني دارد. از يک طرف تحقيقات زنان خارج از جريان­هاي غالب بوده و مورد توجه جامعه­شناسي رايج نبود و از طرف ديگر، جامعه­شناسي بيشتر حول نظرات مرداني مي­چرخيد که تحليل اجتماعي داشتند. اين امر باعث شد که زنان بيشتر در حوزه­هاي بين­رشته­اي و کاربردي وارد شوند، چيزي که بعدها به نفع آنها تمام شد. با شروع جنبش­هاي فمينيستي در سال­هاي 1960 و ورود آن به درون دانشگاه در سال­هاي 1970 اين ايده در ميان پژوهش­گران فمينيست در غرب تقويت شد که تورش­هاي موجود در رشته­هاي مختلف به چالش کشيده شود. با افزايش زنان در حوزه­ي جامعه­شناسي چه به صورت دانشجو و چه به صورت اعضاي هيئت علمي فرايندي شکل مي­گيرد که هنوز ادامه دارد. اين فرايند تعهد خود را بر بازسازي نظريه­هاي جامعه­شناختي، روش و رويه­هاي سازماني بنا مي­گذارد و توجه خود را بيشتر به دو امر مهمي معطوف مي­کند که پيش از اين از آن غفلت شده­ است و آنها عبارت­اند از:

- ساخت اجتماعي که جنسيت را توليد مي­کند.

- مناسبات جنسيتي که کليه ساخت­هاي اجتماعي را شکل مي­دهد.

به اين ترتيب ظهور يک پارادايم جديد براي تحقيق تحت عنوان مناسبات جنسيتي از سال­هاي 1980 آغاز مي­شود که در سال 1990 کم و بيش تثبيت مي­شود. محوريت موضوع اين پروژه، کنارگذاري مدل­هاي سنتي از جمله نقش­هاي جنسيتي است که در دهه­ي 1950 به شدت مورد توجه جامعه­شناسان از جمله تالکوت پارسونز[5] (1956) و سايرين بود. جامعه­شناسان فمينيست مفهوم «نقش­هاي جنسيتي» را يک مفهوم ايستا مي­دانند و آن را براي بحث زنان کافي نمي­دانند. از اين رو يک نوع فهم جديد از جنسيت را مطرح کردند که به­طور کلي مبتني بر تحليل جامعه­شناختي از نابرابري بود و شايد بتوان گفت که اين امر محور زيرين تحولات تئوريک قرار گرفت که تا به امروز نيز ادامه دارد. اگرچه هنوز در جامعه­شناسي عملي موانع به­طور کلي مرتفع نشده، اما بدون ترديد مي­توان گفت تئوري­هاي جديد جامعه­شناختي که متغير جنسيت را مد نظر قرار مي­دهند، رويکردهاي جدلي را درباره­ي موضوعاتي خلق کردند که پيش از اين حل شده به نظر مي­رسيدند. از اين رو با ادغام مفهوم جنسيت در تحليل­ها، ديدگاه­هاي جامعه­شناختي بر روي موضوعاتي چون کار، قشربندي، خشونت و منزلت اجتماعي تغيير کرد. با گره خوردن جنسيت به موضوعات مهمي چون قدرت، عدم تساوي، طبقه و تغييرات اجتماعي تئوري­هاي سنتي نقش­هاي جنسيتي از کانون توجه فرو افتاد. تفاوت ميان مدل­هاي جنسيتي ساختي و مدل نقش­هاي جنسيتي به حدي عميق است که به­طور واقعي حاکي از يک تغيير پارادايمي است.

براي مثال، مدل نقش­هاي سنتي با ايجاد روابط دوتايي­ها مي­گويد: افراد متعلق به يکي از گروه­ها هستند لذا نقش­ها را ايفا يا عمل مي­کنند و در اين راستا کم و بيش پاي­بند سنت­ها و کليشه­ها هستند. حال آنکه مدل جنسيتي زن و مرد را بالذاته متضاد نمي­داند ولي بر روي اين مسئله بحث مي­کند که چگونه ويژگي­ها، احساسات، رفتارها و منزلت­ها به هر گروهي اختصاص داده مي­شود و به منافع گروه­ها در تحميل و يا در اختصاص دادن اين ويژگي­ها به گروه­هاي ديگر و به تناقضاتي که ممکن است در اين رابطه وجود داشته باشد اشاره مي­کند.

ايجاد دوتايي­ها در انجام تحقيقات به نوعي مؤثرند، لذا محقق بايد نسبت به آنها حساس و آگاه باشد. از جمله­ي اين دوتايي­ها مي­توان به فرهنگ در مقابل طبيعت، عقل در مقابل احساس، فعال در مقابل منفعل، برتر در مقابل فروتر، منفعل در مقابل تابع اشاره کرد. معمولاً صفات احساسي، منفعل، تابع، فروتر و وابستگي به زنان و صفات نقطه مقابل آن به مردان نسبت داده مي­شود. کما اينکه در تبيين پديده­اي چون جرم غلبه­ي اين گونه دوتايي­ها موجب مي­شود جرائم مردان معمولاً بد ولي طبيعي[6] تلقي شوند و حال آنکه جرائم زنان ناشي از ديوانگي و امري غيرطبيعي[7] تلقي مي­شود (Wesely 2006) به هرحال امروز اين باور وجود دارد که نقش­هاي جنسيتي نيز يک نوع ايدئولوژي ارگانيکي­ جامعه­ي مدرن است نه يک تئوري که واقعيت را مطرح مي­سازد. براي رهايي از اين ايدئولوژي مطالعه­ي جنسيت بيشتر از گذشته در مطالعات اجتماعي مرئي گشته و مشروعيت يافته است. از اين رو در ادامه به توضيح اين مطالب پرداخته مي­شود. [8]

2) جنسيت

اگرچه در اوايل قرن 20 بحث زنان، تحصيلات و مبارزات آنها در سطح سياسي مطرح بود و حتي بعضي از تئوري­پردازان جامعه­شناسي به آن پرداختند اما بحث جنسيت براي آنها مرکزيت نداشت و حتي مسائلي چون پدرسالاري، صنعتي شدن و دموکراسي اغلب به مباحث ايدئولوژيک مارکسيستي گره مي­خورد. امروزه نيز موضوعات زنان و جنسيت بيشتر به حوزه­ي بيولوژي و روان­شناسي سوق داده ­شده و اين­گونه متصور است که تفاوت ميان افراد در آن حوزه­ها بهتر فهميده مي­شود و تفاوت زنان و مردان ساختي انگاشته نمي­شود و حال آنکه در نظريه­پردازي­هاي فمينيستي جنسيت به عنوان يک مفهوم تئوريکي فهميده مي­شود که روابط اجتماعي، به خصوص روابطي که مبتني بر تفاوت­هاي ميان دو جنس است، بر اساس آن فهميده مي­شود. جنسيت يکي از عناصر اصلي ساخت اجتماعي است که به همراه طبقه و نژاد، تجربه­ي گروه­ها را شکل مي­دهد (Anderson 1997). جنسيت به لحاظ اجتماعي شکل مي­گيرد و به قول گيدنز اگر بخواهيم معني اين مفهوم را درک کنيم بايد به رفتارهاي مردم توجه کنيم. براي مثال، در بيمارستان به مجردي که افراد، نوزاد پسر را مي­بينند با الفاظي چون قوي، زورمند و مردانه او را توصيف مي‌­کنند و حال آنکه دختر را لطيف، ظريف، شکننده و بامزه مي­دانند (گيدنز 1374: 175-173). در نگاه جامعه­شناسي «جنسيت» اساس اجتماعي دارد و يک مقوله­ي فرهنگي است. همان­ طور که فرهنگ شيوه­ي فکر کردن، عمل کردن و احساس کردن را به ما مي­آموزد، جنسيت نيز انتظاراتي را که به لحاظ اجتماعي از زنان و مردان وجود دارد، بيان مي­کند و معمولاً اين­گونه انتظارات از طريق نهادهاي اجتماعي چون خانواده، گروه­هاي همسالان، وسايل ارتباط جمعي، مذهب و مدارس به بچه­ها منتقل مي­شود. به عبارت ديگر جنسيت به عنوان جزئي از ساخت اجتماعي تحت تأثير نهادهاي مختلف اجتماعي خلق و به افراد ارائه مي­شود و تجربيات افراد بر اساس آن شکل مي­گيرد، از طرفي نهادها نيز مبـتني بر جنسيت­اند. در کليه­ي فرهنگ­ها جنسيت بزرگ­ترين مقوله­اي است که ارتباط­هاي فرهنگي و اجتماعي را مشخص مي­کند. تمام تفاوت­هاي موجود بين زنان و مردان را مي­توان به الگوهاي فرهنگي نسبت داد. بنابراين اگر تفاوت بين زنان و مردان طبيعي و بيولوژيکي بود ما نمي­بايست انتظارات متفاوتي براي اين دو جنس در جوامع مختلف مي­ديديم، لذا تفاوت­ها بيانگر اين است که زن بودن و مرد بودن نيز امري فرهنگي است (دبوار 1952).

در تئوري فمينيستي تحليل جنسيت همواره کانون توجه است اما تأکيد بيش از حد بر اين مفهوم تئوري فمينيستي را با جدل­هاي جدي مواجه مي­سازد، که در جاي ديگر به آن خواهيم پرداخت. هر نوع نظريه­پردازي پيرامون مسائل زنان مستلزم انجام تحقيقات و کاربرد روش­هاي علمي است. اما اينکه تحقيقات فمينيستي و روش­هاي مربوط به آن چه ويژگي­هايي دارد، خود موضوع مهمي است. تا جايي که مواضع متفاوت معرفت­شناسي در شناخت ما و نحوه­­ي تجزيه و تحليل و در نهايت نظريه­پردازي­ها مي­تواند مؤثر واقع شود، که در ادامه به اختصار به آنها خواهيم پرداخت.

3) معرفت­شناسي فمينيستي

سي سال پيش، لورين کود[9]، فمينيست کانادايي، اين سؤال غيرمتعارف را طرح کرد که آيا جنسيتِ داننده يا شناسا[10] به لحاظ معرفت­شناختي مهم است؟ کود از جمله فمينيست­هايي بود که درباره­ي مفاهيمي چون اقتدار، قدرت و مردانگي در خلق و توليد دانش اظهارنظر مي­کرد ) Code1981; Miller 1976; Smith 1974). بحث­هاي معرفت­شناسي فمينيستي عمدتاً تحت تأثير محققان فمينيستي است که دائم به تأثير تورش جنسيت در جمع­آوري، تفسير و سازماندهي داده­ها، به­خصوص در تحقيقاتي که بر روي تفاوت­هاي جنسيتي در علوم زيستي- رفتاري انجام مي­گيرد، اشاره مي­کند. استفاده­ي انحصاري از مردان به عنوان محقق و سوژه­هاي تحقيق و تأکيد بر فعاليت­هاي مردان بيانگر نامرئي بودن زنان در اين تحقيقات است. تأثير مردانگي بر دانش آنجا بيشتر آشکار مي­شود که بر روي ويژگي­هايي چون استقلال، عقلانيت، دليل­آوري و ارزش­گذاري آن براي مردان و نقطه­ي مقابل آن براي زنان تأکيد مي­شود (LIoyd 1983; Keller 1985).

براي انجام دادن تحقيق فمينيستي موضع­گيري­هاي معرفت­شناسانه­ي متفاوتي متصور است که از جمله مي­توان به تجربه­گرايي، نسبي­گرايي و ديدگاه­گرايي اشاره کرد، که به اختصار به آنها اشاره مي­شود.

1-3) تجربه­گرايي فمينيستي

تجربه­گرايي فمينيستي[11]، پاسخي بود که در سطح وسيعي از دانشمندان فمينيست و انتقادات فمينيستي از علم برخاست و در سنت­هاي فلسفي متعددي ريشه دارد (Giere & son 1996; Eichler 1988). تجربه­گرايان فمينيست به اين موضوع توجه مي­کنند که چگونه ارزش­هاي فمينيستي مي­تواند تحقيق تجربي را آگاه سازد و با توجه به تورش­هاي جنسيتي که در رويه­هاي اثبات­گرايي سنتي در علم وجود داشته و اجتناب از آنها، مي­توان به درک صحيح­تري از موضوع­هاي مطالعه شده دست يافت. در حالي که تجربه­گرايان فمينيست وصل به فرضيات اثبات­گرايانه هستند و براي حقيقت و مشروعيت توليد دانش تلاش مي­کنند بر اين مسئله تأکيد دارند که کليه­ي مشاهدات، واقعيت­ها و يافته­ها بار ارزشي دارند و قضاوت­هاي ارزشي نقش اساسي را در تحقيق تجربي بازي مي­کند. ايچلر[12] براي توليد دانش، بر اجتناب از جنس­گرايي در موضوع، زبان، روش، طرح سؤالات،‌ مفاهيم، تعاريف و تفسير داده­ها تأکيد مي­کند (Eichler 1988 Cited in Abbott & Wallace 1990: 208).تجربه گرايي فمينيستي فرضيات سنتي تحقيق را با زمينه‌هاي اکتشافي برملا مي­کند (Danner & landis1990:107) و تحقيق را بر اساس فرضياتي چون معاني مشترک خلق شده و فضاي بين ذهني ميان محقق و مشارکت­کنندگان و واقعيت ميان آنها جلو مي­برد .(Olsen1994:163) همچنين محققان فمينيستي هويت اجتماعي تحقيق مانند نژاد، قوميت، طبقه و جنسيت را چنانچه با اعتبار دانش توليد شده توسط تحقيق مرتبط باشند تشخيص مي­دهند. اما عده­اي معتقدند تجربه­گرايي فمينيستي بر اساس همان فرضيات اثبات­گرايانه قرار گرفته، لذا نمي­تواند دانش فمينيستي توليد کند (Stanley & Wise 1983). به عبارتي از نگاه اين عده، مشاهده­کننده به هيچ وجه عضو بي­طرف و خنثي نيست و از آنجا که دانش به نحو اجتماعي توليد مي­شود، نگرش­ها و تجربيات خاصي که مشاهده­گران در کار خود دارند بر روي اينکه چه چيزي را مطالعه کنند و چگونه مطالعه کنند يا چه چيزي را نتيجه­گيري کنند تأثير مي­گذارد (Nelson 1990).

2-3) نسبي­گرايي[13]

ليز استانلي از جمله فمينيست­هايي است که به نوعي نسبي­گرايي در توليد دانش اعتقاد دارد. از نظر وي دنيا يا ساخت­هاي اجتماعي وجود خارجي ندارند و اين­گونه نيست که منتظر ما باشند که براي تحقيق به سراغشان برويم بلکه هرچه هست تجربه­هاي ذهني افراد است و کاري که محققان فمينيستي مي­کنند، پرده­برداري از روي اين تجربه­هاست و زنان بايد عهده­دار اين مسئوليت گردند چرا که آنها تجربه­هاي مشترکي دارند (Stanly & Wise cited in Aboot and wallace: 211). به عبارتي اين دسته از فمينيست­ها به نوعي متأثر از کانت ­بوده و جهان را بازتاب ذهن مي­دانند، يعني معتقدند ذهن حقيقت را کشف نمي­کند بلکه آن را اختراع مي­کند.

3-3) ديدگاه­گرايي[14]

مطابق نظريه­ي ديدگاه­گرايي، توليد دانش فعاليتي است که جنبه­ي سياسي دارد و موقعيت اجتماعي صاحب شناخت به شناخت وي شکل مي­دهد، لذا همه­ي رويکردها به يک نسبت مساوي و معتبر نيستند (Anderson 1997). مطابق اين نظريه، جايگاه خاص زنان در جوامع مردسالاري مي­تواند در ساخت و توليد دانش جديد مؤثر واقع شود و زنان در ساخت دانش به عنوان يک منبع به حساب مي­آيند و اين ناشي از حقيقت بيولوژيک آنها نيست، بلکه ناشي از تجربه­ي بي­نظير زنان به عنوان يک گروه سرکوب شده است زيرا سيستم­هاي غالب براي کساني که از آن بيشترين بهره را مي­برند، کمتر مرئي است. براي مثال، اين احتمال براي مردان قوي­تر است که حضور پدرسالاري را بيشتر از زنان انکار کنند، حتي در زماني که زنان به­طور کامل قادر به درک عملکردهاي سرکوب جنس­گرايانه نباشند و حال آنکه گروه­هاي سرکوب شده غلبه و تسلط سيستم­هاي طبقاتي، نژادي و جنسيتي را بهتر تشخيص داده و مي­بينند. مطابق اين رويکرد، هدف پذيرش بي­چون و چراي نظريات گروه­هاي سرکوب شده نيست چرا که اين احتمال نيز وجود دارد که سيستم­هاي سرکوب­گر به آگاهي افراد تحت ستم شکل دهند، بلکه منظور اين است که نظريه­هاي کامل­تر، نظرياتي هستند که بر اساس تجربيات مشاهده شده­ي گروه­هاي مسلط و تابع هر دو ساخته شده باشند. در اين ميان عده­اي معتقدند ديدگاه و منظر زنان نسبت به واقعيت اجتماعي درست­تر است زيرا آنها به لحاظ حاشيه­اي بودن از حفظ نظام اجتماعي منتفع نمي­شدند، لذا امکان درک بهتر حقايق براي آنها بيشتر است (Hartsock 1998; Harding 1987).

طرفداران نظريه­ي ديدگاه قدرت متفاوتي را که گروه­هاي مختلف از آن برخوردارند و با آن دانش را تعريف مي­کنند به چالش کشيدند.

4) تحقيق فمينيستي

در حالي که اين سؤال هنوز به قوت خود باقي است که آيا روش يا متدولوژي فمينيستي وجود دارد يا نه ?اما مي­توان درباره­ي تحقيق فمينيستي و ويژگي­هاي آن سخن راند. تحقيق فمينيستي از ويژگي­هاي خاصي برخوردار است. به اين معنا که تحقيق فمينيستي در مورد زنان، براي زنان تا جايي که ممکن است با زنان صورت پذيرد (Devalut, 1990; Stanely & Wise 1983- 1993).

ساندرا هاردينگ[15] با برشمردن ويژگي­هاي زير تحقيق فمينيستي را از ساير تحقيق­ها جدا مي­سازد.

1- تأکيد بر تجربه­ي زنان، بنابراين تحقيق فمينيستي «مسئله بودن» را از ديد آنها بيان مي­دارد و فرضيه­ها در بستر تجارب زنان به محک گذاشته مي­شوند. تجاربي که خاص زنان است مانند تجربه­ي مادري يا تجربه­ي زن بودن.

2- تحقيق بايد براي خواسته­هاي زنان انجام گيرد، نه در مورد آنها. برخلاف تحقيقات سنتي که سعي بر شناخت زنان دارند تا از اين شناخت جهت مديريت آنها استفاده شود، تحقيق فمينيستي با اين هدف صورت مي­پذيرد که شرايط آنها بهتر شود. همان ­طور که بوردو و ديگران نيز اشاره مي­کنند: «نتايج تحقيق فمينيستي تغيير، عمل­گرايي و رهابخشي زنان است» (Fonow & Cook 1991: 2005). اسکيگز نيز با اشاره به تمايز تحقيق فمينيستي از ساير تحقيقات با اين اصل شروع مي­کند که ماهيت و طبيعت واقعيت در جامعه­ي غربي نامساوي و سلسله مراتبي است (Skeggs 1994: 77).

3- هدف محقق در تحقيق­هاي فمينيستي رشد فهم انتقادي از جامعه است تا از اين طريق جهان اجتماعي دگرگون شده و در مسيرهاي عادلانه­تري حرکت کند. به عبارت ديگر نتيجه­گيري­هاي تحقيق نبايد به بازتوليد فرهنگ غالب و مردسالار بپردازد بلکه بايد براي زنان و در جهت تغيير شرايط آنها صورت پذيرد. از اين رو در هر تحقيق چند پرسش اساسي مطرح مي­شود. براي مثال، درباره­ي زنان چه مي­دانيم؟ چرا وضع زنان به اين صورت است؟ زنان موقعيت خود را چگونه تجربه مي­کنند؟ درک و تصور زنان نسبت به موقعيت­ اجتماعي خودشان چگونه است؟ اما اينکه تحقيقات فمينيستي عمدتاً با چه نوع روش­هايي صورت مي­پذيرد موضوعي است که در ادامه به آن مي­پردازيم.

5) روش فمينيستي

در طول سال­هاي گذشته همواره اين پرسش از سوي دانشجويان رشته­ي مطالعات زنان مطرح بوده که آيا روش فمينيستي وجود دارد. در صورت وجود چنين روشي ويژگي­هاي آن کدام است و با روش­هاي رايج و متعارف چه تفاوتي دارد؟ اگر منظور از روش، انواع شيوه­هاي گردآوري داده­ها باشد، هيچ روشي في­نفسه فمينيستي يا ضدفمينيستي نيست. بنابر نظر ‌هاردينگ آنچه تحقيق فمينيستي را از ساير پژوهش­ها متمايز مي­سازد، موضوعات مورد تحقيق، هدف تحقيق، فرضيه­ها، رابطه­ي ميان محقق و موضوع، چارچوب­هاي نظري و تفسير نتايج تحقيق است (Harding 1987a, 1987b). روش تحقيق اغلب با موضوع تحقيق بستگي دارد اما بيشتر فمينيست­ها از به کار گرفتن روش­هاي کمّي ابا دارند، زيرا بر اين باورند که روش­هاي کمّي سوژه­هاي انساني را چون شيء مي­نگرد و از طرفي ادعاي بي­طرفي و خنثي بودن مي­کند حال آنکه اين امر امکان­پذير نيست. پژوهش­گران فمينيستي سعي مي­کنند از ديدگاه اثبات­گرايانه­ي جامعه­شناسي به عنوان يک علم دور شوند و با توجه به اين اصل که تحقيق بايد به وسيله زنان، براي زنان و با زنان صـورت پذيرد، روش­هاي کيفي را مناسب­تر مي­دانند. بنابر باور بيشتر فمينيست­ها روش­هاي کيفي اين قابليت را دارند که صداي زنان را بيشتر منعکس سازند و اين امکان را فراهم مي­سازند که دنيا از ديد سوژه­هاي تحقيق فهميده شود و اين باور را که محقق مي­تواند و يا بايد فاصله­ي خود را با موضوع تحقيق حفظ کند، ادعاي واهي مي­شمارد چون محقق خود نيز بخشي از موضوع مورد مطالعه است؛ لذا درگيري محقق نه تنها اجتناب ­ناپذير که ضروري است چون محقق بايد بتواند خودش را با موضوع تحقيق مرتبط سازد (Aboott &Wallace 1995: 207).

آن اکلي نيز در مقاله­ي بي­نظير خود در سال 1981 فرضيات مردانه را راجع به «مصاحبه­ي مناسب» به چالش مي­کشد و مي­گويد: «اين­گونه مصاحبه­ها کليه کتاب­هاي اصلي جامعه­شناسي را پر کرده است». وي مي­گويد: «هر روشي که براي فمينيست­ها مناسب­تر باشد را مي­توان به عنوان روش­هاي فمينيستي تلقي کرد». اکلي مي­گويد: «برخلاف رويکرد عيني و استاندارد شده که فاصله­ي بين محقق و پاسخ­گو را پيشنهاد مي­کند، مصاحبه­ي موفق زماني اتفاق مي­افتد که رابطه­ي بين مصاحبه­شونده و مصاحبه­کننده سلسله مراتبي نباشد و مصاحبه­کننده بايد اين آمادگي را داشته باشد که هويت شخصي خودش را در اين رابطه قرار دهد (Oakly 1981: 41). در مصاحبه­اي که وي با مادران داشت، اشاره مي­کند که هويت وي به عنوان يک مادر باعث مي­شد که وي با پاسخ­گويان هم سطح شود و آن سلسله مراتب قدرتي بين محقق و پاسخ­گو درهم ريزد. به عبارت ديگر اکلي با ديد خوش­بينانه­اي بر اين باور است که با ايجاد ارتباط دوستانه و غير سلسله مراتبي مي­توان تفاوت قدرت را از بين برد ولي بعداً اين مطلب از سوي عده­اي از پژوهش­گران نقادي شد. به اين معنا که متوازن نبودن قدرت در تحقيق امري اجتناب ­ناپذير است. جامعه­شناسان فمينيست اين مسئله را تشخيص مي­دهند که پژوهش­گران و پاسخ­گويان ارتباط متفاوت و نامساوي با دانش دارند (Glucksman 1994: 150).

امروزه، ديگر تمرکز روي اين سؤال نيست که آيا عدم تساوي قدرتي بين پاسخ­گو و پرسش­گر وجود دارد، بلکه تمرکز بر اين مطلب است که چگونه قدرت مي­تواند بر روي توليد دانش و بر ساخته شدن فرايندها اثر بگذارد. لذا سؤالاتي نظير چه کسي دانش را توليد مي­کند؟ (Code 1991)، دانش چه کسي؟ (Harding1991)و چه کسي براي چه کسي صحبت مي­کند؟ (Code 1995) براي فمينيست­هاي معاصر و پست مدرن اساسي است. بنابراين اين چالش براي فمينيست­ها جدي است که شناخت حاصل بايد با توجه به زمينه­هاي عدم تساوي قدرت بين پژوهش­گر و پاسخ­گو و تفاسير پژوهش­گر فهميده شود. کمااينکه به نظر کود به ندرت مي­توان تصور کرد که ما واقعاً فردي را حتي از طبقه، نژاد و يا گروه­هاي اجتماعي خودمان مي­فهميم و اين موضوعات وقتي که تفاوت­ها و پيچيدگي­هاي بيشتري وجود دارد جدي­تر مي­شود (Code 1995: 30). پس صداي پاسخ­گويان کجا شنيده مي­شود؟ داستان­هاي آنها کجا تبديل به تئوري مي­شود؟ شايد عده­اي با تأکيد بر مشاهدات همراه با مشارکت، مطالعات موردي و روش­هاي قوم­نگاري در مقام پاسخ به اين سؤالات برآيند، اما ذکر اين نکته ضروري است که معمولاً مرحله­‌ي تحليل و تفسير داستان­هاي ديگران در ميدان تحقيق انجام نمي­گيرد، بلکه در دفاتر کاري صورت مي­گيرد و مرحله­ي تفسير و تحليل داده­ها با موضوعاتي چون قدرت و عدم تساوي بين پاسخ­گو و پژوهش­گر آميخته است. عده­اي براي رفع اين مشکل موضوع «بازانديشي» را مطرح مي­کنند. همان­طور که دنزين[16] مي­گويد: «موضوع بازانديشي و راه­هايي که در آن ذهنيت و تورش به عنوان محقق در زندگي ديگران گره مي­خورد، مسئله­اي است که توجه جامعه­شناسان، مردم­شناسان و پژوهش­گران فمينيستي و حتي فلاسفه را به خود جلب کرده است» (Denzin 1997: 27).

بازانديشي به اين معناست که دانش توليد شده مي­تواند در يک فرايند متداوم و باز تغيير کند. لذا از ديد فمينيست­ها ادعاهاي شناختي ماهيت موقتي، رويکردي و جزئي دارند. توليد تئوري به عنوان يک فعاليت اجتماعي ديده مي­شود که به لحاظ فرهنگي، اجتماعي و تاريخي ريشه­دار است (Haraway 1988).

ناگفته نماند که بحث پيرامون بازانديشي، سؤالات پيچيده­اي را در مورد منزلت، اعتبار، تورش و اقتدار ادعاهاي شناختي خود فمينيست­ها نيز ايجاد مي­کند (Bordo 1997).

اگرچه فمينيست­ها اهميت بازانديشي را دريافته­اند ولي اين سؤال به قوت خود باقي است که محققان چگونه مي­توانند در زمينه­هاي تحقيق تجربي، تحليل و تفسير روايت­ها اين کار را انجام دهند، چنانچه رين­هارز[17] در پاسخ به اين سؤال جالب که «من کيستم» به بيست نوع «خود» متفاوت از خودش اشاره مي­کند که مي­تواند در فرايند تحقيق تأثير گذارد (Reinharz cited in Hertz, 1997:3-20) حتي جايي که محققان و پاسخ­گويان تشابهات فرهنگي و ساختي دارند و به لحاظ جنسيت، قوميت و طبقه مشابه هستند، اين امر شناختن و يا بهتر شناختن را تضمين نمي­کند. در هر صورت محقق برآمده از طبقه­­ي متوسط و تحصيل­کرده مزيت­هايي دارد که مي­تواند فرايند تحقيق و يافته­ها را متأثر سازد.

نويسنده­ي مقاله به هيچ وجه در پي دست کم گرفتن نقش بازانديشي نيست چرا که باور دارد بازانديشي به معناي فهم تأثيرات شخصي، نهادي، عاطفي، معرفت­شناختي و نظري در فرايندهاي تفسيري تحقيق امري مهم است. اما هنوز اين سؤال به قوت خود باقي مي­ماند که محققان چگونه در زمينه­هاي تجربي، تحليل و تفسير روايت­ها اين کار را انجام مي­دهند؟ کمااينکه رمضان اقلو و هلند مي­گويند: «فمينيست­ها در مورد نيات خود براي دستيابي به قدرت موفق­تر بوده­اند تا دستيابي به مهارت­ها و استراتژي­هايي که محققان با توجه به آن بتوانند بر محدوديت فهميدن غلبه کنند» (Ramazanoglu and Holland 2002:119).

زنان رنگين پوست و جهان سومي­ها با برجسته ساختن مفاهيمي چون «ديگري»، «نژاد پرستي»، «قوم مداري» و «کنارگذاري» اين سؤال را مطرح مي­کنند که آيا فمينيست­ها در فرهنگ­هاي مسلط، هيچ­گاه مي­توانند خرده فرهنگ­هاي ديگري را بشناسند؟ (Spivak 1993; Alexander and Mohanty 1997).

قبل از پاسخ­گويي به اين سؤال، جمع­بندي اين مطلب ضروري است که فمينيست­ها با تحقيق در مورد تجربيات زنان و با کاربرد روش­هاي کيفي و بازانديشي مداوم در يافته­ها در پي نظريه­پردازي و خلق نظريه­هاي جديد در مورد مسائل زنان هستند، اما اينکه در اين راه چقدر توفيق حاصل کرد­ه­اند، بحثي است که در ادامه به آن خواهيم پرداخت.

6) فمينيسم و صورت­بندي نظري مسائل زنان

همان­طور که قبلاً اشاره شد‌، در سال­هاي 1960 و 1970 نظريه­هاي جامـعه­شناسي به عنوان نظريه­هايي مردمحور که از مناسبات جنسيتي غافل شده­اند نقد شدند و فمينيست­ها با اين داعيه که بهترين راه براي تصحيح اين روند به حساب آوردن تجربيات روزانه­ي زنان و نظريه­پردازي­هاي غيررسمي است، تحقيقات خود را رقم زدند. آنها بر ديدگاه زنان و مفهوم­سازي آنها از زندگي روزمره به عنوان چيزي که به استمرار خلق مي­شود و با عوامل اجتماعي تغيير شکل مي­دهد، تأکيد مي­کنند (Smith 1987). در نظريه­پردازي فمينيستي زندگي زنان مرکزيت مي­يابد و هدف تئوري فمينيستي به لحاظ نظري، فهم عدم تساوي جنسيتي، نقش­هاي اجتماعي زنان و تجربيات زيسته­ي آنها در حوزه­هاي مختلف اجتماعي است و به لحاظ عملي، هدف، ارتقاء حقوق زنان است. در نظريه­پردازي فمينيستي جنسيت به عنوان يک مفهوم اصلي است که روابط بين دو جنس بر اساس آن تبيين مي­شود. اگرچه فمينيسم در برگيرنده­ي نحله­هاي فکري متعددي است ولي مي­توان گفت که نظريه­پردازي­هاي فمينيستي بر اساس فرضيات مشترک زير­ بنا مي­شوند:

1- زنان موضوعات مشروعي براي مطالعه هستند و دنيا را بايد از ديد آنها فهميد.

2- زنانگي نيز مانند مردانگي يک برساخت اجتماعي است و اين­گونه نيست که به لحاظ بيولوژيکي تعيّن يافته باشد.

3- زنان به عنوان يک مقوله­ي اجتماعي همواره موضوع فروتري و مطيع بودن قرار گرفته­اند، به­خصوص از زماني که مالکيت خصوصي اختراع شد و اين موضوع بايد در تحليل­هاي اجتماعي ادغام گردد (Anderson 1997).

4- فمينيسم عدم تساوي اجتماعي را به مناسبات ميان زنان و مردان وصل مي­کند و بيشتر به دنبال توانمندسازي زنان و کاهش تسلط مردان است (Taylor 1989).[18]

5- يکي از مسائل مهم در نظريه­پردازي فمينيستي تعهد به تغييرات اجتماعي است. به عبارتي ديگر براي حذف فروتري به يک­ نوع علم رهايي­بخش نياز است و برخلاف تصورات سنتي اين علم خنثي نيست، بلکه به شدت به دنبال درگير شدن است.

6- فمينيست­ها قوانين جهاني را که بتوان اتوماتيک وار براي دو جنس به کار برد، نفي مي­کنند و بر اين باورند که با خلق نظريه­هاي فمينيستي مي­توان بر ناکارآيي ساختاري نظريه­هاي مردمحور فائق آمد. لذا آنها به دنبال توليد دانش فمينيستي بوده و براي رسيدن به چنين دانشي يا براي دستيابي به نظريه انجام ­دادن تحقيقات در حوزه­ي زنان را امري ضروري مي­دانند. براي انجام دادن تحقيقات نيز اتخاذ روش­هاي تحقيقي خاص اهميت مي­يابد. برخلاف تصور چيزي به عنوان روش فمينيستي وجود ندارد اما به يقين تحقيقات فمينيستي ويژگي­هاي خاص خود را دارد که از ساير تحقيق­ها متمايز است، کما اينکه شرح آن رفت.

7- فمينيست­ها به سه رويکرد نظري جامعه­شناسي، کارکردگرايي، کنش متقابل نمادي و تضاد که همواره در حوزه­­ي جامعه­شناسي مسلط بوده­اند، انتقاد داشته­اند. از اين­رو مي­توان گفت نظريه­پردازي فمينيستي در هيچ يک از سه نظريه­ي واقعيت اجتماعي، رفتار اجتماعي و تعريف اجتماعي که از ديرباز تا کنون به عنوان جهت­گيري­ نظري جامعه­شناسي مطرح بوده، جاي نمي­گيرد و در واقع مي­تواند در وراي مرزهاي اين سه انگاره­ي نظري حرکت کند و با به عاريت گرفتن ايده­هايي از هر سه انگاره، بر نزديک ساختن اين جهت­گيري­هاي گوناگون آنها را در چارچوب يک نظريه­ي اجتماعي ترکيب سازد و يک رويکرد تلفيقي ارائه کند (ريترز1387). انواع نظريه­هاي فمينيستي حول دو سؤال اساسي شکل گرفته­اند. يک سؤال توصيفي که ما درباره­ي زنان چه مي­دانيم و يک سؤال تبييني که چرا وضع زنان اين­گونه است؟ کليه­ي نظريات فمينيستي نيز در دو مسئله مشترک­اند. اول آنکه، همه­ي آنها زن محور­ند و دوم آنکه، بر تغيير، اصلاح و عمل­گرايي تأکيد دارند. نظريات فمينيستي از جهاتي نيز با هم متفاوت­اند. براي مثال، برخي بر برابري زن و مرد و برخي بر برتري زن نسبت به مرد و برخي بر تفاوت زن و مرد تأکيد دارند. فمينيسم در خطوط تئوريکي متنوعي ظاهر مي­شود. فمينيست­هاي اوليه خودشان را به ليبرال، راديکال و سوسيال تقسيم­بندي مي­کردند و اين تقسيم­بندي عمدتاً بستگي به نقطه نظرات سياسي آنها داشت. فمينيسم ليبرال برآمده از جنبش حقوق مدني در سال­هاي 1950 مي­باشد. اين رويکرد نظري استراتژي­هاي گوناگوني جهت تغيير داشت. رويکرد حقوق زنان و آزادي زنان دو شعبه­ي اصلي برآمده از موج دوم فمينيسم است. رويکرد حقوق زنان در اين جهت کار مي­کرد که حقوق مساوي را براي زنان تأمين کند و براي رسيدن به اين هدف، تغييرات قانوني و سياسي و سياست­هاي ضدتبعيض را دنبال مي­کند. اينها به دنبال خلق نهادهايي هستند که نسبت به جنسيت خنثي باشند و حقوق مساوي را به افراد اعطاء کنند. رويکرد حقوق زنان در زمينه­ي تئوري سياسي ليبرالي تمرکز يافته است. هنگامي که مري ولستون کرافت[19] در سال 1792 در مورد حقوق زنان نوشت به دنبال تساوي و آزادي براي زنان بود. وي معتقد بود که زنان مانند مردان موجودات عقلايي هستند که مي­توانند براي زندگي خود مسئول باشند. ليبرال فمينيسم دستيابي به حقوق مساوي را از طريق قانون ممکن مي­داند (Wollstonecraft 1792).

فمينيسم راديکال که در سال­هاي 1960 و 1970 از چپ جديد انشعاب يافته است بيشتر زنان تندرو را جذب کرده و اين رويکرد بر تقابل زن و مرد و برتري زنان نسبت به مردان تأکيد مي­کند. پدرسالاري مفهوم کليدي اين نظريه است. فمينيسم سوسيال نيز مانند مارکسيست­ها بر اين باورند که مناسبات طبقاتي و ارتباطات جامعه­ي سرمايه­داري براي فهم سرکوب زنان مهم هستند اما برخلاف مارکسيست­ها سرکوب را صرفاً ناشي از طبقه نمي­داند که با از بين رفتن سرمايه­داري و نظام طبقاتي از بين برود. بلکه اين نظريه­پردازان به ارتباط متقابل بين فضاهاي عمومي سرمايه­داري و مناسبات دولتي و فضاهاي خصوصي و خانواده اشاره کردند و معتقدند که زنان با مواظبت از بچه­ها و همسران و انجام دادن کارهاي خانگي به توليد و بازتوليد کمک مي­کنند و در نتيجه هم سرمايه­داري و هم مردان از کار مجاني زنان منتفع مي­شوند.

7) نقد و بررسي نظريه­پردازي فمينيستي

اگرچه صورت­بندي­هاي نظري که تا به حال از سوي فمينيست­ها صورت گرفته در بسياري از موضوعات روشنگرانه بوده و بسياري از غفلت­هاي جامعه­­شناسي سنتي را آشکار ساخته و بر اهميت متغير جنسيت به عنوان يک متغير تبيين­کننده تأکيد کرده است ولي انتقاداتي به رويکردهاي فمينيستي­ نه تنها در سطح روش­شناسي بلکه در سطح نظريه­پردازي مطرح است، که در زير به آنها اشاره مي­شود.

1- علي­رغم انتقاد فمينيست­ها به نظريه­هاي جامعه­شناسي، بيشتر نظريات فمينيستي به ديدگاه­هاي اصلي در جامعه­شناسي متکي است. به عبارت ديگر، فمينيست­ها بيشتر از آنکه نظريه­ي مستقلي را ابداع کرده باشند، نظريات موجود را نقد، اقتباس و بازسازي کرده­اند.

2- اگرچه کليه­ي فمينيست­ها بر سرکوب و فروتري زنان و تلاش براي رهايي از آن توافق دارند اما در مورد علل فروتري و سرکوب يا نحوه­ي رهايي بخشي توافق و ياطرح روشني وجود ندارد.

3- در علوم اجتماعي برخي از نظريه­­پردازي­ها از ابتدا با توجه به يک نوع عمل­گرايي شکل گرفته است، به عنوان مثال، نظريه­ي مارکسيسم در پي درهم ريختن نظام سرمايه­داري و تغيير جهان به نفع پرولتاريا شکل گرفت. فمينيسم هم از جمله مکاتب فکري و فلسفي است که بايد بر اساس علايق عملي­اش ارزيابي شود. فمينيسم در پي رهايي بخشي زنان و تغيير وضعيت موجود به نفع آنهاست و شايد بتوان گفت که اصولاً علايق عملي اين­گونه مکاتب فکري به نوعي بر علايق نظري و نظريه­پردازي سايه افکنده است و از آنجا که بعد نظري تابع بعد عملي است، هرجا که علاقه­هاي عملي کم مي­شود به لحاظ نظري نقصان ديده مي­شود. به عبارت ديگر تئوري فمينيستي بيش از حد به طرف مقاومت و تغيير جهت­گيري کرده است. به عبارت ديگر بيش از آنکه از فمينيسم يک ديدگاه منسجم نظري را توقع داشته باشيم يک گرايش ايدئولوژيک ناظر به عمل را بايد در نظر بگيريم.

4- فمينيسم با توجه به تطوراتي که پيدا کرده است، يک چيز واحد نيست. تنها عنصر وحدت بخش و مشترک در بحث­هاي فمينيستي محوريت زنان و تأکيد بر عمل­گرايي است والّا نظريات فمينيستي از اين لحاظ که گاهي بر برابري زن و مرد، گاهي بر تفاوت يا برتري زن نسبت به مرد تأکيد کرده­اند مي­توانند متفاوت تلقي مي­شوند.

5- بسياري از مناسبات اجتماعي و روابط ميان زن و مرد بر اساس مفهوم «قدرت» و نابرابري در قدرت فهميده مي­شود و علي­رغم تأکيد بيش از حد فمينيسم بر اين امر، هيچ طرح مستقل و بديعي در نظريه­پردازي­هاي فمينيستي براي توزيع عادلانه­ي قدرت و مشارکت اجتماعي زنان ديده نمي­شود و صرفاً به بازگويي مطالب در مکتب­هاي رايج پرداخته مي­شود. به اين معنا که انديشه­هاي سياسي فمينيست­ها دوباره در همان دسته­بندي­هاي رايج ليبراليسم، سوسياليسم و مارکسيسم جاي مي­گيرد.

6- نظريات فمينيستي همواره به تحليل جنسيت توجه داشته­اند و مفهوم جنسيت يک مفهوم کليدي و مرکزي است، کما اينکه تحليل­هاي فمينيستي­ از اين مفهوم، اهميت و قدرت تبييني اين مفهوم را نشان مي­دهد. اما تأکيد بيش از حد فمينيست­ها بر اين مفهوم، نظريه­ي فمينيستي را با دو جدل جدي مواجه مي­کند که تحت عنوان کنارگذاري[20] و اساس­گرايي[21]، مفهوم­سازي شده است (Diquinzio1993). کنارگذاري و اساس­گرايي مشکلاتي را به لحاظ نظري و عملي براي تئوري فمينيستي ايجاد مي­کند که بسندگي آن را خدشه­دار مي­سازد. انتقاد کنارگذاري در تئوري فمينيستي ابتدا به وسيله­ي زنان سياه پوست مطرح شد (Collins, 1990). منتقدان اين­گونه بحث مي­کنند که تئوري فمينيستي از مفهوم جنسيت استفاده مي­کند تا تجربيات، موقعيت و صداي زنان شنيده شود، اما برتري دادن جنسيت نسبت به ساير جهات ساخت اجتماعي موجب مي­شود که عناصر ديگر از جمله نژاد، طبقه و قوميت که در شکل­گيري هويت اجتماعي مؤثرند، تئوريزه نشوند. لذا تئوري فمينيستي بيشتر بر اساس تجربيات زنان سفيد پوست طبقه­ي متوسط تئوريزه شده است و ادعاهايي را ارائه مي­کند که بيشتر در مورد آنها صادق است، حال آنکه بدون تحليل نژاد، طبقه و رابطه­ي آنها با جنسيت، تئوري فمينيستي کامل نخواهد بود. کما اينکه امولد[22] مي­گويد: «فمينيست­هاي سفيد پوست با محدود کردن تئوري­هاي خود به فرهنگ و تاريخ خاص خود، تاريخ و فرهنگ زنان رنگين پوست را ناديده گرفته­اند و زنان رنگين پوست را از مشارکت مساوي در جنبش زنان جدا کرده‌اند» (Omolade cited in Diquinzio 1993). تئوري فمينيستي يک ماهيت انحصاري دارد که عمدتاً دربرگيرنده­ي تجربيات زنان سفيدپوست است. شايد بتوان گفت که اين «کنارگذاري» ناشي از تعهد انحصاري تئوري فمينيستي به جنسيت است که به نوبه­ي خود مشکل «اساس گرايي» را نيز براي تئوري فمينيستي به بار مي‌آورد. در تئوري فمينيستي، جنسيت يک تجربه­ي متصل و به هم پيوسته است. تئوري فمينيستي با تأکيد بر سازه­ي اجتماعي جنسيت بر مفهومي از سوژه تکيه مي‌کند که سازه­ي اجتماعي جنسيت بر اساس آن به عنوان امري متعين و يک­پارچه ديده مي‌شود. از اين رو در تئوري فمينيستي جنسيت اساس تحليل قرار مي‌گيرد و هم به عنوان هويت و هم به عنوان نشانه تفاوت ديده مي‌شود!!!

7- بنابراين با تأکيدي که تئوري فمينيستي بر تجربيات زنان سفيدپوست طبقه­ي متوسط دارد، مي­توان گفت يک نوع برگزيده‌گرايي[23] در تئوري فمينيستي ملاحظه مي­شود، حال آنکه پافشاري تئوري فمينيستي بر جهاني بودن تجربه­ي زنان بر حسب جنسيت است در حالي که در نظريه پردازي­هاي خود به نابرابري جهاني توجه نکرده­اند.

8- فمينيسم همواره به جامعه‌شناسي و ساير حوزه‌هاي معرفتي به خاطر غفلت از مسائل زنان حمله مي­کند و اين غفلت را يک نوع خسارت نظري و تحليلي مي‌داند، از آنجا که فمينيسم نسبت به تجربه­ي مردان بي‌توجه است، خود متهم به يک نوع زن محوري است.

8) ضرورت نظريه‌پردازي درحوزه­ي زنان: فراتر از تئوري فمينيستي

بي‌ترديد رويکردهاي فمينيستي نتايج و تفاوت­هاي مهمي را به لحاظ نظري در تحليل مسائل اجتماعي زنان به بار آورده‌اند. تحقيقات فمينيستي با تأکيد بر روش‌هاي کيفي به جاي روش‌هاي خشک و آماري، زمينه را براي اکتشاف مسائل زنان فراهم ساختند.

تغيير در رويکرد و روش نه تنها باعث توجه بيشتر به موضوعات مربوط به زنان شد، بلکه موجب تمايز تحليل‌هاي جديد از تحليل‌هاي سنتي نيز گرديد. ذکر اين نکته ضروري است که تئوري فمينيستي از نقد مصون نمانده است و علي‌رغم دستاوردهاي مهم، نقدهاي جدي بر آن وارد است اما بيان ضعف و نقدهاي وارد بر تئوري فمينيستي به معناي مهم نبودن صورت‌بندي نظري مسائل زنان يا مشروعيت و تعميم نظريه­هاي موجود به مسائل زنان نيست. بي‌ترديد نوع تحليل‌هايي که در آن ملاحظات جنسيتي لحاظ گردد، مي‌تواند از ساير تحليل‌ها متمايز شود. براي فائق‌ آمدن بر نقدهاي وارد بر تئوري فمينيستي کرن شو (1989) تحليل‌هاي تقاطعي[24] را پيشنهاد مي‌کند. وي براي تحليل مسائل زنان، از جمله زنان رنگين پوست، ادغام سه مقوله­ي نژاد، جنسيت، طبقه و ساير مقوله‌هاي بيانگر مقاومت در زندگي افراد و عملکردهاي اجتماعي را ضروري مي‌داند.

اين نظريه از طرفي بر تفاوت تجربيات زنان با مردان و ضرورت مناسبات قدرت، که تئوري فمينيستي بر آن تأکيد دارد،­ تکيه مي­کند. از طرف ديگر بر تفاوت ميان زنان پافشاري مي‌کند. لذا نظريه­پردازان بايد علاوه بر جنسيت، طبقه و نژاد را هم در تحليل خود ادغام و ملاحظه کنند که چگونه با تعامل اين متغيرها مي‌توان تجربيات زنان سياه را نشان داد. توضيح و تحليل نژاد بر حسب جنسيت و طبقه و توضيح جنسيت بر حسب ساير متغيرها، موجب مي‌شود که تجربه­ي زنان رنگين پوست و فشار مضاعف بر آنها که تا به حال در تئوري فمينيستي از آن غفلت شده، تبيين شود. برتري اين تئوري نسبت به تئوري فمينيستي آن است که هژموني نظري جنسيت را مسئله‌دار مي‌سازد و از طرفي وعده­ي کاربرد جهاني را براي هر فردي، يا هر گروهي و در هر مناسبات ساختاري و صورت‌بندي فرهنگي فراهم مي‌کند.

همان­طور که هميلتون[25] مي‌گويد تحليل­هاي تقاطعي جا را باز مي‌کند که هر کس موقعيت اجتماعي خود را به عنوان منبع تحليلي و مشخص کننده­ي هويت به کار گيرد. جذابيت اين تئوري در آن است که آنچه ممکن است در نظر شما مفروض باشد، مورد انکار قرار گيرد و هرچيزي که غيرقابل پيش‌بيني است، مورد تأکيد واقع شود (Hamilton 1997).

از اين جهت شايد بتوان گفت که تحليل تقاطعي به پروژه­ي پست مدرن نزديک است چون بر هويت­هاي متکثر و در حال تغيير تأکيد مي‌کند و چنين نظريه‌اي فرصت بازانديشي را فراهم مي‌سازد و شايد اين مفهوم، بزرگ­ترين مشارکت مطالعات زنان در حوزه­ي ­نظري بوده که تا به حال ايجاد شده است (McCall 2005).

امروزه تصور نکردني است که بتوان مطالعه‌اي را صرفاً با تأکيد بر جنسيت انجام داد و نمي‌توان تفاوت ميان زنان را ناديده گرفت، البته مطالعه‌اي که تفاوت‌ها را ناديده بگيرد، مي‌تواند به لحاظ نظري گمراه کننده و به لحاظ سياسي ساده‌انگارانه تلقي شود. نويسنده­ي مقاله بر اين موضوع تأکيد دارد که مفهوم‌سازي ايستا از هويت مقبول نيست و همان­طور که قبلاً اشاره شد، تأکيد تئوري فمينيستي بر مفهوم جنسيت ما را با دو اشکال جدي «اساس‌گرايي» و «کنارگذاري» روبه­رو مي‌سازد.

اما در نظر گرفتن عوامل مختلفي چون نژاد، طبقه و جنسيت، سناريو­ي دنياي مشترک زنان را که تئوري فمينيستي بر آن تأکيد مي­‌کند، درهم مي‌ريزد و همان­طور که موهانتي[26] و ديگران مي‌گويند

سناريوي دنياي مشترک زنان، به لحاظ تئوريکي و سياسي قوم­مدارانه و امپرياليستي است (Mohanty 1988) . نويسنده­ي مقاله در اينجا بر نظر جوديت باتلر[27] و جون اسکات[28] تأکيد مي‌کند که تئوري خوب بايد باز باشد و فضا را براي انتقاد و مداخله باز کند و ما را قادر سازد تا در مورد محدوديت‌هاي حوزه­ي نظري خود بازانديشي کنيم (Buttler & scott 1992).

تئوري خوب در جامعه‌شناسي تئوري­اي است که جامعيت و پيوستگي داشته باشد، درحالي‌که در بحث زنان، ممکن است چنين چيزي حاصل نگردد بلکه تئوري خوب آن نظريه‌اي است که يک فرايند اکتشاف را آغاز کند و ما را به اين قضيه برساند که دنياي اطراف ما پيچيده‌تر و متناقض‌تر از آن چيزي است که فکرش را مي‌کرديم. شايد اين جمله­ي مشهور ديويس[29] درست باشد که هيچ تئوري­اي به خاطر حقيقت داشتن و يا پيوستگي ذاتي‌اش مشهور نمي‌شود، بلکه به خاطر ابهام و ناتمام بودن مشهور مي‌شود (Davis 1986: 285–301).

بيان اين جمله پيچيدگي تحليل در مسائل زنان را نشان مي‌دهد و محققان اين حوزه را بر آن مي‌دارد که با اين گونه پيچيدگي‌ها در تحقيقات خود دست و پنجه نرم کنند. تحقيقات انجام شده در حوزه­ي زنان، مفاهيم خاصي را آشکار مي‌سازد که مي‌تواند اساس نظريه‌پردازي در اين حوزه واقع شود. در زير به بعضي از آنها اشاره مي‌شود.

9) مفاهيم اساسي در نظريه­پردازي زنان

تمايزها و تفاوت‌ها

در اين قسمت از مقاله نويسنده سعي دارد به نمونه‌اي از تحقيقات انجام شده در حوزه­ي زنان اشاره و بر اين مطلب تأکيد کند که در نظر گرفتن عواملي چون جنسيت، مناسبات مربوط به قدرت، مردسالاري، محروميت منزلتي و تنگناهاي فرصتي براي زنان مي‌تواند به عنوان وجه تمايز تحليل‌هاي سنتي از تحليل‌هاي جديد تلقي شود.

1-9) کار زنان

در مورد کار زنان در خارج از منزل رويکردهاي متعددي وجود دارد. در بعضي از اين رويکردها?، کار زنان به عنوان يک نوع اختلال در نظم کارکردي نقش­هاي جنسي ديده مي‌­شود. براي مثال، پارسونز (1956) مردان را براي نقش­هاي ابزاري و زنان را براي نقش­هاي عاطفي و منفعلانه مناسب

مي‌­بيند. از نظر وي اين نقش­هاي اجتماعي کارکردي وصل به بيولوژي مي‌­باشند. لذا هر نقشي در وراي اين نقش­ها غيرکارکردي تلقي مي‌­شود. از اين رو کار زنان در خارج از خانه براي ثبات سيستم اجتماعي کژ کارکردي تلقي مي‌­شود. عده­اي نيز بر اين مسئله تأکيد مي‌­کنند که اشتغال زنان موجب مي‌شود که آنها نقش­هاي سنتي خود اعم از رسيدگي به امور خانه و بچه­داري را رها کنند، حال آنکه تحقيقات انجام گرفته در مورد کار زنان حاکي است که با جذب زنان در بازار کار به هيچ وجه نقش­هاي سنتي آنها رها نشده است (نهاوندي 1384؛ اندرسون 1997). برعکس وقتي زنان وارد بازار کار مي‌­شوند، کار بيرون از منزل مضاف بر کار منزل مي‌­گردد. همان­طور که آن اکلي تأکيد مي‌­کند، کار خانه و بچه­داري بخشي از نقش­هاي زنانه به حساب مي‌­آيد (آن اکلي 1972: 152). البته تشخيص اين مطلب مهم است که خانه­داري و کارهاي مربوط به خانه نبايد جزئي از زن بودن تلقي گردد اما مسئله­ي مادري و وظايف مربوط به آن امري کاملاً متمايز است. زنان مادري را وجه مهمي از زندگي خود تلقي مي‌­کنند و آن را يک نوع خلاقيت خاص زنان مي‌­دانند که اين برتري را به زنان مي‌­دهد که در عالم خلقت بي­نظير باشند (صادقي 1384: 34). با توجه به تحقيقات و شواهد تجربي به نظر مـي‌­رسد ايده­ي کارکـردي در مفـهوم نقـش جنسي نارساست. زيرا اين­گونه رويکردها با تأکيد بر عواملي چون علايق، توانايي­هاي فيزيکي، انگيزه­ها و ايدئولوژي مادري سعي دارند کار زنان را غير اساسي جلوه دهند و نسبت به کار مردان آن را ثانويه و غيرمهم تلقي کنند. چرا هميشه اين­گونه توجيهات نسبت به کار زنان وجود دارد؟ در حالي که به سادگي مي‌­توان جهت بحث را عوض کرد. تحقيقات انجام گرفته نشان مي‌­دهد که زنان و مردان نقش­هاي مورد انتظار را به طور منفعلانه نمي­پذيرند يا رد نمي­کنند بلکه آنها به­طور فعال و باز انديشانه­­اي نقش­هاي جنسي را شکل مي‌­دهند (Connell 1987 in Clifton, 2007 ).

اگرچه بسياري از زنان کار خود را دوست ندارند و آن را حمالي و جان کندن مي‌­دانند اما علي­رغم اين مسئله، بسياري از آنها همانند مردان کار مي‌­کنند، چون بدون کار آنها، خانواده از عهده­ي مخارج خود برنمي­آيد (آجرلو 1389؛Bilotn & et.al 1982).

از طرفي کار کردن مي‌­تواند به عنوان راهي براي رسيدن به استقلال مالي باشد و زنان را از محروميت­هاي مادي که گاهي ممکن است از جانب مردان بر آنها تحميل شود تا حدي رها سازد.

بنابر ديدگاه اسلام، همه­ي مردم به صورت مستقيم مکلف به رفع نيازهاي اقتصادي خود نيستند و عده­اي از جمله زنان بنا بر فلسفه­ي خاصي مي‌­توانند تحت سرپرستي و کفالت ديگري قرار گيرند. اگرچه اسلام زنان را از دغدغه­ي اقتصاد خانوار رها ساخته اما توليد ثروت و انتخاب شغل را براي زنان به هيچ وجه ممنوع نساخته است به شرط آنکه شغل آنها با الزامات زندگي خانوادگي و شرعي و قواعد اخلاقي و انساني منافات نداشته باشد (علاسوند 1382: 148 و 149).

به هر حال شواهد نشان مي‌­دهد که زنان عمدتاً در کارهاي نيمه وقت، سطح پايين و کم درآمد کار مي‌­کنند و همواره براي ارتقاي شغلي با سقف­هاي شيشه­اي (Glass Ceiling) مواجه­اند که از سوي ساختار مردانه بر آنها تحميل مي‌­شود.

بنابراين درک کار زنان بدون توجه به زمينه­ي نابرابري در قدرت ميسر نخواهد بود و توجه به متغير جنسيت در کنار ساير عوامل در تحليل­هاي اجتماعي مي‌­تواند الگوهاي عميق روابط جنسيتي را در جامعه آشکار سازد، الگوهايي که گاهي نامرئي به نظر مي‌­رسند اما هميشه ما را احاطه کرده و به نگرش­ها و رفتارهاي ما شکل مي‌­دهد.

2-9)ارزش کار خانگي

يکي ديگر از نمونه‌هاي بارزي که در تحليل‌هاي جامعه‌شناسي از آن غفلت شده است، ارزش کارهاي خانگي است. تقسيم‌بندي ميان حوزه­ي خصوصي و عمومي همواره توجه جامعه‌شناسان را به سوي حوزه­ي عمومي و حضور غالب مردان در اين حوزه جلب مي­کرد. کار خانه به علت گره ‌خوردن به زنان و حوزه­ي خصوصي تا سال‌هاي 1960 مورد توجه جامعه‌شناسان واقع نمي­شد. اما امروزه، به عنوان يک سرويس خصوصي نظم يافته است که زنان به مردها و بچه‌ها مي‌دهند، لذا مشارکت آنها بايد شناخته و ارزش‌گذاري شود. به بيان ديگر اگرچه کار خانه به لحاظ مالي بدون پاداش مي‌ماند اما به لحاظ توليد اقتصادي يک فعاليت توليدي است. اگر قرار بود که ما براي کليه­ي خدماتي که زنان در خانه فراهم مي‌کنند، مبلغي بپردازيم، مشاهده مي‌کرديم که اين مبلغ بسيار چشمگير است .(Anderson, 1997: chapter 6)دورتي اسميت با به چالش کشيدن مفهوم حوزه­ي عمومي- خصوصي (Smith 1987) و آن اکلي با مطالعه­ي ارزش کار خانگي، تحليل‌هاي سنتي را در هم ريختند و با يک نگاه جديد به ارزيابي ارزش کار خانگي پرداختند.

3-9)خشونت‌هاي خانگي

يکي ديگر از موضوعات مهمي که در جامعه­شناسي و جرم­شناسي سنتي مغفول مانده بود، موضوع خشونت‌هاي خانگي است. اگرچه خشونت‌هاي خانگي رايج‌ترين نوع خشونت­ها به حساب مي‌آيند و به لحاظ آماري بالاترين نرخ را دارند، اما خشونت­هاي خياباني بيشتر بررسي شده­اند. معمولاً خشونت عليه زنان در تعاريف رسمي جاي ندارد و به عنوان بخشي از زندگي عادي و روزمره محسوب مي‌شوند (صادقي 1388 و 1389). جرم‌شناسي متعارف هنوز بر روي مرداني که در خيابان خشونت مي‌ورزند، متمرکز مي‌شود و از خشونتي که در فضاي خصوصي توسط آنها عليه زنان صورت مي‌گيرد، غفلت مي‌ورزد. فهم خشونت عليه زنان مستلزم تحليلي است که رابطه­ي خشونت را با ساخت نهادهاي اصلي اجتماعي نشان دهد (صادقي 1389) حال آنکه جامعه‌شناسي و جرم‌شناسي سنتي رابطه­ي بين اجبار و قدرت را که ميان زنان و مردان وجود دارد، کاملاً کنار گذاشته است. در نظريه‌پردازي‌هاي جديد، خشونت‌هاي خانگي امر شخصي يا خصوصي تلقي نمي‌شود. بلکه مسئله­اي اجتماعي است که ريشه در عمق رويه‌هاي فرهنگي و مناسبات اجتماعي دارد. خشونت‌هاي خانگي با انزواي اجتماعي و بي‌قدرتي زنان در خانواده در ارتباط است و به عبارتي نوعي کنترل اجتماعي است که مستقيم از ساخت مردسالاري برمي‌خيزد (صادقي 1389: 138).

4-9) ترس زنان از جرم

بي­توجهي به مناسبات جنسيتي و جدي نگرفتن تجربيات زنان در موضوعات مختلفي آشکار است که از آن جمله مي‌توان به ترس زنان از جرم اشاره کرد. پژوهش‌هاي مختلف نشان مي‌دهد با وجود آنکه مردان بيشتر از زنان قرباني جرائم مي‌شوند، اما ترس زنان از جرم جدي‌تر وچند برابر بيشتر از مردان است. در جامعه­شناسي و جرم­شناسي متقدم اين موضوع معمولاً به ويژگي­هاي فردي زنان يا با توجه به نظريات محيطي تبيين شده است. طبق اين نظريات با دستکاري در فضاها و يا تلطيف آنها مي‌توان احساس امنيت را در زنان افزايش داد. صادقي و ميرحسيني در تحقيقي بر روي ترس از جرم در ميان زنان در شهر تهران به اين نتيجه رسيدند که ترس زنان از جرم معلول ويژگي‌هاي فردي و مشخص محيطي و موقعيتي نيست. بلکه ترس زنان از جرم برآمده از نابرابري‌هاي جنسيتي، حاشيه‌اي بودن، ادغام اجتماعي ­نشدن و فروتري منزلت اجتماعي آنهاست. به عبارت ديگر ترس از جرم در ميان زنان نمودي از مناسبات جنسيتي در فضاهاي اجتماعي است (صادقي و ميرحسيني 1388).

برخلاف تئوري­هاي سنتي که عمدتاً بر روي نقش‌هاي جنسيتي و تعيّنات بيولوژيکي تأکيد دارند، رويکردهاي متأخر از جنسيت بر ارتباط ميان محدوديت­ها و فشارهاي نهادينه شده و عمل اجتماعي تأکيد مي­کنند. اين­گونه تئوري­ها مسئوليت را روي عامليت بازيگران اجتماعي مي‌گذارند و ماهيت مناسبات جنسيتي معاصر را اعتراض­پذير و اصلاح­پذير مي‌دانند.

10) نتيجه‌گيري

فمينيسم به عنوان يک جنبش سياسي‌- اجتماعي تأثيرات مختلفي را در حوزه‌هاي معرفتي داشته است. انتقاد اصلي فمينيسم به نظريه‌هاي جامعه‌شناختي جهت­گيري­هاي مردانه­ي اين­گونه نظريه‌پردازي‌ها و غفلت نسبت به موضوع زنان است. حتي جامعه‌شناسي انتقادي به آن اندازه جامعيت ندارند که زنان و متغير جنسيت را در برگيرد. رويکردهاي چپ نيز که اغلب بر يک نوع ارتدکس سوسياليسم تکيه مي‌کنند در بهترين وجه درباره­ي زنان اين مطلب را مطرح مي‌کنند که منزلت زنان به عنوان يک مقوله تبعي ديده مي‌شود، به اين معنا که موضوعات زنان به طور خاص و موضوعات فمينيستي به طور عام برحسب طبقه توضيح داده مي‌شود، به­گونه­اي که با رفع استيلاي طبقاتي مسائل زنان نيز مرتفع خواهد شد. در نظريه‌پردازي‌هاي جديد بر اين موضوع تأکيد مي‌شود که زنان مسائل خاص خود را دارند، مسائلي که بايد در وراي موقعيت طبقاتي به آنها توجه کرد. فمينيست­ها با مطرح کردن جنسيت و برتري ديدگاه زنان، بر نظريه‌پردازي خاص زنان تأکيد دارند. از اين رو مطالعه­ي جنسيت در حوزه­ي علوم اجتماعي بيش از پيش مرئي گشته و به لحاظ کيفي نيز تغييرات چشمگيري داشته است. براي مثال، در گذشته اين اشتباه رايج بود که جنسيت معادل زنان فرض مي‌شد اما امروزه جنسيت به عنوان يک مفهوم تئوريکي فهميده مي‌شود که روابط اجتماعي به خصوص آن روابطي که مبتني بر تفاوت‌هاي ميان دو جنس است بر اساس آن فهميده مي‌شود. به عبارت ديگر جنسيت به عنوان يک اجبار اجتماعي و بخشي از ساختار اجتماعي تشخيص داده مي‌شود که براي فهم عدم تساوي­هاي ساختي بايد به آن توجه کرد و ‌شايد بتوان گفت ابزار اصلي براي نمادينه کردن قدرت و مناسبات مربوط به آن است.

از طرفي فمينيست­ها موضوعات خاصي را براي تحقيق گزينش مي‌کنند که سايرين نسبت به آن تعهدي نشان نمي‌دهند. اگرچه فمينيسم يک ابزار مفهومي قوي براي نقد تحقيقات جامعه‌شناسي به حساب مي‌آيد اما انجام تحقيقات و يا وجود چيزي به عنوان روش‌هاي فمينيستي مي‌تواند نقد و بررسي شود. از طرفي علي‌رغم اينکه جنسيت در نظريه­ي مربوط به زنان مهم است اما قابل نقد و بررسي است. براي مثال، در نظريه‌پردازي‌هاي فمينيستي، تحليل جنسيت همواره در مرکز توجه قرار مي‌گيرد، اما تأکيد بيش از حد بر اين مفهوم تئوري فمينيستي را با دو جدل جدي مواجه مي‌کند که از آن جمله مي‌توان به کنارگذاري و اساسي‌گرايي اشاره کرد. به اين معنا که برتري دادن به جنسيت نسبت به ساير عوامل موجب مي‌شود که جهات ديگري چون نژاد و طبقه در نظر گرفته نشود، به همين دليل تئوري فمينيستي نسبت به تجربه­ي زنان رنگين پوست و انعکاس آن غفلت ورزيده است. به عبارت ديگر، تئوري فمينيستي که‌ بر اساس تجربيات زنان سفيدپوست طبقه­ي متوسط بنا شده است به هيچ وجه تعميم­پذير به زنان سياه‌پوست و رنگين‌پوست نيست چرا که آنها علاوه بر فشارها و تبعيض‌هاي ناشي از جنسيت و طبقه با تبعيض‌هاي ناشي از نژاد نيز مواجه­اند و اين مسئله­ي مهمي است که اغلب توسط فمينيست­هاي سفيدپوست به درستي درک نشده است. لذا مي‌توان گفت تئوري فمينيستي يک ماهيت انحصاري دارد که عمدتاً دربرگيرنده­ي تجربيات زنان سفيدپوست است.

اگرچه از دهه­ي هفتاد به بعد، تئوريزه کردن تجربيات زنان براي فمينيست­ها به عنوان يک اولويت جدي مطرح شد اما علي‌رغم انتقاد آنها به جامعه‌شناسي و رويکردهاي نظري آن، کمتر به نظريه‌هاي مستقل و بديع دست يافتند. به همين جهت آنها نيز سراغ تئوري­هاي مارکسيستي رفتند تا شايد بتوانند مدلي براي تبيين پدرسالاري پيدا کنند. امروزه کمتر بر اين مسئله توافق وجود دارد که مي‌توان صرفاً با تأکيد بر جنسيت، نظريه‌پردازي کرد، از اين رو بسياري از نظريه‌پردازان براي تحليل مسائل زنان، از جمله زنان رنگين‌پوست، ادغام سه مقوله­ي نژاد، جنسيت، طبقه و ساير مقوله‌هايي را که بيانگر تفاوت در زندگي افراد و عملکردهاي اجتماعي است، ضروري مي‌دانند. برتري اين­گونه نظريه‌پردازي نسبت به تئوري فمينيستي آن است که هژموني نظري جنسيت را شاکله­برانگيز مي‌سازد.

امروزه­، تئوري فمينيستي با چالش‌هاي جدي مواجه است که بايد آن را مرتفع سازد. از آن جمله مي‌توان به تئوريزه نکردن تجربيات مردان، انعکاس­نيافتن تجربيات زنان رنگين‌پوست، هژموني نظري جنسيت، تأکيد بر تجربيات زنان سفيدپوست و کشيده شدن به يک نوع برگزيده‌گرايي و عدم تساوي قدرت در امر تحقيق اشاره کرد. برخلاف تئوري فمينيستي، به نظر مي‌رسد تحليل‌هايي که تعامل عوامل مختلف را درنظر مي‌گيرند مشارکت نظري سازنده‌اي را در حوزه­ي جامعه‌شناسي ايجاد کرده­اند. اين نوع تحليل‌ها دربرگيرنده­ي تحليل منسجم و يک­پارچه‌اي از منابع مضاعف، مرتبط و تعاملي است که فروتري و سرکوب زنان و به حاشيه راندن آنها را در جوامع مردسالار توضيح مي‌دهد.


منابع

× آجرلو، سميه ،زنان در مشاغل كاذب. رساله ارشد استاد راهنما سهيلا صادقي فسايي دانشکده علوم اجتماعي دانشگاه تهران 1389

× ريترز، جورج 1387. نظريه جامعه­شناسي در دوران معاصر، ترجمه­ي محسن ثلاثي، علمي.

× صادقي فسايي، سهيلا. «چالش فمينيسم با مادري»، کتاب زنان، سال 7، ش 28 (تابستان 84).

× ـــــــــ. بررسي تصور زنان نسبت به خشونت خانگي عليه آنان (مطالعه­اي كيفي) پروژه جمعيت و توسعه دانشگاه تهران، 1388.

× ـــــــــ . «خشونت هاي خانگي و استراتژي هاي زنان در مواجهه با أن»، بررسي مسائل اجتماعي ايران سال1، ش1، (1389).

× صادقي فسايي، سهيلا، ميرحسيني زهرا. «تحليل جامعه‏شناختي عوامل موثر بر ترس از جرم در ميان زنان در شهر تهران“،نامه علوم اجتماعي سال17 ش 36 (بهار1388).

× علاسوند، فريبا 1383. زنان و حقوق برابر، تهران، شوراي فرهنگي‌ ـ اجتماعي زنان.

× گيدنز، آنتوني 1387. جامعه شناسي، ترجمه­ي منوچهر صبوري کاشاني، تهران، ني.

× نهاوندي، مريم، بررسي اخلاق کار کارکنان دانشگاه تهران با تأکيد بر جنسيت، پايان­نامه­ي دکتري) به راهنمايي دکتر غلامعباس توسلي, (تهران, دانشگاه تهران، دانشکده علوم اجتماعي 1386).

 Abbott, Pamela & Wallace, Claire. 1995. An introduction to Sociology: Feminist Perspective, London, Routledge.

 Alexander, Jackie & Chandra Talpede Mohanty 1997. Feminist Genealogies, Colonial Legacies, Democratic Futures. New York, Routledge.

 Anderson, M.L. 1997. Thinking about women, Sociological perspectives on Sex and Gender, Allyn & Bacon.

 Bilton,T; Bonnet, K; Jones, P; Stanworth, M; Shread, K; Webster, A. 1981. Introductory Sociology. McMillan Press

 Bordo, Susan. 1997. Twilight Zones: The Hidden Life of Cultural Images from Plato to O. J, Berkeley, University of California Press.

 Butler, J. & J. W. Scott 1992. ‘Introduction’, Butler and J.W.Scott )eds) ,Feminists Theorize the Political, New York, Routledge.

 Code, Lorraine, “Is the Sex of the Knower Epistemologically Significant?” Metaphilosophy 12 (1981).

1991. What Can She Know? Feminist Theory and the Construction of Knowledge, Ithaca, NY: Cornell University Press.

“How Do We Know? Questions of Method in Feminist Practice”, Changing Methods:Feminists Transforming Practice, edited by S. D. Burt & L. Code. Peterborough, Ontario, Canada, Broadview Press (1995).

 Collins, Patricia Hill 1990. Black Feminist Thought: London, Routledge.

 Crenshaw, K. ‘Demarginalizing the Intersection of Race and Sex: A Black Feminist

Critique of Antidiscrimination Doctrine, Feminist Theory and Antiracist Politics’, University of Chicago Legal Forum 14 (1989).

 Danner, M and L. Landis 1990, Carpe Dime (Seize the day): An Opportunity For Feminist Connection, in B. Maclean and Milovanovic (eds), Racism, Empiricism and Criminal Justice, Vancouver, Canada, The Collective Press. P: 105-112

 Davis, M. S. “That’s Classic!” The Phenomenology and Rhetoric of Successful Social Theories’, Philosophy of the Social Sciences, 16 (1986).

 Denzin, Noman K 1997. Interpretive Ethnography:Ethnographic Practices for the 21st Century, Thousand Oaks, CA: Sage.

 DeVault, Marjorie L. “Talking and Listening from Women’s Standpoint: Feminist Strategies for Interviewing and Analysis”, Social Problems, 37(1990).

 DiQuinzio, Patric. “Exclusion and Essentialism in feminist theory”, the problem of mothering, Hypatia, v8 n3 (Summer 1993).

 Doucet, A . & Mauthner, N, “Feminist Methodologies and Epistemology”, In 21st century sociology: A reference handbook / coeditors in chief Clifton D. Bryant, Dennis L. Peck. p. cm. Sage Publication (2007).

 Eichler, Margrit 1988. Non Sexist Research Methods, London, Allen & Unwin.

 Fonow, Mary M. & Judith A. Cook, 1991. Beyond Methodology: Feminist Scholarship as Lived Research, Bloomington, Indiana University Press.

 Giere, Ronald N. & Alan W. Richardson 1996. Origins of Logical Empiricism, Minneapolis, University of Minnesota Press.

 Glucksmann, Miriam. “The Work, of Knowledge and the Knowledge of Women’s Work”, Researching Women’s Lives from a Feminist Perspective, edited by M. Maynard and J. Purvis. London, Taylor & Francis (1994).

 Hamilton, Roberta. “Theorizing Gender, Sexuality and Family: Feminism and Psychoanalysis Revisited”, Feminism and Families, edited by M. Luxton. Halifax, Nova Scotia, Canada, Fernwood (1997).

 Haraway, Donna. “Situated Knowledge: The Science Question in Feminism and the Privilege of Partial Perspective ”, Feminist Studies, 14 (1988).

 Harding, Sandra 1991. Whose Science? Whose Knowledge? Thinking from Women’s Lives, Ithaca, NY, Cornell University Press.

 1987. Feminism and Methodology, Milton Keynes, Open University Press.

“Introduction: Is There a Feminist Method?”, Feminism and Methodology, edited by S. Harding. Bloomington: Indiana University Press (1987)a.

“Conclusion: Epistemological Questions”, Feminism and Methodology,edited by S. Harding. Bloomington, Indiana University Press (1987)b.

 Hartsock, Nancy C. M, 1998. The Feminist Standpoint Revisited and Other Essays, Boulder, CO, Westview Press.

 Keller, Evelyn Fox 1985. Reflections of Gender and Science, New Haven, CT: Yale University Press.

 Lloyd, Genevieve, 1983. Man of Reason, London, Routledge.

 McCall, Leslie. “The Complexity of Intersectionality”, Signs, Journal of Women in Culture and Society, 30 (2005).

 Miller, Jean Baker 1976. Toward a New Psychology of Women, Boston, MA: Beacon Books.

 Mohanty, C. T. ‘Under Western Eyes: Feminist Scholarship and Colonial Discourses’, Feminist Review, 30 (1988).

 Nelson, Lynn Hankinson. 1990. Who Knows: From Quine to a Feminist Empiricism. Philadelphia, PA: Temple University Press.

 Oakley, Ann 1972. Sex, Gender, and Society, London, Temple Smith.

“ Interviewing Women: A Contradiction in Terms”, Doing Feminist Research, edited by H. Roberts. London, Routledge & Kegan Paul (1981).

 Parsons, Talcott 1956. Family, Socialization and Interaction Process, London, Routledge & Kegan Paul.

 Ramazanoglu, Caroline & Janet Holland 2002. Feminist methodology: Challenges and Choices, London, Sage (1997).

 Reinharz, Shulamit. “Who Am I? The Need for a Variety of Selves in the Field ” , Reflexivity and Voice, edited by R. Hertz, Thousand Oaks, CA: Sage (1997).

 Ritzer, George 1975. Sociology: A Multiple Paradigm Science, Boston, MA: Allyn & Bacon.

 Skeggs, Beverley. “Situating the Production of Feminist Ethnography”, Researching Women’s Lives from a Feminist Perspective, edited by M. Maynard and J. Purvis, London, England: Taylor & Francis (1994).

 Smith, Dorothy. “Women’s Perspective as a Radical Critique of Sociology”, Sociological Inquiry, 4 (1974).

 ــــــــــ 1987. The Everyday World as Problematic: A Feminist Sociology, Boston, MA: Northeastern University Press.

 Spivak, Gayatri Chakravorty 1993. Outside in the Teaching Machine, New York, Routledge.

 Stanley, Liz & Sue Wise [1983] 1993. Breaking Out, London, Routledge & Kegan Paul.

 Taylor, Helen 1989. Scarlett’s Women: Gone with the Wind and Its Female Fans, London, Virago.

 Wesely, J (2006). Considering Violence, Gender, Lived Experience and Cumulative Victimization. Feminist Criminology, Vol 1, Number 4, P:303-328, Sage

 Wollstonecraft, M. (1792). A Vindication of the Rights of Women, republished 1929, London: Dent


* - دا نشيار گروه جامعه­شناسي دانشگاه تهران

تاريخ دريافت: 26/5/89 تاريخ تصويب نهايي: 24/6/89

[1] -Smith

[2] -Gender blind

[3] - Sexism

[4] -Oakley

[5] - Parsons

2-Dichotomy

[6] -Bad but normal

[7]- Mad and abnormal

[8] - با توجه به اين که نظريه‌پردازي در حوزه مسائل زنان نسبتاً جديد است، پژوهش در اين حوزه امري ضروري به نظر مي‌رسد. از اين رو نويسنده، مقاله‌ي حاضر را به عنوان مقدمه‌اي براي کارهاي اساسي‌تر مي‌داند و تبيين نظريات فمينيستي جهت نقد و بررسي آن در اين مجال ضروري بوده است.

[9] -Lorraine Code

[10] -Knower

[11] -Feminist empiricism

[12] -Eichler

[13] - relativism

[14] - Standpoint theory

[15] -Sandra Harding

[16] -Denzin

[17] -Reinharz

1- اگر چه در عمل رويکردهاي فمينيستي بعضاً به تشويق تقابل و تخاصم زنان و مردان پرداخته­ است.

[19] -Wollstonecraft

[20] -exclusion

[21] -essentialism

[22] -Omolade

[23] - Elitism

[24] - Intersectional

[25] -Hamilton

[26] -Mohanty

[27] -Buttler

[28] -Scott

[29] -Davis


نسخه چاپي ارسال به دوستان

اين مطلب 5459 بار ديده شده است

تحليل اقتصادي طلاق: بررسي ارتباط بيکاري و طلاق در ايران طي دوره 1345- 1385/ سعيد عيسي‌زاده، اسماعيل بلالي، علي‌محمد قدسي/ ص7
تبيين جامعه شناختي فعاليت هاي فراغتي دختران جوان با تأکيد بر عوامل آسيب شناختي آن/ مريم رفعت جاه، مرجان رشوند، مريم شهيدي زندي/ ص29
تفاوت هاي جنسيتي در انگيزش و پيشرفت تحصيلي دانشجويان/ امير رستگار خالد/ ص81
تمايزات شناختي در باور به دنياي عادلانه در زنان و مردان/محسن گل پرور، زهرا جواديان/ ص125
عوامل اجتماعي و جمعيتي مؤثر بر فاصله ي سني زوجيندر استان اردبيل در سال 1385/ حسين محموديان، فيروز راهرو زرگر/ ص153
ضرورت نظريه پردازي در حوزه­ي مسائل زنان از تحقيق تا نظريه/ سهيلا صادقي فسائي/ ص185
راهبرد نظريه پردازي در جامعه شناسي جنسيت و جامعه شناسي خانواده/ شهلا باقري/ص229
چکيده مقالات به عربي/ص263
چکيده مقالات به انگليسي/ص280